|
شب است و شب سکوت است و سکوت فاجعه است و فاجعه
و من خالی از تردید آوای بی هم آوای تنهایی ام را تا انتهای فکر در صحت قلب و با کمال روح سر می کشم! تا زخم پوشالی انجماد لب هایت را بر پیکر باورهای معصومانه ی قلبم چون نقش سرخی خونی میان خروارها برف از یاد ببرم
شب است و شب سکوت است و سکوت فاجعه است و فاجعه
تو نیستی و من تنهای تنها رد خون خویش را از صفحه ی یخ زده ی روزگار پاک می کنم
آنسوترها جایی که از سرما و یخبندان خبری نیست مردی تکیه داده به قلبش و خسته از نصیحت ها و مسکن های معمول سکوت هزار ساله اش را می شکند : دنیا را وفا نبود شاعری دیگر شکست...
4.11.87 رودسر - خانه
|