|
بازار قرن بيست و يكم
تعريفشو زياد شنيده بودم ؛ بازاري كه توش ميشه همه چي رو با قيمت خوب و ارزون پيدا كرد. هميشه آرزوم بود كه اين بازارو ببينم كه خلاصه به آرزوم رسيدم ...
اولين مغازه اي كه ديدم خيلي شيك و بزرگ بود. روي درش نوشته بود: انواع فخر موجود است! رفتم جلو و گفتم:
- آقا چي ميفروشي؟
--- مگه سر در مغازمو نمي بيني؟ ما فخر فروشيم!
- حالا كيلويي چنده؟
--- بهت نمياد خريدار باشي برو بذار كارمونو بكنيم
- حالا شما بگو شايد خريدار شدم
--- كيلويي 5 ميليون
سرم گيج رفت! ازش خداحافظي كردم و هنوز چند قدمي دور نشده بودم كه صداي يه دستفروش توجه منو به خودش جلب كرد : بي ايماني مي فروشم دونه اي 500 تومن. بدو بدو حراجش كردم! رفتم جلو و گفتم : آقا چرا اينقد ارزون؟
گفت : واسه جلب مشتري! شما بي ايماني نمي خواي؟ همه نوعشو دارما!
گفتم نه؛ من دنبال انسانبت مي گردم ، نمي دوني كجا مي فروشنش؟
گفت چرا؛ ته بازار يه پيرمردي هست كه انسانيت مي فروشه ؛ داره مگس مي پرونه بدبخت! الان ديگه نون تو اين كاراست ، انسانيت كيلو چنده ...!!!
در جوابش فقط تو چشماش نگاه كردم بعد ازش تشكر كردم و دوباره راه افتادم...
توي راه چشمام به تابلوهاي زيادي افتاد:
با كلاسي كيلو 400 هزار تومن!
عشق حقيقي كيلويي يك ميليارد تومن!!!
هوس كيلو 50 تومن!
اعتياد ببر مجاني!!
و ...
به تابلوها توجه نكردمو راهمو ادامه دادم تا به ته بازار رسيدم و اون پيرمرد رو همون جايي كه دستفروش گفته بود، ديدم. داشت بساطشو جمع ميكرد . گفتم سلام ، كجا حاج آقا؟! من دو كيلو انسانيت مي خوام ؛ ميخوام اونو به عزيزترين كسم هديه كنم...
با دست مغازه ي بغلي رو نشون داد و گفت : دير اومدي جوون؛ تمام انسانيت منو اين مغازه خريد.
و در حالي كه اشك تو چشماش جاري بود گفت : انسانيت ديگه براي هميشه تموم شد جوون ...
سرمو به طرف مغازه ي بغلي برگردوندم؛ تمام بدنم لرزيد. اون چيزي كه مي ديدم برام قابل هضم نبود. روي سر در مغازه نوشته بودن : ( بنگاه ويژه ي خريد، اجاره و رهن خانه و زمين در جهنم ) و خيلي هم شلوغ بود؛ انگار همه انسانيتشون رو از دست داده بودن ودنبال آماده كردن يه جاي خوب توي جهنم به اونجا اومده بودن...
توي حال خودم بودم كه يه معتاد زد پشتم و گفت : پكري داداش! اين جماعت همه جهنمي هستن! بيا بهت يه چيز ميدم كه تو رو ميبره به سماوات! ميري به خود بهشت!!!
بهش گفتم : ممنون داداشم! ما خودمونم جهنمي هستيم! بي خيال ِ بهشت!!!
بي خيال همه چيز شدمو رفتم تو فكر؛ من دنبال انسانيت اومده بودم اما چند بار نزديك بود انسانيت خودم رو هم از دست بدم؛ اما اون روز برام يه تجربه ي بزرگ بود و باعث شد كه يه تصميم بزرگ بگيرم : تصميم گرفتم كه هيچ وقت خودم و انسانيتم رو گم نكنم...
اميدوارم خوشتون اومده باشه
همراه گلتون : عماد
|