|
اي بهشت گم شده ي من پايان لذت و ذلت زميني پايان اندوه ها و آه ها پايان راه ها و چاه ها پايان عشق پايان درد كجايي؟ كجايي پايان غم انگيز و بي صداي من؟ نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟
اين قصه ي تلخ و بي بديل هميشگي اين كه زندگي اش مي نامند تا كجا بايد ادامه پيدا كند؟
مسافران جاده ي تنهايي را كدامين شراب عشق مدهوش خواهد ساخت و به كام آتشگاه زندگي خواهد كشاند؟ و بعد آنگاه كه مست مست اند يوغ اسارت و بندگي را بر گردن هايشان خواهد آويخت؟
و وقتي جهان اينگونه بوي سقوط مي دهد چگونه مي توان ضربان هاي دل را روي ساعت عشق تنظيم كرد؟ و چگونه مي توان مفهوم حقيقي دوست داشتن را در ژرفاي ثانيه هاي بي هدف با انسان هاي محبوس و بي نشان تقسيم كرد؟
آزادگي اي تنها دليل ماورايي بودن ام به عظمت و شكوه تو سوگند كه اگر نبودي تاوان هميشگي دانستن و دانايي چيزي جز مرگ نبود ... نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟
27.9.87 - تهران
|