تبليغاتX
یه قلب بی ریا
 
 
   
 
 

گرداب زوال در راه است

ای فسیل خاطره!

به زندگی دل نبند...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب...

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي...

مرد گاريچي در حسرت مرگ...

                                                        (سهراب سپهري)

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
ما سکوت کردیم
ما هیچ نگفتیم
بر ما تاختند

ما فریاد زدیم
ما اعتراض کردیم
ما را شکستند

قصه از آنجا شروع شد
که آنها آمدند

آنها شکستند
آنها تاختند
و تعجب برانگیزتر آنکه
آنها جزئی از ما بودند...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
من
مانند یک معجزه ام ؛
مانند معجزه ای که
هرگز نوشته نشده است!

من
مانند یک حدیثم ؛
مانند حدیثی که
روزی
بر زبان پیامبری
فریادی خواهد شد

من
مانند یک دستم ؛
مانند دستی که
برای گرفتن دست های نیکی
همواره دراز بوده
اما به مرور زمان
تحلیل رفته است

من
مانند یک غروبم ؛
مانند غروبی که
در انتظار طلوع
در سرخی خون خویش
غلتیده است...

من انتهای آغازم
من ابتدای پایانم

هستی
در من نفس می کشد
و با من می میرد

همه چیز
در من
به تمامیت خود می رسد
و بعد
در اوج نقص
می میرد

با این وجود
به عالم و آدم بدهکارم
حتی به خویش
حتی به خدا

اگر کسی باشد
که تلبی از او داشته باشم
یقینا زندگی است...

پس من
بدهی و تلبم را کنار هم می گذارم
و با هم خط میزنم

اینک پاکم ؛
پاک تر از خیالی که
آن نیز
هرگز نبوده است!

عید 88 - کرج
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

شب است و شب
سکوت است و سکوت
فاجعه است و فاجعه

و من
خالی از تردید
آوای بی هم آوای تنهایی ام را
تا انتهای فکر
در صحت قلب
و با کمال روح
سر می کشم!
تا زخم پوشالی انجماد لب هایت را
بر پیکر باورهای معصومانه ی قلبم
چون نقش سرخی خونی
میان خروارها برف
از یاد ببرم

شب است و شب
سکوت است و سکوت
فاجعه است و فاجعه

تو نیستی
و من
تنهای تنها
رد خون خویش را
از صفحه ی یخ زده ی روزگار
پاک می کنم

آنسوترها
جایی که از سرما و یخبندان خبری نیست
مردی
تکیه داده به قلبش
و خسته از نصیحت ها و مسکن های معمول
سکوت هزار ساله اش را می شکند :
دنیا را وفا نبود
شاعری دیگر شکست...

4.11.87 رودسر - خانه 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

بمان ، نه برای ماندن ، برای دیدن

ببین ، نه برای دیدن ، برای دانستن

بدان ، نه برای دانستن ، برای عشق

عشق بورز ، نه برای عشق ، برای خدا

می دانم ، دنیا در خویش گم شده ، ولی تو خودت را پیدا کن...

20.10.86

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
   

وقتی عاشقانه ها به بلوغ خویش رسیدند عارفانه ها شکل می گیرند

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

اندوه گزاره هاي رفته را

تا به كي سوختن؟

تا به كي ساختن؟

قايقي ديگر خواهم ساخت...

۱۸/۴/۸۸ - تهران

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

خانوم ها بخوانند :

1- هر كس كه به تو محبت ميكند الزاما دوست ، خيرخواه ، يار يا عاشق تو نيست . قبل از آنكه محبت كسي را بپذيري اول سعي كن كه علت آن را بداني . بعضي ها ذاتا انسان هاي مهرباني هستند و محبتشان شامل همه مي شود و برخي از محبت خويش هدف خاصي را دنبال مي كنند.

2- تعلق خاطر به كسي تو را برده ي آن كس مي كند

3- كسي كه واقعا تو را دوست دارد تو را تغيير نمي دهد ؛ تو را همانطور كه هستي مي پذيرد.

4- كسي كه دائما از س ك س با تو صحبت مي كند بيشتر از تو به آن احتياج دارد

5- آنها هميشه راجع به س ك س صحبت مي كنند اما كسي كه عاشق توست پيش از ازدواج آن را از تو نمي خواهد



آقايان بخوانند :

1- كسي كه دائما از عشق با تو صحبت مي كند بيشتر از تو به عشق نياز دارد

2- آنها موجودات پيچيده اي نيستند ؛ آنقدر ساده اند كه گاه پيچيده و غيرقابل پيشبيني مي نمايند!

3- آنها الگوپذيري خوبي دارند بطوريكه تفكر و عملكرد آنها مجموعه اي از جزئي ترين ويژگي هاي فكري ، جسمي و روحي مورد علاقه هايشان است.

4- هيچوقت با دارايي ات آنها را به خود جذب نكن . چنين رابطه اي سريعا رو به افول مي گذارد.

5- آنها عاشق تفكراتت مي شوند نه عاشق آنچه كه واقعا هستي!

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

انسانیت

به حالت تعلیق در آمده است

از کجای این ناکجا

خودم را پیدا کنم؟


16.4.88 - تهران
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

رنگي رنگ مي بازد ؛

رنگي مي ميرد ؛

و ما تماميت خويش را

در كنار رنگي كه مي ميرد

رنگ مي بازيم...

27.2.88 - تهران


 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

همیشه دستی هست
         که برای فرو بردنت در مرداب
                                به سویت دراز شده باشد
 
همیشه چشمی هست
         که برای نادیده گرفتن و هاشور زدن تو
                                                 به رویت باز باشد

همیشه عده ای هستند
         که برای خار کردن تو
                             در تقلا باشند

تا دیگران به فکر خشکاندن اند
تو خود به دنبال شکفتن باش
راه دیگری نیست

تنهایی
هیچگاه معنای پرواز نخواهد گرفت
جز آنکه در پیله ی خویش
پروانه شدن را آموخته باشی
راه دیگری نیست

11.2.88- تهران

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

زندگی خیلی سخت شده ؛ پر از تظاهر و فریب... نمی دونی فردا چه اتفاقی میافته امروزتم دیگه مثل سابق جالب نیست. هر چقدر بیشتر که جلو میری بیشتر می فهمی که کسی زبونتو نمی فهمه و همه هم زبونن نه همدل. کم کم به نقطه ای میرسی که دلت میخواد از همه چی جدا و آزاد شی . اول میری دنبال خدا اما خیلی زود می فهمی که پاسخی برای دردات پیدا نمی کنی تازه می فهمی مشکل از خودته و میای به سمت اصلاح خودت اینجاست که متوجه میشی دیگه توانی و انرژی ای برات نمونده و همه ی انرژیتو توی راه از دست دادی.پس نقطه میزنی و میای سر سطر.
دیگه نه راه پس داری نه پیش؛ نه میتونی بمونی و نه میتونی بری. پس تبدیل به سه نقطه ی بی انتها میشی...
دیگه نه پایانی داری نه آغازی ؛ پس میمونی و بی نام و بی نشان ، دلسوخته و لامکان ، بریده از جهان و زمان ، زجر می کشی...

و خلاصه میشی

در سه نقطه ی بی انتها...

...

تهران - 27.1.88

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

با وجود اين همه مردان نا مرد

و زنان نا زن ،

واي كه چه واژه ي عظيمي است اين ازدواج :


سقوط


به همين عظمت!

21.12.87 - تهران

پی نوشت : متاسفانه فونت بلاگفا از سایز 7 بالاتر نمی رفت وگرنه عظمت کلمه ی (( سقوط )) را بیشتر و بیشتر به شما نشان می دادم!

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

دوست داشتن مثل حس دو تا ماهي هستش كه دارن توي يه بركه و در جهت خلاف آب شنا مي كنن ، اگه يكي از ماهي ها راهشو عوض كنه يا توي راه بركه خسته بشه ، ماهي دومي زياد منتظرش نمي مونه چون فقط به سفر فكر مي كنه  ، اگه همسفر جا بمونه منتظرش نمي مونه بلكه به راهش ادامه ميده تا يه همسفر ديگه پيدا كنه...

تا زماني كه همسفرت به درد سفر مي خوره دوستش داري اما بعد اون فقط عشقه كه باعث ميشه قيد سفر رو بزني تا پيش همسفرت بموني.

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  ((سلام آقا عماد عکست کوش گمش کردی خوب کردی چون یه آدم منفی همیشه خودش رو گم می کنه و باعث گم شدن دیگران هم میشه حالا که عکست رو گم کردی امیدوارم که خودت و جایگاهت رو پیدا کنی))

جمعه 2 اسفند1387 ساعت: 7:52 توسط:کسی که ازت متنفره


ممنونم از اینکه عقیده ی خودت رو بدون سانسور و آزادانه بیان کردی.من از حرف شما ناراحت نمیشم و در مقابلش جبهه هم نمی گیرم. بنده نه خودم رو گم کردم و نه عکسم رو اما در جستجوی چیزهای ناپیدایی هستم که شما هم اگه پیداش کردید ممنون میشم بهم نشونش بدین. این چیزها عبارتند از خدا ، عشق ، محبت و حقیقت

اگه شما فکر میکنین که بنده همیشه و در همه جا به همین سیاهی و غمناکی هستم و فکر می کنم ، کاملا در اشتباهید. بنده در محیط بیرون و اجتماع فردی کاملا شاد ، شوخ طبع و گرم هستم و اصولا اعتقادم بر اینه که فضای تاریک زندگی کسی نباید بر زندگی دیگران سایه کنه و مانع از تابش نور به فضای زندگیشون بشه و مطابق همین اعتقادم هم عمل می کنم. آنچه که در وبلاگم می بینید تراوشات ذهنی و قلبی دل خودمه و به قصد آرامش خودم نوشته میشه و همدردی با کسانی که مثل خودم قسمتی از درد رو چشیدن. ضمن اینکه بنده به نوعی افسردگی دچار هستم که همین انگیزه و الهام بخش اصلی نوشته هامه که اگر نبود شاید هیچ متنی توسط من نوشته نمیشد. بنده خودم و جایگاهم رو میشناسم و همین شناخت هست که باعث میشه این حرف هارو بزنم. از کجا معلوم ؛ شاید شما در اشتباه باشید

در فضای باز و آزادی که هست شما می تونید هر فکری که دوست دارید راجع به من و نوشته هام داشته باشید. مطالب من رو بخوانید یا نخوانید. می تونید از من متنفر باشید یا نباشید. برای بنده ی حقیر هیچ فرقی نمیکنه. باور کنید که بنده با دوستی یا دشمنی با شما نه چیزی بدست میارم و نه چیزی از دست میدم.

در دنیا چیزی وجود نداره که مایع مباهات من باشه چون اصولا همه چیز دنیا فانیه!


 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

(( نا آرامي اي رفيق!

   درياي آرام و بي بديل قلبت را چه شد؟ ))

- ماهيكان گم نام عشق

در ورطه ي طوفاني دلم مي گويند -

سكوت مي كنم
و عمودي كنار آرمان ها
آه سردي مي كشم و
بغض درون خفته را فرو مي خورم
افقي مي شوم...


بر مي آشوبم از هيچي و پوچي اذهان
از هستي و نيستي انسان
از خاموشي و مدهوشي زمان


چيزي از درون مرا مي خورد
و من
بي ادعا
نظاره مي كنم باقي عمر خستگي را
باقي عمر بردگي را
باقي عمر سادگي را ...

آلوده ام
آلوده ي اين زندگي
سرپناهم نيست

آلوده ام
آلوده ي مرگ
تكيه گاهم نيست

افسوس كه درد را
از هر طرف كه بخواني
درد است ...

16.11.87 - كرج

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  در پاسخ به دوست عزيزي كه خودشون رو يه آشنا معرفي كردن چون نام و نشان و آدرسي از خودتون نذاشتيد اينجا جوابتون رو ميدم :

شما مي تونستي از طريق سورس صفحه ي وبلاگ به راحتي اين كد رو پيدا كني اما براي راحتي كارتون اينم آدرس آهنگ وبلاگ كه يه فايل فلش هستش :

http://www.malakut.org/Misc/sepideh-arian.swf

بنده فعلا كتاب شعري چاپ نكردم ولي در آينده ي نزديك و پس از فارغ شدن از مشكلات فعليم كتاب شعرمو چاپ خواهم كرد كه متعاقبا توي وبلاگ اعلام ميكنم.طبق تحقيقاتي كه انجام دادم اينكار هيچ سودي براي مولف در بر نداره و اينكارو صرفا براي دلم انجام ميدم. يكي از دوستان شاعر منم كتابي زير چاپ داره كه اميدوارم هر چه سريع تر توي ويترين كتابفروشي ها ببينمش. علاقه تون به شعر قابل تحسينه اما مواظب باشيد كه با شعر از واقعيت زندگي دور نشيد بلكه بهش نزديك بشيد.اگه شعر مكاني باشه صرفا براي خيال پردازي هم شاعر و هم خواننده دارن ره به خطا ميرن. بعدا از نوعي آسيب اجتماعي كه از طريق شعر ايجاد ميشه هم به طريق مستند مطالبي خواهم نوشت البته نمي دونم كي اين اتفاق مي افته چون نمي خوام بدقولي كرده باشم.

راستي اميدوار بودم نوشته هام بيشتر از آهنگ تاثيرگذار بوده باشن و آهنگ در واقع كامل كننده ي حس و حال نوشته ها باشه كه خوشبختانه در اين زمينه موفق نبودم!

از لطفي كه نسبت به من و نوشته ها داشتيد ممنونم

لحظه هاي پر معنايي رو براي شما و همه ي خوانندگان وبلاگ آرزو مي كنم

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  اي غريق وا‍ژه هايم!

اي شكوه نمناك و دور!

چه غريبانه بر من نازل مي شوي اي نفيس!

و من

از عظمت نگاهت

چه دورم.

راه پيداست :

راه من و تو.

پس ،

اي راهي ناكجاي عشق

مسافر باش

نه عابر

۲۳.۲.۸۶

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 


اين هم پروفايل مدير وبلاگ



 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

خسته ام از این دنیای آویزی!
من دردم را به شانه های تو می آویزم و
تو دردت را به شانه های من
و اسمش را می گذاریم :
همدردی!
من شادی ام را به تو می آویزم و
تو شادی ات را به من
و اسمش را می گذاریم :
خوشبختی!

چه دنیای سختی است!
هر کس گویی دنبال آویزکی است
تا از گردن او
شادی و خوشبختی و ثروت خویش را
بیاویزد!
و وقتی گردنی شکست
به دنبال گردنی دیگر باشد...
دریغ...
دریغ...

7.6.87 رودسر

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

اي بهشت گم شده ي من

پايان لذت و ذلت زميني

پايان اندوه ها و آه ها

پايان راه ها و چاه ها

پايان عشق

پايان درد

كجايي؟

كجايي پايان غم انگيز و بي صداي من؟

نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟


اين قصه ي تلخ و بي بديل هميشگي

اين كه زندگي اش مي نامند

تا كجا بايد ادامه پيدا كند؟


مسافران جاده ي تنهايي را

كدامين شراب عشق

مدهوش خواهد ساخت

و به كام آتشگاه زندگي خواهد كشاند؟

و بعد

آنگاه كه مست مست اند

يوغ اسارت و بندگي را

بر گردن هايشان خواهد آويخت؟


و وقتي جهان اينگونه بوي سقوط مي دهد

چگونه مي توان ضربان هاي دل را

روي ساعت عشق

تنظيم كرد؟

و چگونه مي توان

مفهوم حقيقي دوست داشتن را

در ‍ژرفاي ثانيه هاي بي هدف

با انسان هاي محبوس و بي نشان

تقسيم كرد؟


آزادگي

اي تنها دليل ماورايي بودن ام

به عظمت و شكوه تو سوگند

كه اگر نبودي

تاوان هميشگي دانستن و دانايي

چيزي جز مرگ نبود ...

نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟


27.9.87 - تهران

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

آری

روزی خواهد رسید

که مرگ

بر چهره ی خسته و زخمی ام

خواهد خندید

            بی تردید

و آنگاه

دستان تو

برای در کفن پیچیدن و

به خاک سپردن من

خواهد لرزید

           بی تردید


افسوس که بهانه ،

زندگی است ...

افسوس ...

19.9.87 - کرج

جالب اینجاست که این شعر را بدون آنکه خود بدانم در سومین روز درگذشت پدر بزرگم سروده ام

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
زندگي
پيشترها مهربان بودي ، شايد!
ولي من اينك
چقدر از تو دورم

كاش تو را نمي شناختم
                         كه شناختم
كاش احمق بودم
                  كه نبودم
درد من نفهميدن و نديدن نيست
درد من نشنيدن و لمس نكردن نيست
از بس كه تو را فهميده ام به ستوه آمده ام
از بس كه فريادهاي بي صدا شنيده ام به ستوه آمده ام
                                                            اي راه تلخ و صعب بي انتها...
قسم به ثانيه ها كه تو را از اولين لحظه ي وجود شناختم
كه ناله ها و گريه هاي بغض و اعتراض من در آن ثانيه هاي نخستين
خود گواه روشني بر مدعاي من اند

و اينك اي زندگي
چه وحشيانه از تو كام مي گيرم!
تا تلخي ات بر لبم بماند و
آنگاه ستوني از دود
سرد و جنون آميز
شش هاي زخمي ام را
در آرزوي گم كردن توهم تو
به سيطره ي خويش در آورد!

كام مي گيرم از تو اي زندگي
مثل يك سيگار!
و تو پليدي ات را به من نشان مي دهي
مثل دشمنان ديرينه ام!

با من نگو كه اگر درد هست
                     درمان نيز هست
كه در آرزوي درمانت
                بيش از هر دردي
                                درد كشيده ام ...
با من نگو اگر خشم هست
عشق هم هست
كه در اين سكوت سردم
   هزاران مرتبه از عاشق هايت
                      عاشق تر بوده ام ...

مرا با شهوت هم آغوشي ات نتواني فريفت
اي عجوزه ي هزار داماد!

اي زندگي
اگر با تو مي زيم
اسير توام
و ضعيف يا نامرد هم نيستم
كه اسارتم را نيمه كاره رها كنم
كه اگر اين اسارت ها و بند ها نبود
سالها پيش
تو را به اسارت خويش در مي آوردم

اگر قصد جانم را كرده اي
كفنم را پوشيده ام
زودتر بيا!

9.9.87 - كرج
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
 
روی خط ابدی
از ازل
و تا انتهای بودنهایمان
سرگردانیم ؛
تنها و غریب
و کجا می رسیم ،
اگر برسیم
و کجا نمی رسیم ،
اگر نرسیم
و به کجای تاریخ بر می خورد
اگر ما نباشیم؟!

گویی وصال
مطلوب نهایی آدم هاست
و رهایی
مثل خودمان
فراموش شده...

25.8.87 - کرج
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
هر کسی
از آنچه که واقعا هست
شرمی پنهان دارد
و این چنین است
که قصه ی پلیدی آغاز می شود...

و با زوال آرزو های موهوم
رزالت تا آنجا ادامه می یابد
که آدمی حتی به خود نیز دروغ می گوید...

ما چیستیم؟
انسان؟!

22.7.87   رودسر
 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

عبور!

بر دروازه ي هر قلبي كه رسيدم

نگاشته بودند :

عبور!

و من

تنها در قلب خويش

به سكون رسيدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
دوباره تمام می شوم
دوباره خراب می شوم
بی تو
از تو

و تو
ای ساکت مدام
باز هم بی رحمانه
نبودنت را به رخم می کشی
تا درد تنهایی ام
از زخم نبودنت
نمک پذیرد!

مدت هاست که سکوت کرده ای
همچون جسد مرده ای که
به روحم پیوند خورده
و بی خبر از تحرکات عالم و آدم
مراحل فساد ، تشریح و تجزیه ی قلبم را
بی صدا
و ویروس وار
تا گندیدن تمام آنچه که هستم
و حتی بدون گذشتن از کوچکترین ذره های روحم
دنبال می کند

درد ما
نه خوش باوری من بود
نه بی مرامی تو
نه بی صدایی ما بود
نه هم صدایی غربت

درد ما
فاصله بود و
حادثه بود و
خاطره ...

و دوباره ها ؛
و دوباره ها ؛
دوباره هایی که تمام نشدند
دوباره هایی که خراب نشدند

17:30 11.5.87
رودسر - خانه

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
خواه یا ناخواه
دیر یا زود
زمانی خواهد آمد که همه چیز را وا می گذاری و می روی
زمانی که نبودنت ،
بودنت را در خاطرات موهوم آدمک ها
زمزمه خواهد کرد
و بعد
و بعد ،
و بعد...
آنگاه که دیگر نیستم
نیستم ،
نیستم...

در آن آخرین لحظه
باز هم از تو هیچ نمی خواهم
و فقط حرفهایم را
آرزوهایم را
باورهایم را
و کلمه به کلمه
و حرف به حرف ؛
قلبم را
برای چشمان عاشق خدا واگویه خواهم کرد

و وقتی چشمانم را برای همیشه بستم
تنها آرزویم این است
که از این خواب مضطربانه ی همیشه
- عشق -
بیدار شده باشم

8.5.87
کنار ساحل زیبای رودسر

 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
(( آخرین تصویر من ))

بعد تو
از زندگانیم سرابی بیش نماند
روبرویم همه خاموشی بود و
شبح تلخ فراموشی...
و من
در گرداب هبوط باورهای خویش
بیش از پیش
فرو می رفتم

بعد تو
آیینه ها بر من تیره شدند
صبح از من گریخت
آفتاب برایم گریست
مرگ به رویم خندید
و واژه ها
آری ؛ تنها واژه ها
تسلا دهنده ی قلب خسته ام شدند

بعد تو
امید از زندگانیم پر کشید
نفرت مرا شناخت
و عاشقی با من بیگانه شد

نمی دانم بالهای زخمی ام را
کدامین طوفانت
ربود و در هم شکست
و آنگاه من
تنهای تنها
سالخورده از اندوه و یاس
و قربانی احساسی عاشقانه و ازلی
بی کسی ام را
در محضر اشک و آه
به نظاره نشستم

بعد تو ،
آخرین تصویر من ،
سکوت محض بود ...

17.4.87 19:20


 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  دردی دارم
  از جنس مرد

دورم از آنچه که هستند
  و نزدیک به آنچه باید باشند

افسوس که زندگی
  تمرین خوب بودن میان بد هاست
   تمرین شیشه بودن میان سنگ هاست...

دردی دارم
  از جنس مرد
     از جنس حرف
        از جنس سکوت...

جاده ی اعتقاد
           چه پر از خالی است!
ره فریب و ریا
           وای ، چه ازدحامی دارد!

دردی دارم
  از جنس مرد

از جنس اشک های نریخته ام
  از جنس (( انسان )) که ندیده ام
      از جنس (( روح )) که نشنیده ام

دردی دارم
به وسعت تمام حرف های نگفته
                    تمام راه های نرفته
                      تمام فکر های نپخته...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
جاده ی سلوک را می پیمودم
خارج از تمام آنچه که مرا به زمین پیوند می زد
و فارغ از هر رنگ و ریایی

پله به پله
و مرحله به مرحله
بالا و بالاتر می رفتم
و شفاف و شفاف تر می شدم

به انتهای راه که رسیدم
تابلویی نصب شده بود :
 (( اگر تنها آمده ای
                       برگرد ... ))

 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  اينجا
همه چيز واقعي است
از قلب های برون آمده از سینه گرفته تا
چروك هاي سيرتي كه تا مرگ عاشق ماند...
از هوس بازي غيرت فروش بالاي شهر گرفته تا
اشك هاي تلخ فاحشه از گناه رفته و
سرپناه و تكيه گاهي كه نيست ...
از كاخ نشينان كوخ لباس
تا كوخ نشینان كاخ دار...
حتي از قورباغه هاي پرنده!
هواسيل هاي مورچه خوار!
و مارماهي هاي كاهي...
آري،
روي كاغذ
و در حجم بودن ها
همه چيز امكان پذير است!
پس بنشين و
تمام تنهايي ات را بنويس
اي انسان نو گرا ...

19/10/86 (( عماد ))
 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
در دادگاه عشق
            هرگاه خواستم میان من و تو
                                        یکی را تبرئه کنم
                                               تو را انتخاب کردم ...
من عادل نبودم ...
می دانم ...


17.11.86 (( عماد ))
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
آدمی وسعت سکوتی است که به فریاد می انجامد.
حال سوال اینجاست ؛
کی و کجا؟



پی نوشت : تا زمانی که انسان ها یکدیگر را به خاطر عقایدشان تبعید ، شکنجه یا ترور می کنند نه تنها به حقیقت خویش دست نمی یابند بلکه معنای آزادی نیز هیچگاه محقق نمی شود
 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
اين جماعت سنگ صفت
جاده هاي زندگي را سنگ فرش كرده اند
كجا مي پاشي بذر محبتت را
اي باغبان ناشناش؟
اينجا جز گل سنگ
چيزي نمي رويد ...
مي دانم
تو هم چون من به تنگ آمده اي از اين همه غريبي گل ها
از اين همه سكوت و
هجوم ویرانگر سايه ها ...
اما چه كنيم كه جز دل هايمان
جايي براي روئيدن گل ها نمانده...
پس آخرين دانه ي بذرت را
به قلب خسته ی من بسپار
تا شايد روزي گلي به بار آيد
از خاكستر قلب سوخته ام ...

24.10.86
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
نام: فريدون
نام خانوادگي: فروغي
تاريخ تولد: نهم بهمن ماه هزار و سيصد و بيست و نه (9/11/1329)
محل تولد: تهران



یکي از سوالاتي که هميشه براي بسياري وجود داشت اين بود که چرا فريدون فروغي از دو ازدواج خود فرزندي نداشت؟ همه فاميل و آشنايان مي دانستند که او عاشق بچه است.يک بار در اين باره دوستي از او پرسيده است که فريدون در پاسخ گفته:

(( اگر بخواهم صاحب فرزندي بشوم.به کوه و بيابان.به يک جاي دور مي روم و يک ماه روزه مي گيرم و تزکيه مي کنم.ارتباطات قلبي را استحکام مي بخشم تا نطفه اي که بايد بوجود بيايد در بستر خوبي شکل پيدا کند.براي زندگي دادن به يک بچه ابتدا بايد خودم را بسازم تا بتوانم او را تربيت کنم.سلول سلول وجود آن بچه بايد خدا را فرياد بزند. ))

*****************************************************************************
امروز روز بزرگی است فریدون من.
امروز تو به دنیا آمدی و من خودم را نسخه ی ضعیف شده ای از تو می بینم. کاش تو را زودتر می شناختم.
کاش می توانستم لحظه ای و فقط لحظه ای با تو سخن بگویم.اشک هایم بی اختیار جاری شده اند...
نمی دانم چه بگویم که شمایل درستی از مردانگی و بزرگی و درستی عقیده ات باشد.
به راستی که رفتنت هم فریاد دیگری بود ...
و این یاوه گویان چه ترسیدند از تو که حتی به مرده ات هم رحم نکردند و سنگ قبرت را نیز شکستند...
نمی دانی چقدر دلم به درد آمده است...
امشب بارانی ترین شب من است...

*****************************************************************************
برای دانستن بیشتر در مورد او و باورهایش به لینک های زیر مراجعه کنید :
وبلاگ فریدون فروغی
نخستین پایگاه رسمی فریدون فروغی ( آدمک )
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

به من می گویند : (( انسان ))
سکوت می کنم
می گویند : (( عشق ))
سکوت می کنم
می گویند : (( مظلوم ))
سکوت می کنم
می گویند : (( خدا ))
سکوت می کنم
می گویند : (( سکوت ))

و آنگاه فریاد می زنم تمام سکوتم را
و واژه های ناتمام را
یکی یکی
تمام می کنم...

(( سکوت انسان ...
   سکوت عشق ...
   سکوت مظلوم ...
   سکوت خدا ... ))

پی نوشت : تقدیم به روح بلند فریدون فروغی ... کسی که فریادش بزرگترین سکوت بود و سکوتش بلندترین فریاد
 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
خدایا ، زندگی در این دنیا و وجود مادی ام آنقدر برایم بی معناست که اگر از تمام آدمیان زمین یک قربانی برای تاوان پس دادن گناهکاران زمین را بخواهی من پیش قدم می شوم. خدایا تهی ام از هرچه غیر توست. می دانم که ره به خطا رفته ام. بارها و بارها... اما باز چشم امیدم به توست. خدایا تو می دانی که عذاب امروزم برای گناه دیروز من است و آینده ای که نمی دانم چیست.
برای زندگی کردن میان گناهکارانی که لباس زاهدی دارند. برای غرق شدن آدمیان در هیچی و پوچی زندگی هایشان. برای کفرگستران عدل فروش... برای ظلمی که بر مردمم رفته و می رود ...
خدایا به خود می بالم که لااقل اهل تزویر و ریا نیستم و به گناهکاری ام معترفم. پس توئی که از رگ گردن به من نزدیکتری بشنو صدای بنده ی حقیرت را...
می دانم می شنوی صدایم را که اگر نشنیده بودی مرا اینقدر محتاج خودت نمی کردی. اینقدر رنج بر من نازل نمی کردی که به یادت بیفتم. اگر به یادم نبودی مرا میان خوشی های دروغین و نارفیقان رفیق تنها می گذاشتی و می رفتی.اما تو با من این کار را نکردی. عوض همه ی این ها پستی دیگران را به همراه نیمه ی تاریک خودم به من نشان دادی.
به من گفتی که این تو هستی و این هم دیگران ...
تو حقیقت زندگی را به من آموختی ...
با تمام تلخی اش ...
تو به من آموختی که زندگی مانند یک صفحه ی شطرنج سیاه و سفید است. هم می توان در خانه ها ی سیاه به سر برد و هم در خانه های سفید و همیشه مانند بازی شطرنج افرادی هستند که با تو متحد اند و افرادی هم علیه تو هستند. به من آموختی که همه در این بازی مشترک هستیم و با برد و باخت های ظاهری مان نمی توانیم پایان بازی را که مرگ و نیستی است عوض کنیم. تو بازی جوانمردانه را به من آموختی و از من یک عاشق ساختی...به من آموختی که هیچ کس و هیچ چیز برای ماندن نیست اما لحظه ها و همه ی آنچه که رنگ و بوی انسانیت دارند ، می مانند ...
تا همیشه ی زندگی و مردگی ام مدیون تو ام ...

از طرف کوچک ترین بنده ات
عماد
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
آن روزها
وقتی تیر و گلوله
بر قلب ها بوسه می زد
مشق مردانگی بود
که در دفتر شهادت نوشته می شد ...

دل شب مغرور نوری بود
که روح گل های پرپر را به آسمان پیوند می زد

مشق آخر ،
غرور برانگیزتر از همیشه ،
بوی خون و ایثار می داد ...

پی نوشت: این قطعه را روزی برای شهیدان راه ایران نوشته بودم. امروز آن را به سالار شهیدان تقدیم می کنم. همه از رفتن تو نارحتند حسین اما من خوشحالم چرا که می دانم با رفتنت دل تاریخ را برای همیشه لرزاندی ...

 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  هزار پروانه
هزار عاشق
هزار ديوانه
و من!

هزار يار
هزار بلبل
هزار دلدار
و من!

و من
و هزار هاي رفته
و عمر مانده
و درد ...

20/10/86
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

در هزار توي مخوف زندگي
همچون مردگاني هستيم
كه با شمشيرهايي آخته
و نگاه هايي مضطرب
با شكي لايزال
به خويشتن و ديگران مي نگريم!

 

 

آنگاه كه چشم از خود برمي گيريم
باز هم چيزي جز خود نمي بينيم!
آنگاه كه دل به عاطفه مي بنديم
حكم اعدام خويش را در قلب هاي غير امضا مي كنيم!

 

 

پس عشق را گم مي كنيم
به ساحت آينه شك مي كنيم
و به دوست داشتن هايمان مي خنديم ...

 

 

و آنگاه
در تاريكخانه ي دنيا
زير نوري قرمز
منتظر ظهور عكس هايمان مي مانيم ...



پي نوشت 1 : اين خشم ، ياس و دغدغه ي انسان مدرن است از معنويتي كه ناديده گرفته شده ، نيست يا تمام شده است. اين انسان مي داند كه بر او چه رفته است و مي رود اما شرايط باعث شده كه چاره اي نداشته باشد جز آنكه منتظر بماند. منتظر ظهور عكس ها... شما را به دقت در اين واژه دعوت مي كنم چرا كه ايهام جالبي در آن وجود دارد.
پي نوشت 2 : مدتي پس از نگاشتن اين شعر اثري از صادق هدايت به همين نام را خواندم و متوجه قرابت معنايي عجيب آنها شدم. به زودي آن را در بخش كتاب ها قرار خواهم داد و قضاوت را به عهده ي خودتان خواهم گذاشت!

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 


تمام نشده است
هيچ چيز تمام نمي شود اي حسرت مدام
حتي من در من
يا تو در تو ...
چه رسد به تو در من ...
7.10.86

پي نوشت : آمده بودم تا مطلبي ديگر بنويسم اما ناگهان غربتي آشنا بر من هجوم آورد و خطوط فوق متولد شدند ...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
براي اولين مطلب كتابي ام دو فايل با فرمت هاي PDF و PPS ( پاور پوينت ) را در برايتان آپلود كرده ام. اولي براي پارسي دوستان عزيز است و افتخاري است براي ما آريايي ها و دومي متن كوتاه و جالبي است كه توسط ايميل به دست من رسيده بود و چون بسيار زيبا و مفيد بود آن را آپلود كردم.

براي دونلود روي لينك ها كليك كنيد با استفاده از دانلود منجر اينكار را راحت تر انجام خواهيد داد ( توجه : جهت جلوگيري از كپي شدن مطالب كليك راست در اين وبلاگ مسدود است )
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
سلام بر دوستان پنهان و آشكار من. همه ي آنهايي كه با من در ارتباط بوده و نبوده اند! همه ي آنها كه مرا شناخته و نشناخته اند!
نمي دانم كدام قانون را نقض كرده ام كه بعضي ها در اذهان خود از من اسطوره ساخته اند. نمي دانم چه معجزه اي كرده ام كه از من بتي ساخته اند!
اما امروز مي خواهم براي شما اعترافي كنم : من هيچم دوستان ؛ حتي هيچ تر از هيچ.
از شما دوستان جديد و ديرين خواهشي دارم :‌ مرا بزرگ نكنيد! از من اسطوره نسازيد دوستان!
به همان خدايي كه مي پرستيد قسمتان مي دهم كه من پر از گناهم. گناهكارتر از آنم كه بخواهم كسي را ارشاد كنم. كوچك تر از آنم كه بخواهم راهنما و مراد كسي باشم. اين شعرها و نوشته ها را از زبان خودم و براي خودم مي نويسم. آنها هستند كه مرا بزرگ مي كنند نه من آنها را! آنها چون آيينه اي بر روحم مي تابند و از من خودي ديگر مي سازند و به همين خاطر است كه آنها را دوست دارم و مي نگارم. به اين اميد كه شايد چون مني هم باشد كه آنها را بخواند و از آن لذت ببرد.

به اين اميد كه شايد چون مني هم باشد كه همين حرف ها مدت هاست گوشه ي قلب و ذهنش خاك مي خورند اما نمي تواند آنها را بنگارد و من در اين ميان فقط يك نماينده باشم ؛ از قلبي تا قلبي ديگر ، از ذهني تا ذهني ديگر ، از روحي تا روحي ديگر ...

دوستان من ، من انسان هستم و هر انساني كشمكش هاي ديرينه ي عقل و نفس را ميان حلال و حرام ، هميشه و همه وقت ، دارد.
دوستان من ، آنهايي كه هنوز مرا نمي شناسيد ، من به خدا و عشق اعتقاد دارم ، اعتقادي قلبي و هميشگي ...
اما نه نماز مي خوانم و نه روزه مي گيرم! من خدا را با اعمالم مي پرستم و به شكل خودم. و باورم اين است كه اگر خوب باشم و به معناي واقعي كلمه ( آدم ) باشم خدا را پرستيده ام و تمام هم وغم من نيز همين است. در زندگي تمام سعي و تلاشم اين است كه آدم خوبي باشم ، خواه به اهدافم برسم يا خير ، اگر اين حرف ها نشان از كفر من اند ، من كافرم.

متنفرم از اينكه در صف هاي نمازي بايستم كه سجاده هايش بوي ريا مي دهند ، و دوست دارم آنهايي را كه ملحدند ولي انسانيتشان بيشتر از متظاهران است ، آنهايي كه هيچ ديني ندارند و به اصطلاح گبرند اما وقتي حادثه اي رخ داد قلبشان مانند يك گنجشك مي تپد و هر چه انسانيت و برادري دارند و مي شناسند براي كمك به همنوع خويش در طبق اخلاص مي گذارند. و دوست دارم آنهايي را كه به واقع مسلمانند و از اسلام تنها نام آن را نياموخته اند. براي من انسانيت مهم است اين مهم نيست كه چه ديني داريد رنگ پوستتان چطور است ، از چه قوميتي هستيد و يا چقدر از سنتان مي گذرد مهم اين است كه در عمل چقدر انسانيت داريد. همه روي كاغذ و در شعارها انسانند و دم از حقوق بشر و رفع تبعيض مي زنند. همه در حرف دموكرات هستند. اما پاي عمل خيلي ها مي لنگد. دغدغه ي من اين است دوستان!

بعيد مي دانم كسي انسانيت داشته باشد و به عشق اعتقاد نداشته باشد و بعيد مي دانم كسي عاشق باشد و به خدا كه بزرگترين عاشق است اعتقاد نداشته باشد.

دوستان من ، براين امر اعتقاد قلبي دارم كه در زندگي هر چه كه بر سرمان مي آيد به علت عدم آگاهي است . اگر در زندگي بيش از آنچه كه بايد ضربه مي خوريم از عدم آگاهي و اشتباهات خودمان است نه چيز ديگر. پس آگاهي خود را افزايش دهيد و اين همان چيزي كه من امروزبه شدت به دنبال آنم

اما دوستان ، راه من از راه تمامي شما جداست! من در روياهايم هميشه دوست داشتم كه نه خوب باشم و نه بد! ولي تحقق اين رويا نياز به يك انزواي كامل دارد و به همين خاطر هرگز نتوانسته ام بدان دست يابم. پس مجبور شده ام كه بين خوب يا بد بودن ، خوب بودن را انتخاب كنم!

سخن آخر : يك انسان آگاه يك انسان برنده است اما برندگان واقعي آنهايي هستند كه از آگاهي خويش به نفع بشريت و در جهتي انساني استفاده نمايند.
 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

بريده ام از اين زندگي
از اين همه خستگي
از اين همه بردگي

بر كدامين آينه پشت كرده ام
كه روشني بر چهره ام نمي تابد؟
بر طلوع كدام عروجي گريسته ام
كه شادي از بند بند وجودم رخت بسته؟

اي دنيا به كامان شاد بته!
براي بي كسي ام نسخه نپيچيد!
جوهر قلم هاتان را فداي تنهايي ام نكنيد!

اگر زنده اي هست ،
از بهر زندگي نيست ؛
از بهر عشق است ...

 


پي نوشت 1 : به زودي بخش هاي جديدي تحت عنوان نوشته هاي شخصي و كتاب به موضوع اصلي و هميشگي وبلاگ كه شعرهاي خودم است اضافه خواهند شد. در نوشته هاي شخصي اطلاعاتي راجع به خودم را در اختيار خواننده قرار خواهم داد ، گاهي هم ممكن است اين نوشته ها مبدل به درد دل ، بيان يك عقيده و يا طرح يك سوال گردند. در موضوع كتاب هم راجع به مطالعاتم و كتاب هاي پيشنهادي ام براي خواندن خواهم نوشت. در اين بخش حتما سعي خواهد شد لينك هايي هم براي دونلود كتاب هاي الكترونيك قرار داده شود.

پي نوشت 2 : اين وبلاگ از اين به بعد و تا 15 اسفند 86 آخر هفته ها ( پنجشنبه يا جمعه ) به روز خواهد شد بعد از آن براي 2 ماه موقتا به غيبت صغري خواهم رفت و پس از آن با نظم مشخص ديگري كه متعاقبا اعلام مي شود نوشتن را از سر مي گيرم.

پي نوشت 3 : از اين به بعد با نام حقيقي خود كه عماد است مي نويسم و از فاش شدن هويت خود باكي نخواهم داشت چرا كه ديگر به راهي كه مي پيمايم ايمان آورده ام.

پي نوشت 4 : دوستان عزيزي ( البته هنوز در عزيز بودنشان شبهه دارم! ) كه لطف مي كنند و جهت گدايي بيننده نظر مي دهند بدانند كه نظراتشان بي جواب خواهد ماند. جواب من براي چنين اشخاصي ( افراد هرز نظر ) فقط و فقط سكوت است. اين ها افرادي هستند كه يك نظر را براي n نفر كپي مي كنند و فقط به آمار نظرات توجه دارند نه كيفيت آنها. بنده ي حقير اما آدمي هستم كه يك نظر با كيفيت را به 1 ميليون نظر بي كيفيت ترجيه مي دهم. پس اگر نمي خواهيد در نظر خود من و شعرم را به نقد بكشيد همين الان وبلاگم را ببنديد و آدرسش را براي هميشه فراموش كنيد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

حق با توست!
حق با توست نازنينم!

حتي اگر به ناحق
جفايي بر من رفته باشد
حتي اگر عدل
اين آرزوي محال
ميان ما به تساوي تقسيم نشده باشد
حتي اگر حكم تو
نابودي و ناديده گرفتن من باشد

بعد از اين
به هيچ بني بشري
از ظلم هاي عاشقانه و خاموش
سخني نخواهم گفت
و اعتراضي نخواهم كرد
و براي تحقق معناي عشق
و زنده ماندن ته مانده ي وجداني
كه هنوز آن را نفروخته ام
ديگر هيچ نمي گويم ...

حق با توست!
حق با توست نازنينم ...

۴/۹/۸۶

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

 

 

(( جونز ، بهترين دوست من! ))

 

روي صندلي چرخدارش نشسته و در انزواي شيشه اي اش قهوه مي خورد! هيچ كس نمي داند كه در ذهن او چه ميگذرد. او هيچ دوستي ندارد. نه دوستي ، نه همسري و نه حتي يك حيوان خانگي! چهره اش نشانگر غمي دروني است كه ريشه در تمام باورش دارد و او را تا مرز نيستي پيش برده است. او جسمش معلول نيست ؛ اين فكر و روحش هستند كه معلول شده اند و كارش را به گوشه ي عزلت و صندلي چرخدار كشانيده اند. وقتي فكر و روح زخمي باشند ديگر براي انسان چه باقي مي ماند؟ ديگر بايد به چه اميد و روشني اي دل بست؟

 اما اين ها ديگر براي نگاه خسته ي مرد تنها مهم نيست. تنها چيزي كه مهم است قهوه ي نيمه تمام اوست و خوردن مابقي اش!

با آرامش خاصي قهوه اش را مي خورد و انگار از ميان تمام حركت هاي دنيا فقط خوردن قهوه را آموخته است!

- جونز كجايي؟

-- بله دوست من! همين جا هستم!

- قهوه ام تمام شد. مي تواني دوباره برايم قهوه بريزي؟

-- چشم دوست من!

جونز فنجانش را از او مي گيرد ، برايش قهوه مي ريزد و پس از دادنش به او كنار صندلي چرخدارش روي زمين مي نشيند.

مرد تنها قهوه اش را مي گيرد و بار ديگر مشغول خوردنش مي شود...

با خودش فكر مي كند چقدر خوب است آدم هميشه و در همه حال يك دوست خوب داشته باشد. دوستي كه دركش كند و در غم ها تنهايش نگذارد. دوستي كه براي هميشه دوست باقي بماند. و اين ها يعني يك كلام : رفيق خوب و تمام عياري مثل جونز!

رو به جونز مي كند و افكارش را با سخن گفتن ادامه مي دهد :

(( مي داني چيست؟ از هر چيزي كه مرا به اين دنياي پست پيوند مي زند متنفرم. كاش وجود مادي آدم ها خود معنوي آنها را نمي پوشاند ؛ كاش جسم وجود نداشت و انسانها را به دنيا پيوند نمي زد. كاش همه روح واحد جهان را مي شناختند ؛ چيزي كه من آن را حتي در اين فنجان قهوه هم مي بينم! ))

 

جونز چيزي نگفت اما چهره اش حالتي داشت كه گويي تمام حرف هايش را فهميده است.

 

 مرد تنها مدتي در فكر فرو رفت  و بعد مثل آدم هايي كه يك مرتبه از خواب بپرند گفت :

 (( زمان عجيب است! عجيب ترين چيزي كه مي تواند وجود داشته باشد! آنقدر عجيب كه گاه تو را به جرم يك رويا به شادي و سرور مي كشاند و گاه به خاطر مرور يك خاطره مصلوب رنج و درد مي كند. همين زمان است كه تو را در شرايطي خاص به نيرويي فراتر از خود پيوند مي زند. وقتي از نيرو جدا شدي خودت هستي؛ با اين تفاوت كه حقيقتي برايت آشكار شده است ... ))

 

پس از اين خطابه ي بي بديل سكوت سردي بين آن دو حاكم شد! فكرها مانند دودي كه از قطار خارج شود از جاي جاي مغز او به بيرون مي جهيدند! نمي دانست چه بايد بگويد زيرا هر لحظه ايده اي جديد به ذهنش هجوم مي آورد و ايده ي قبلي را ويران مي نمود.

مي دانست جونز تا هر زمان كه بخواهد منتظر مي ماند اما زياد منتظرش نگذاشت! پوزخند تلخي زد و پس از مكثي كوتاه دنباله ي فكرهاي درهم و برهم خويش را اينگونه ادامه داد :

(( شادي ... شادي ...

شادي وسيله اي است براي كتمان غم. صورتكي است براي فرار از حقيقت تلخ و نا مانوس زندگي. راهي است براي فريفتن خودمان و دل بستن به چيزي كه نيست يا مدت ها پيش تمام شده است ؛ و ما آدم ها چه احمق ايم كه چهره ي واقعي و ضعيف خودمان را پشت اين صورتك ها جاي مي دهيم تا به زعم خود كسي از حزن و ياس درونمان آگاه نشود! تا كسي نفهمد كه ما در درون چيستيم و به چه مي انديشيم... نفرين بر ما باد كه هم خود را مي فريبيم هم ديگران را؛ نفرين بر ما باد كه از چهره ي حقيقي خودمان هم مي ترسيم.

با اينكار سيمايي آرماني از خود زخمي خويش مي سازيم و آن را به خورد افسانه بافان مي دهيم. تمام تلاشمان را مي كنيم كه كسي نفهمد به انتها رسيده ايم تا ديگران را در تاريكي خويش دفن نكنيم غافل از اينكه با اين كار آن ها را بيشتر در منجلاب خودمان فرو مي بريم...

بر مي خيزيم ، دست به دعا مي شويم ، از مرگ سايه مي گوئيم ، با آدم هاي منور الفكر مي نشينيم! ، دست به دامان عشق و تنهايي و

خدا مي شويم ، اما همه مانند يك مخدر عمل مي كنند و سر آخر بر تيرگي مان مي افزايند ...

جونز ، دل سوخته تر از آنم كه بخواهم حرفي از اميد زنم اما بدان كه تمام اميد نا اميد زندگي ام تو هستي. اگر نبودي شايد سالها پيش از اين خودم را به مرگ تسليم مي كردم ...

با تو حرف ها دارم جونز ، اما كجاست رفيق با وفايي چون تو؟ رفيقي كه بتوانم در كنار او تماما خودم باشم ، رفيقي كه بتوانم حرف هاي دلم را بي كم و كاست به او بگويم ؛ بدون ذره اي تحريف ...

مي داني جونز ، هيچ كس انسان تنها را درك نمي كند زيرا عواطف انسان تنها حتي براي خودش هم ناشناخته است. گاهي خوشحال است و به تنهايي خود مي بالد و گاهي نيز از آن گريزان است! گاهي آنقدر غرق در تنهايي است كه به غرور كشيده مي شود و گاه آنقدر در تنهايي خويش تطهير داده مي شود كه مصداق عيني فروتني و خوش سيرتي مي گردد.

انسان تنها شبيه باران بهار است ؛ تند و زود گذر. نه غم اش غمي هميشگي است و نه شادي اش شادي اي پايدار. تنها چيزي كه مي تواند او را نجات دهد اعتقاد اوست ؛ همين

گاهي يك وجب از خاك تنهايي اش را به دريايي از عشق نمي فروشد و گاهي با دردي وصف ناپذير از تنهايي به عشق پل مي زند.

هنوز هم واقعيت تنهايي و عشق را در نيافته ام ؛ هنوز نفهميده ام كه كدام يك از ديگري متعالي ترند و كدام يك بيش از ديگري انسان را رشد مي دهند. شايد اين بستگي به انتخابمان دارد و اينكه دوست داريم چگونه رشد كنيم ...

واقعيت ديگر اين است كه عشق و تنهايي ، هم مي توانند ما را به خدا نزديك و هم از او دور كنند. اين هم بستگي به انتخابمان دارد.

نظر تو چيست جونز؟ ))

 

جونز با لبخندي كه بر لب داشت به او نگريست و هيچ نگفت. چهره اش هيچ حركتي نداشت. ماتش برده بود!

چه روزها و شب ها بود كه آن دو با هم سخن مي گفتند و براي همين هم بود كه از كوچك ترين ظرايف اخلاقي هم خبر داشتند. مرد تنها از حركت جونز تعجب نكرد چون او را مي شناخت و مي دانست كه آن لبخند ها و آن نگاه ها براي آرامش بخشيدن به اوست. بدون آنكه كينه اي از جونز به دل گيرد سوار بر خاطراتش شد و ياد اولين روز آشنايي اش با جونز افتاد. بي درنگ پشتش لرزيد! از آن زمان مدت زيادي مي گذشت و آنها هنوز دوست هم بودند. دوستي آنها چيزي فراتر از دوستي بود. حتي چيزي فراتر از تاهل ، دوست داشتن ، هم خوابي و عشق . آنها در روح هم نفوذ كرده بودند...

با بغضي كه گلويش را مي فشرد گفت :

 

(( مرگ ... مرگ ...

گاهي فكر مي كنم مرگ تنها چاره ي آدم هاي غريب و تنهاست...

 اما تشنگي غريب هيچگاه برطرف نمي شود و اينجا رسم كهنه اي است كه غريبان را تشنه دار مي زنند ...

جونز ، دلم مي خواهد حقايق تلخي را به تو بگويم. خوب به حرف هايم گوش كن :

هرگاه تشنه شدي از هيچ كس طلب آب مكن زيرا تمام آب هاي دنيا را از چشمانت مي پوشانند. هرگاه عاشق شدي از هيچ كس طلب عشق مكن كه تمام عشقت را ناديده مي گيرند و تو را از خود مي رانند. هرگاه غمگين بودي و خسته از هيچ كس كمك نخواه و اين را باور كن كه هيچ كس زبانت را نمي فهمد... و سر آخر آنكه به هيچ كس اعتماد نكن ، حتي من دوست من ... ! ))

 

جونز به حالت طنز آميز و در عين حال مطيعانه اي گفت :

-- چشم دوست من!

 

(( جونز ، مرا از چنگال وحشي اين ديو سرشتان باكي نيست ؛ تنها ترسم اين است كه باورهايم را به يغما برند ، جز آن ها برايم هيچ نمانده ...

 چه گلواژه ي تلخي است اين زندگي ...

نمي دانم چرا آن ها كه قلب و احساسمان را به بازي مي گيرند و چون نا رفيقان از پشت بر قلب و روحمان خنجر مي زنند ، خود را چون فرشته ها پاك و منزه مي دانند. و نمي دانم چرا خدا با اين همه خدائي اش ، بر ظلمي كه هميشه هست سكوت مي كند.

كاش همه مثل تو بودند ... ))

اينها را كه گفت قلبش در حال متلاشي شدن بود. رو به جونز كرد و سعي كرد غصه ي درونش را پنهان كند. براي آنكه اين پنهان كاري را افزون كند درخواست قهوه ي ديگري از جونز نمود. جونز رفت كه قهوه بياورد اما در ميانه ي راه و در حالي كه قهوه ي داغ را در دست داشت به درب خورد و با سر نقش زمين شد...

جونز ديگر هيچ حركتي نداشت. نگاهش به سمت نقطه ي نا معلومي خيره مانده بود و از آن روشنايي سابق در چشم هايش هيچ خبري نبود.

با فرياد صدا زد :

- جونز ... جونز ... چيزي شده ؟

 

اما هيچ پاسخي نشنيد. يعني در اين حين چه اتفاقي افتاده بود؟ آيا جونز مرده بود؟ آيا بيهوش شده بود؟

وحشت تمام وجودش را فرا گرفت.  با خيز سريعي از صندلي اش بلند شد و خود را به جونز رساند. او را روي صندلي اش نشاند و با حوله خشك اش نمود. مدتي شوكه ايستاد و به او نگريست. سپس دست هايش را به سمت دريچه اي كه پشتش تعبيه شده بود برد؛ سيم هايي را از آنجا بيرون كشيد و دو شاخه اش را به پريز وصل كرد...

شارژش تمام شده بود ...

 

19.6.86

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  اين حرف ها را براي سايه ام مي نويسم
براي او كه هميشه با من مي زيد ؛
تا مرگ
و حتي پس از آن!
مي ترسم آن را به تو بگويم.

مي ترسم حتي ذره اي از عشق گويم
كه حكم بطلان و فسيل شدن مغزم را
با پسوند ديوانگي
در دادگاه منور الفكرها
امضا مي كنند!

مي ترسم از مردن خنده هايم بگويم
كه خاكستر خنده هايم را
در كفن  سود و زيان دنيايي شان
بر باد مي دهند!

مي ترسم از خاموشي انسانيت زمانه گويم
كه براي روشن ماندن آتش نفرت هاشان ،
- آن روشنايي مسموم -
فقط جسم و روح من و امثال من را مي جويند!

مي ترسم از واژه ي نامانوس زندگي گويم
كه قرن هاست لاشخورها و كفتارهاي زمانه
به اسم بشريت و تمام چيزهاي خوب
مردگي اش را جشن گرفته اند!

مي ترسم از روشنايي آينده فكر برانم
كه مدت هاست بر بالاي سرم
- در آسمان آرمان ها! -
به جاي جيك جيك گنجشك ها
غار غار كلاغ ها را مي شنوم!

مي ترسم حتي با خدا سخن برانم
كه سكوت تلخش بر باورم
بيش از هر چيز
روح و جانم را مي آشوبد و مي خراشد!

اين حرف ها را براي سايه ام مي نويسم
براي او كه هميشه با من مي زيد ؛
تا مرگ
و حتي پس از آن!
مي ترسم آن را به تو بگویم.

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

 

آدمك

به غربت چشمانم نخند

به تمناي عشق

ميان اين سكوتي كه هميشه هست ،

به بودني كه

بي تو نابود شد ...

به انزواي درونم ،

مردن خنده هايم ،

گلايه هاي بي صدايم ...

 

آدمك

رفيق لحظه ها نبودي ؛

شانه هايت براي درك عشق كوچك بود

شريك غصه ها نبودي ؛

قله ي غرورت رفيع تر از همدلي بود

 

آدمك

معرفتت را جشن بگير!

پادشاهي سايه ها گرامي ات باد!

لباس گرم بپوش!

زمستان در راه است ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 

pctfx3.1

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین