|
در هزار توي مخوف زندگي همچون مردگاني هستيم كه با شمشيرهايي آخته و نگاه هايي مضطرب با شكي لايزال به خويشتن و ديگران مي نگريم! آنگاه كه چشم از خود برمي گيريم باز هم چيزي جز خود نمي بينيم! آنگاه كه دل به عاطفه مي بنديم حكم اعدام خويش را در قلب هاي غير امضا مي كنيم! پس عشق را گم مي كنيم به ساحت آينه شك مي كنيم و به دوست داشتن هايمان مي خنديم ... و آنگاه در تاريكخانه ي دنيا زير نوري قرمز منتظر ظهور عكس هايمان مي مانيم ...

پي نوشت 1 : اين خشم ، ياس و دغدغه ي انسان مدرن است از معنويتي كه ناديده گرفته شده ، نيست يا تمام شده است. اين انسان مي داند كه بر او چه رفته است و مي رود اما شرايط باعث شده كه چاره اي نداشته باشد جز آنكه منتظر بماند. منتظر ظهور عكس ها... شما را به دقت در اين واژه دعوت مي كنم چرا كه ايهام جالبي در آن وجود دارد. پي نوشت 2 : مدتي پس از نگاشتن اين شعر اثري از صادق هدايت به همين نام را خواندم و متوجه قرابت معنايي عجيب آنها شدم. به زودي آن را در بخش كتاب ها قرار خواهم داد و قضاوت را به عهده ي خودتان خواهم گذاشت!
|