|
آرام پرواز می کرد و سوار بر باد ، از این شاخه بر آن شاخه می پرید.
در حال خود بود که ناگاه گل سرخی نظرش را جلب کرد. آرام رویش نشست ؛ گلبرگ هایش را بوسید و او را نوازش کرد.
با این کار انگار بغض گل شکست. معصومانه به پروانه نگاه کرد و گفت :
(( دوست خوبم ؛ تو روح بزرگی داری! می توانی قسمتی از آن را به من بدهی؟! ))
پروانه به چشم هایش نگاه کرد و گفت :
(( از کجا میدانی روح من بزرگ است؟ ))
- (( زیرا تو پرواز را آموخته ای و با پروازت گرده های عشق خدایی ام را به معشوقانم می فشانی ))
پروانه سکوت کرد و سپس با تاملی درونی پاسخ داد :
(( روح تو از روح من بزرگ تر است ))
- (( اما من که بال ندارم و پرواز را نیاموخته ام؛ چطور می توانم روح بزرگی داشته باشم؟ ))
-- (( می دانم ؛ اما تو در قلبت خدا را داری ))
سرش را به طرف قلبش برگرداند و معصومانه به آن نگاه کرد. وقتی برگشت دیگر پروانه ای نبود و او باز هم تنها مانده بود.
آرام دستها را روی قلب زخمی اش گذاشت و با تمام توانش گریست.
او خدا را در همان قلبی داشت که زنبورها شهدش را مکیده بودند ...
19/12/84 شهیار
|