تبليغاتX
یه قلب بی ریا
 
 
   
 
 

گرداب زوال در راه است

ای فسیل خاطره!

به زندگی دل نبند...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
ما سکوت کردیم
ما هیچ نگفتیم
بر ما تاختند

ما فریاد زدیم
ما اعتراض کردیم
ما را شکستند

قصه از آنجا شروع شد
که آنها آمدند

آنها شکستند
آنها تاختند
و تعجب برانگیزتر آنکه
آنها جزئی از ما بودند...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
من
مانند یک معجزه ام ؛
مانند معجزه ای که
هرگز نوشته نشده است!

من
مانند یک حدیثم ؛
مانند حدیثی که
روزی
بر زبان پیامبری
فریادی خواهد شد

من
مانند یک دستم ؛
مانند دستی که
برای گرفتن دست های نیکی
همواره دراز بوده
اما به مرور زمان
تحلیل رفته است

من
مانند یک غروبم ؛
مانند غروبی که
در انتظار طلوع
در سرخی خون خویش
غلتیده است...

من انتهای آغازم
من ابتدای پایانم

هستی
در من نفس می کشد
و با من می میرد

همه چیز
در من
به تمامیت خود می رسد
و بعد
در اوج نقص
می میرد

با این وجود
به عالم و آدم بدهکارم
حتی به خویش
حتی به خدا

اگر کسی باشد
که تلبی از او داشته باشم
یقینا زندگی است...

پس من
بدهی و تلبم را کنار هم می گذارم
و با هم خط میزنم

اینک پاکم ؛
پاک تر از خیالی که
آن نیز
هرگز نبوده است!

عید 88 - کرج
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

شب است و شب
سکوت است و سکوت
فاجعه است و فاجعه

و من
خالی از تردید
آوای بی هم آوای تنهایی ام را
تا انتهای فکر
در صحت قلب
و با کمال روح
سر می کشم!
تا زخم پوشالی انجماد لب هایت را
بر پیکر باورهای معصومانه ی قلبم
چون نقش سرخی خونی
میان خروارها برف
از یاد ببرم

شب است و شب
سکوت است و سکوت
فاجعه است و فاجعه

تو نیستی
و من
تنهای تنها
رد خون خویش را
از صفحه ی یخ زده ی روزگار
پاک می کنم

آنسوترها
جایی که از سرما و یخبندان خبری نیست
مردی
تکیه داده به قلبش
و خسته از نصیحت ها و مسکن های معمول
سکوت هزار ساله اش را می شکند :
دنیا را وفا نبود
شاعری دیگر شکست...

4.11.87 رودسر - خانه 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

اندوه گزاره هاي رفته را

تا به كي سوختن؟

تا به كي ساختن؟

قايقي ديگر خواهم ساخت...

۱۸/۴/۸۸ - تهران

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

انسانیت

به حالت تعلیق در آمده است

از کجای این ناکجا

خودم را پیدا کنم؟


16.4.88 - تهران
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

رنگي رنگ مي بازد ؛

رنگي مي ميرد ؛

و ما تماميت خويش را

در كنار رنگي كه مي ميرد

رنگ مي بازيم...

27.2.88 - تهران


 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

همیشه دستی هست
         که برای فرو بردنت در مرداب
                                به سویت دراز شده باشد
 
همیشه چشمی هست
         که برای نادیده گرفتن و هاشور زدن تو
                                                 به رویت باز باشد

همیشه عده ای هستند
         که برای خار کردن تو
                             در تقلا باشند

تا دیگران به فکر خشکاندن اند
تو خود به دنبال شکفتن باش
راه دیگری نیست

تنهایی
هیچگاه معنای پرواز نخواهد گرفت
جز آنکه در پیله ی خویش
پروانه شدن را آموخته باشی
راه دیگری نیست

11.2.88- تهران

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

با وجود اين همه مردان نا مرد

و زنان نا زن ،

واي كه چه واژه ي عظيمي است اين ازدواج :


سقوط


به همين عظمت!

21.12.87 - تهران

پی نوشت : متاسفانه فونت بلاگفا از سایز 7 بالاتر نمی رفت وگرنه عظمت کلمه ی (( سقوط )) را بیشتر و بیشتر به شما نشان می دادم!

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

(( نا آرامي اي رفيق!

   درياي آرام و بي بديل قلبت را چه شد؟ ))

- ماهيكان گم نام عشق

در ورطه ي طوفاني دلم مي گويند -

سكوت مي كنم
و عمودي كنار آرمان ها
آه سردي مي كشم و
بغض درون خفته را فرو مي خورم
افقي مي شوم...


بر مي آشوبم از هيچي و پوچي اذهان
از هستي و نيستي انسان
از خاموشي و مدهوشي زمان


چيزي از درون مرا مي خورد
و من
بي ادعا
نظاره مي كنم باقي عمر خستگي را
باقي عمر بردگي را
باقي عمر سادگي را ...

آلوده ام
آلوده ي اين زندگي
سرپناهم نيست

آلوده ام
آلوده ي مرگ
تكيه گاهم نيست

افسوس كه درد را
از هر طرف كه بخواني
درد است ...

16.11.87 - كرج

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  اي غريق وا‍ژه هايم!

اي شكوه نمناك و دور!

چه غريبانه بر من نازل مي شوي اي نفيس!

و من

از عظمت نگاهت

چه دورم.

راه پيداست :

راه من و تو.

پس ،

اي راهي ناكجاي عشق

مسافر باش

نه عابر

۲۳.۲.۸۶

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

خسته ام از این دنیای آویزی!
من دردم را به شانه های تو می آویزم و
تو دردت را به شانه های من
و اسمش را می گذاریم :
همدردی!
من شادی ام را به تو می آویزم و
تو شادی ات را به من
و اسمش را می گذاریم :
خوشبختی!

چه دنیای سختی است!
هر کس گویی دنبال آویزکی است
تا از گردن او
شادی و خوشبختی و ثروت خویش را
بیاویزد!
و وقتی گردنی شکست
به دنبال گردنی دیگر باشد...
دریغ...
دریغ...

7.6.87 رودسر

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

اي بهشت گم شده ي من

پايان لذت و ذلت زميني

پايان اندوه ها و آه ها

پايان راه ها و چاه ها

پايان عشق

پايان درد

كجايي؟

كجايي پايان غم انگيز و بي صداي من؟

نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟


اين قصه ي تلخ و بي بديل هميشگي

اين كه زندگي اش مي نامند

تا كجا بايد ادامه پيدا كند؟


مسافران جاده ي تنهايي را

كدامين شراب عشق

مدهوش خواهد ساخت

و به كام آتشگاه زندگي خواهد كشاند؟

و بعد

آنگاه كه مست مست اند

يوغ اسارت و بندگي را

بر گردن هايشان خواهد آويخت؟


و وقتي جهان اينگونه بوي سقوط مي دهد

چگونه مي توان ضربان هاي دل را

روي ساعت عشق

تنظيم كرد؟

و چگونه مي توان

مفهوم حقيقي دوست داشتن را

در ‍ژرفاي ثانيه هاي بي هدف

با انسان هاي محبوس و بي نشان

تقسيم كرد؟


آزادگي

اي تنها دليل ماورايي بودن ام

به عظمت و شكوه تو سوگند

كه اگر نبودي

تاوان هميشگي دانستن و دانايي

چيزي جز مرگ نبود ...

نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟


27.9.87 - تهران

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

آری

روزی خواهد رسید

که مرگ

بر چهره ی خسته و زخمی ام

خواهد خندید

            بی تردید

و آنگاه

دستان تو

برای در کفن پیچیدن و

به خاک سپردن من

خواهد لرزید

           بی تردید


افسوس که بهانه ،

زندگی است ...

افسوس ...

19.9.87 - کرج

جالب اینجاست که این شعر را بدون آنکه خود بدانم در سومین روز درگذشت پدر بزرگم سروده ام

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
زندگي
پيشترها مهربان بودي ، شايد!
ولي من اينك
چقدر از تو دورم

كاش تو را نمي شناختم
                         كه شناختم
كاش احمق بودم
                  كه نبودم
درد من نفهميدن و نديدن نيست
درد من نشنيدن و لمس نكردن نيست
از بس كه تو را فهميده ام به ستوه آمده ام
از بس كه فريادهاي بي صدا شنيده ام به ستوه آمده ام
                                                            اي راه تلخ و صعب بي انتها...
قسم به ثانيه ها كه تو را از اولين لحظه ي وجود شناختم
كه ناله ها و گريه هاي بغض و اعتراض من در آن ثانيه هاي نخستين
خود گواه روشني بر مدعاي من اند

و اينك اي زندگي
چه وحشيانه از تو كام مي گيرم!
تا تلخي ات بر لبم بماند و
آنگاه ستوني از دود
سرد و جنون آميز
شش هاي زخمي ام را
در آرزوي گم كردن توهم تو
به سيطره ي خويش در آورد!

كام مي گيرم از تو اي زندگي
مثل يك سيگار!
و تو پليدي ات را به من نشان مي دهي
مثل دشمنان ديرينه ام!

با من نگو كه اگر درد هست
                     درمان نيز هست
كه در آرزوي درمانت
                بيش از هر دردي
                                درد كشيده ام ...
با من نگو اگر خشم هست
عشق هم هست
كه در اين سكوت سردم
   هزاران مرتبه از عاشق هايت
                      عاشق تر بوده ام ...

مرا با شهوت هم آغوشي ات نتواني فريفت
اي عجوزه ي هزار داماد!

اي زندگي
اگر با تو مي زيم
اسير توام
و ضعيف يا نامرد هم نيستم
كه اسارتم را نيمه كاره رها كنم
كه اگر اين اسارت ها و بند ها نبود
سالها پيش
تو را به اسارت خويش در مي آوردم

اگر قصد جانم را كرده اي
كفنم را پوشيده ام
زودتر بيا!

9.9.87 - كرج
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
 
روی خط ابدی
از ازل
و تا انتهای بودنهایمان
سرگردانیم ؛
تنها و غریب
و کجا می رسیم ،
اگر برسیم
و کجا نمی رسیم ،
اگر نرسیم
و به کجای تاریخ بر می خورد
اگر ما نباشیم؟!

گویی وصال
مطلوب نهایی آدم هاست
و رهایی
مثل خودمان
فراموش شده...

25.8.87 - کرج
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
هر کسی
از آنچه که واقعا هست
شرمی پنهان دارد
و این چنین است
که قصه ی پلیدی آغاز می شود...

و با زوال آرزو های موهوم
رزالت تا آنجا ادامه می یابد
که آدمی حتی به خود نیز دروغ می گوید...

ما چیستیم؟
انسان؟!

22.7.87   رودسر
 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

عبور!

بر دروازه ي هر قلبي كه رسيدم

نگاشته بودند :

عبور!

و من

تنها در قلب خويش

به سكون رسيدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
دوباره تمام می شوم
دوباره خراب می شوم
بی تو
از تو

و تو
ای ساکت مدام
باز هم بی رحمانه
نبودنت را به رخم می کشی
تا درد تنهایی ام
از زخم نبودنت
نمک پذیرد!

مدت هاست که سکوت کرده ای
همچون جسد مرده ای که
به روحم پیوند خورده
و بی خبر از تحرکات عالم و آدم
مراحل فساد ، تشریح و تجزیه ی قلبم را
بی صدا
و ویروس وار
تا گندیدن تمام آنچه که هستم
و حتی بدون گذشتن از کوچکترین ذره های روحم
دنبال می کند

درد ما
نه خوش باوری من بود
نه بی مرامی تو
نه بی صدایی ما بود
نه هم صدایی غربت

درد ما
فاصله بود و
حادثه بود و
خاطره ...

و دوباره ها ؛
و دوباره ها ؛
دوباره هایی که تمام نشدند
دوباره هایی که خراب نشدند

17:30 11.5.87
رودسر - خانه

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
خواه یا ناخواه
دیر یا زود
زمانی خواهد آمد که همه چیز را وا می گذاری و می روی
زمانی که نبودنت ،
بودنت را در خاطرات موهوم آدمک ها
زمزمه خواهد کرد
و بعد
و بعد ،
و بعد...
آنگاه که دیگر نیستم
نیستم ،
نیستم...

در آن آخرین لحظه
باز هم از تو هیچ نمی خواهم
و فقط حرفهایم را
آرزوهایم را
باورهایم را
و کلمه به کلمه
و حرف به حرف ؛
قلبم را
برای چشمان عاشق خدا واگویه خواهم کرد

و وقتی چشمانم را برای همیشه بستم
تنها آرزویم این است
که از این خواب مضطربانه ی همیشه
- عشق -
بیدار شده باشم

8.5.87
کنار ساحل زیبای رودسر

 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
(( آخرین تصویر من ))

بعد تو
از زندگانیم سرابی بیش نماند
روبرویم همه خاموشی بود و
شبح تلخ فراموشی...
و من
در گرداب هبوط باورهای خویش
بیش از پیش
فرو می رفتم

بعد تو
آیینه ها بر من تیره شدند
صبح از من گریخت
آفتاب برایم گریست
مرگ به رویم خندید
و واژه ها
آری ؛ تنها واژه ها
تسلا دهنده ی قلب خسته ام شدند

بعد تو
امید از زندگانیم پر کشید
نفرت مرا شناخت
و عاشقی با من بیگانه شد

نمی دانم بالهای زخمی ام را
کدامین طوفانت
ربود و در هم شکست
و آنگاه من
تنهای تنها
سالخورده از اندوه و یاس
و قربانی احساسی عاشقانه و ازلی
بی کسی ام را
در محضر اشک و آه
به نظاره نشستم

بعد تو ،
آخرین تصویر من ،
سکوت محض بود ...

17.4.87 19:20


 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  دردی دارم
  از جنس مرد

دورم از آنچه که هستند
  و نزدیک به آنچه باید باشند

افسوس که زندگی
  تمرین خوب بودن میان بد هاست
   تمرین شیشه بودن میان سنگ هاست...

دردی دارم
  از جنس مرد
     از جنس حرف
        از جنس سکوت...

جاده ی اعتقاد
           چه پر از خالی است!
ره فریب و ریا
           وای ، چه ازدحامی دارد!

دردی دارم
  از جنس مرد

از جنس اشک های نریخته ام
  از جنس (( انسان )) که ندیده ام
      از جنس (( روح )) که نشنیده ام

دردی دارم
به وسعت تمام حرف های نگفته
                    تمام راه های نرفته
                      تمام فکر های نپخته...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
جاده ی سلوک را می پیمودم
خارج از تمام آنچه که مرا به زمین پیوند می زد
و فارغ از هر رنگ و ریایی

پله به پله
و مرحله به مرحله
بالا و بالاتر می رفتم
و شفاف و شفاف تر می شدم

به انتهای راه که رسیدم
تابلویی نصب شده بود :
 (( اگر تنها آمده ای
                       برگرد ... ))

 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  اينجا
همه چيز واقعي است
از قلب های برون آمده از سینه گرفته تا
چروك هاي سيرتي كه تا مرگ عاشق ماند...
از هوس بازي غيرت فروش بالاي شهر گرفته تا
اشك هاي تلخ فاحشه از گناه رفته و
سرپناه و تكيه گاهي كه نيست ...
از كاخ نشينان كوخ لباس
تا كوخ نشینان كاخ دار...
حتي از قورباغه هاي پرنده!
هواسيل هاي مورچه خوار!
و مارماهي هاي كاهي...
آري،
روي كاغذ
و در حجم بودن ها
همه چيز امكان پذير است!
پس بنشين و
تمام تنهايي ات را بنويس
اي انسان نو گرا ...

19/10/86 (( عماد ))
 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
در دادگاه عشق
            هرگاه خواستم میان من و تو
                                        یکی را تبرئه کنم
                                               تو را انتخاب کردم ...
من عادل نبودم ...
می دانم ...


17.11.86 (( عماد ))
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
اين جماعت سنگ صفت
جاده هاي زندگي را سنگ فرش كرده اند
كجا مي پاشي بذر محبتت را
اي باغبان ناشناش؟
اينجا جز گل سنگ
چيزي نمي رويد ...
مي دانم
تو هم چون من به تنگ آمده اي از اين همه غريبي گل ها
از اين همه سكوت و
هجوم ویرانگر سايه ها ...
اما چه كنيم كه جز دل هايمان
جايي براي روئيدن گل ها نمانده...
پس آخرين دانه ي بذرت را
به قلب خسته ی من بسپار
تا شايد روزي گلي به بار آيد
از خاكستر قلب سوخته ام ...

24.10.86
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

به من می گویند : (( انسان ))
سکوت می کنم
می گویند : (( عشق ))
سکوت می کنم
می گویند : (( مظلوم ))
سکوت می کنم
می گویند : (( خدا ))
سکوت می کنم
می گویند : (( سکوت ))

و آنگاه فریاد می زنم تمام سکوتم را
و واژه های ناتمام را
یکی یکی
تمام می کنم...

(( سکوت انسان ...
   سکوت عشق ...
   سکوت مظلوم ...
   سکوت خدا ... ))

پی نوشت : تقدیم به روح بلند فریدون فروغی ... کسی که فریادش بزرگترین سکوت بود و سکوتش بلندترین فریاد
 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
آن روزها
وقتی تیر و گلوله
بر قلب ها بوسه می زد
مشق مردانگی بود
که در دفتر شهادت نوشته می شد ...

دل شب مغرور نوری بود
که روح گل های پرپر را به آسمان پیوند می زد

مشق آخر ،
غرور برانگیزتر از همیشه ،
بوی خون و ایثار می داد ...

پی نوشت: این قطعه را روزی برای شهیدان راه ایران نوشته بودم. امروز آن را به سالار شهیدان تقدیم می کنم. همه از رفتن تو نارحتند حسین اما من خوشحالم چرا که می دانم با رفتنت دل تاریخ را برای همیشه لرزاندی ...

 
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  هزار پروانه
هزار عاشق
هزار ديوانه
و من!

هزار يار
هزار بلبل
هزار دلدار
و من!

و من
و هزار هاي رفته
و عمر مانده
و درد ...

20/10/86
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

در هزار توي مخوف زندگي
همچون مردگاني هستيم
كه با شمشيرهايي آخته
و نگاه هايي مضطرب
با شكي لايزال
به خويشتن و ديگران مي نگريم!

 

 

آنگاه كه چشم از خود برمي گيريم
باز هم چيزي جز خود نمي بينيم!
آنگاه كه دل به عاطفه مي بنديم
حكم اعدام خويش را در قلب هاي غير امضا مي كنيم!

 

 

پس عشق را گم مي كنيم
به ساحت آينه شك مي كنيم
و به دوست داشتن هايمان مي خنديم ...

 

 

و آنگاه
در تاريكخانه ي دنيا
زير نوري قرمز
منتظر ظهور عكس هايمان مي مانيم ...



پي نوشت 1 : اين خشم ، ياس و دغدغه ي انسان مدرن است از معنويتي كه ناديده گرفته شده ، نيست يا تمام شده است. اين انسان مي داند كه بر او چه رفته است و مي رود اما شرايط باعث شده كه چاره اي نداشته باشد جز آنكه منتظر بماند. منتظر ظهور عكس ها... شما را به دقت در اين واژه دعوت مي كنم چرا كه ايهام جالبي در آن وجود دارد.
پي نوشت 2 : مدتي پس از نگاشتن اين شعر اثري از صادق هدايت به همين نام را خواندم و متوجه قرابت معنايي عجيب آنها شدم. به زودي آن را در بخش كتاب ها قرار خواهم داد و قضاوت را به عهده ي خودتان خواهم گذاشت!

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 


تمام نشده است
هيچ چيز تمام نمي شود اي حسرت مدام
حتي من در من
يا تو در تو ...
چه رسد به تو در من ...
7.10.86

پي نوشت : آمده بودم تا مطلبي ديگر بنويسم اما ناگهان غربتي آشنا بر من هجوم آورد و خطوط فوق متولد شدند ...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

بريده ام از اين زندگي
از اين همه خستگي
از اين همه بردگي

بر كدامين آينه پشت كرده ام
كه روشني بر چهره ام نمي تابد؟
بر طلوع كدام عروجي گريسته ام
كه شادي از بند بند وجودم رخت بسته؟

اي دنيا به كامان شاد بته!
براي بي كسي ام نسخه نپيچيد!
جوهر قلم هاتان را فداي تنهايي ام نكنيد!

اگر زنده اي هست ،
از بهر زندگي نيست ؛
از بهر عشق است ...

 


پي نوشت 1 : به زودي بخش هاي جديدي تحت عنوان نوشته هاي شخصي و كتاب به موضوع اصلي و هميشگي وبلاگ كه شعرهاي خودم است اضافه خواهند شد. در نوشته هاي شخصي اطلاعاتي راجع به خودم را در اختيار خواننده قرار خواهم داد ، گاهي هم ممكن است اين نوشته ها مبدل به درد دل ، بيان يك عقيده و يا طرح يك سوال گردند. در موضوع كتاب هم راجع به مطالعاتم و كتاب هاي پيشنهادي ام براي خواندن خواهم نوشت. در اين بخش حتما سعي خواهد شد لينك هايي هم براي دونلود كتاب هاي الكترونيك قرار داده شود.

پي نوشت 2 : اين وبلاگ از اين به بعد و تا 15 اسفند 86 آخر هفته ها ( پنجشنبه يا جمعه ) به روز خواهد شد بعد از آن براي 2 ماه موقتا به غيبت صغري خواهم رفت و پس از آن با نظم مشخص ديگري كه متعاقبا اعلام مي شود نوشتن را از سر مي گيرم.

پي نوشت 3 : از اين به بعد با نام حقيقي خود كه عماد است مي نويسم و از فاش شدن هويت خود باكي نخواهم داشت چرا كه ديگر به راهي كه مي پيمايم ايمان آورده ام.

پي نوشت 4 : دوستان عزيزي ( البته هنوز در عزيز بودنشان شبهه دارم! ) كه لطف مي كنند و جهت گدايي بيننده نظر مي دهند بدانند كه نظراتشان بي جواب خواهد ماند. جواب من براي چنين اشخاصي ( افراد هرز نظر ) فقط و فقط سكوت است. اين ها افرادي هستند كه يك نظر را براي n نفر كپي مي كنند و فقط به آمار نظرات توجه دارند نه كيفيت آنها. بنده ي حقير اما آدمي هستم كه يك نظر با كيفيت را به 1 ميليون نظر بي كيفيت ترجيه مي دهم. پس اگر نمي خواهيد در نظر خود من و شعرم را به نقد بكشيد همين الان وبلاگم را ببنديد و آدرسش را براي هميشه فراموش كنيد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

حق با توست!
حق با توست نازنينم!

حتي اگر به ناحق
جفايي بر من رفته باشد
حتي اگر عدل
اين آرزوي محال
ميان ما به تساوي تقسيم نشده باشد
حتي اگر حكم تو
نابودي و ناديده گرفتن من باشد

بعد از اين
به هيچ بني بشري
از ظلم هاي عاشقانه و خاموش
سخني نخواهم گفت
و اعتراضي نخواهم كرد
و براي تحقق معناي عشق
و زنده ماندن ته مانده ي وجداني
كه هنوز آن را نفروخته ام
ديگر هيچ نمي گويم ...

حق با توست!
حق با توست نازنينم ...

۴/۹/۸۶

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  اين حرف ها را براي سايه ام مي نويسم
براي او كه هميشه با من مي زيد ؛
تا مرگ
و حتي پس از آن!
مي ترسم آن را به تو بگويم.

مي ترسم حتي ذره اي از عشق گويم
كه حكم بطلان و فسيل شدن مغزم را
با پسوند ديوانگي
در دادگاه منور الفكرها
امضا مي كنند!

مي ترسم از مردن خنده هايم بگويم
كه خاكستر خنده هايم را
در كفن  سود و زيان دنيايي شان
بر باد مي دهند!

مي ترسم از خاموشي انسانيت زمانه گويم
كه براي روشن ماندن آتش نفرت هاشان ،
- آن روشنايي مسموم -
فقط جسم و روح من و امثال من را مي جويند!

مي ترسم از واژه ي نامانوس زندگي گويم
كه قرن هاست لاشخورها و كفتارهاي زمانه
به اسم بشريت و تمام چيزهاي خوب
مردگي اش را جشن گرفته اند!

مي ترسم از روشنايي آينده فكر برانم
كه مدت هاست بر بالاي سرم
- در آسمان آرمان ها! -
به جاي جيك جيك گنجشك ها
غار غار كلاغ ها را مي شنوم!

مي ترسم حتي با خدا سخن برانم
كه سكوت تلخش بر باورم
بيش از هر چيز
روح و جانم را مي آشوبد و مي خراشد!

اين حرف ها را براي سايه ام مي نويسم
براي او كه هميشه با من مي زيد ؛
تا مرگ
و حتي پس از آن!
مي ترسم آن را به تو بگویم.

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

 

آدمك

به غربت چشمانم نخند

به تمناي عشق

ميان اين سكوتي كه هميشه هست ،

به بودني كه

بي تو نابود شد ...

به انزواي درونم ،

مردن خنده هايم ،

گلايه هاي بي صدايم ...

 

آدمك

رفيق لحظه ها نبودي ؛

شانه هايت براي درك عشق كوچك بود

شريك غصه ها نبودي ؛

قله ي غرورت رفيع تر از همدلي بود

 

آدمك

معرفتت را جشن بگير!

پادشاهي سايه ها گرامي ات باد!

لباس گرم بپوش!

زمستان در راه است ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  به هر كس گفتم عشق از من آزرده شد
       گفت قصه ي بي پايان دردم زنده شد

نفرين بر آنكس كه بازي عشق را برد
        نفرين بر آنكس كه در آن بازنده شد...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  ای شکارچی احساس
ای نا رفیق در پیکر رفیق
ای مار بزرگ شده در آستین
ای سوزاننده ی روح ، ای حریق

کجای مهربانیم جفا بود؟
که قلب و روحم را شکستی؟
کجای عشقم تهی ز خدا بود؟
که فراموشی ندایت شد؟
...
تو را در سر چه سودا بود؟
...
ای فسیل دوست!
ای حرمت شکن بدیع ، ای درشت!
ای خون دلمه بسته بر پیکر وجدان
ای پژواک سایه ، مترسک انسان!

محکوم به ظلمت خویش بودن
اوج عذاب توست
پس آزاد باش
در محکومیت خویش
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

 

ای آدم های همواره!

لحظه ای سکوت تقدیمتان باد!

متاسفم!

متاسفم که نمی توانم شما را بخندانم ، حتی برای لحظه ای ، و برای فرار از آنچه نازیباست

متاسفم که در عمق وجودم ، همواره ، غمواره می سرایم ، نه شادواره ای عارفانه!

متاسفم که مرا جز عشق ، مآوایی نیست ، مگر ،  بزرگترین تنها و ، تنهایی عشق آلود!

 

ای غزل فروشان آواره!

ای تصلیبیان زمانه!

متاسفم!

متاسفم که در کوله بارم ، جز آوای سوگ و مرثیه ی یار ، هیچ ندارم

متاسفم که مداح خوبی نیستم ، حتی برای عشق ، یا خدایی که آن را آفرید

 

پس انتهای شعرم را

از جانب شما

سکوت می کنم

 

  5/3/86

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
از فغان رفته بر خویش می نالم
از سکوت سربی عاطفه
و با خود می گویم :
(( عشق کجاست؟ ))
تا آنکه قطره ای اشک
از گوشه ی چشمم
به روی کاغذ
و بر واژه ی عشق
می چکد ...
و من تازه می فهمم عشق
هنوز روی کاغذ مانده است ...

7.2.86
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  پایان من ،
آغاز تو بود

کاش تو را در پایان
آغاز نمی کردم...
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  نمیدانم چرا همیشه

شمع ها را در همه ی تولدها خاموش می کنند

و در تولد آخر ، روشن!

خوشا آنان را که با خاموشی شمع ها

در سیرت خویش شمعی روشن کنند ...

 

تولدم رو به خودم تبریک میگم و امیدوارم از ته دل بوده باشه!

سبز باشید ... سبز تر از منی که عاشق خاکستری هستم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  نگاه دیگران
رسالت تو نیست ؛
بکوش تا در نگاه خود و خدا
رسول باشی ...
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  زيبا بود
زيباي زيبا!
و تمام باورش اين بود :
(( جاده ي عشق را به سمت قله ها مي پيمايم
اگر همراهي يافتم
همسفر مي شويم
و عشق را با هم معنا مي كنيم ))

همراهش را يافت
ولي همراه
با او مانند يك شيء برخورد كرد
و آنها با هم ولي بي هم بودند ...
به خود كه آمد
همراهش را گم كرده بود
و تمام حاصلش اين بود :
(( زيباي زيبا
تنها به خاطر يك اشتباه
زيباي زشت شده بود ؛
زيباي زشت بي همراه! ))

1/1/85 - شهيار
نقد اين شعر در قسمت نظرات
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
اول كه عاشق مي شوي
عشق تو را بر سر خود مي گذارد
همه چيز را نيك مي بيني
و نصيبت اين است :
شادي ، شادي و فقط شادي!

اما مدتي بعد
غم ها به سراغت مي آيند
غم ، غم و فقط غم!
غم بي وفايي يار
غم نامردي سرنوشت ...

و بعد از آن
عشق در تو نمرده است
ولي تو در عشق مرده اي!
...

پاييز 84 - شهيار
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
  همه به دنبال هيچ اند!
و من كه هيچ ام ،
به دنبال همه!

همه را در او يافتم
اويي كه در هيچ هم هست...


اسفند 84 - شهيار
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

به او گفتم :

 (( خدایا ،

 این ها کیستند که آفریدی؟!

 یک مشت آدم آهنی

 که قلبشان زنگ زده است

 یک مشت آدم برفی

 که فصل بودنشان فقط زمستان است

 آن هم سرد سرد

  یک عده بازیگر

 که نقش های تحمیل شده ی دیگران را بازی می کنند

 و یک مشت بچه

 که خود را عالم مطلق می دانند! ))

خندید!

و آهسته به من گفت :

 (( عینک آفتابی ات مبارک است! ))

 

  زمستان 84 - شهیار

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

وقتی عاطفه در نگاهت

 پشت شیشه ی مغازه هاست

 و یا دستانی که

 با خود هدیه ای می آرند؛

 

(( کالا )) همان ترجمان عشق است

 و تو عریانی فکرت را

 با آنچه که عشق می نامی

 جشن می گیری!

 

 زمستان 84 – شهیار

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

عشق مقصد راه نیست ؛

 خود قاصدی است

 که راه را می نماید

 

 و ما جسم و فکر و روحمان را یکجا به او می سپاریم

 تا بدانیم (( معنویت ))

  پشت کدام فاصله گم شده است

 

 زمستان 84 - شهیار

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
نو بهار آمد
بهاری باش!
دلت از غصه ها بر کن
فکر یاری باش
شاید این ثانیه ها
آخرین من و تو باشد
پس بگذار
بهترین من و تو باشد
با نگاهی به سوی فردا
با یک شاخه مهربانی
دلت را به سبزی لحظه ها بسپار
و رها کن وجودت را
از هر آنچه که در آن
رهایی نمی یابی

عید نوروز رو به همه تبریک می گم و امیدوارم لحظه های زیباتری پیش رو داشته باشید.
سبز باشید ...
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 
آنها که روشنی را به تو وعده می دهند
خود اسیر خاموشی اند
و تو جولان گاه نگاهشان ...
روشنی ات را دریاب
کرم شب تاب من!

12.12.84 ( شهیار )
 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 

pctfx3.1

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین