|
سلام دوستان
يكي از دوستاي گلم خواست كه در مورد خودم بيشتر توضيح بدم. شايد براي خيلي از شماها سوال باشه كه چرا بعضي وقتها مضمون شعرهام كاملا با هم متناقض هستن. گاهي اوقات از تنهايي و فراق مي نويسم و گاهي هم از عشق و دوست داشتن. خلاصه اينكه اگه وبلاگ رو دنبال كرده باشيد معلوم نيست كه من عاشقم ، تنهام يا ديوونم! مفيد ميگم :
من تنهام ، ولي تنها نيستم
عاشق نيستم ، ولي عاشقم
چون خدا رو دارم و اون در شاديها و غم ها هيچوقت تنهام نذاشته ...
فكر ميكنم اين رسالت يك شاعر هست كه ميتونه خودش رو جاي هر كسي تصور كنه و بعد احساس و پيامش رو از اون منظر بيان كنه. من هم همين كار رو ميكنم ...
همه ي ما در طول روز با افراد مختلفي رابطه داريم ؛ از اعضاي خانواده گرفته تا دوستان و آشنايان و غيره. نكته ي جالب اينه كه هر چه كيفيت اين روابط بيشتر باشه سلامت روان بيشتري رو در طول روز خواهيم داشت. اما يه سوال : تا حالا با روحتون ، وجدانتون و خدا رابطه برقرار كردين؟ ماه رمضان بهترين فرصته براي رابطه برقرار كردن با اوني كه به تمام كارهامون ناظره ... پس فرصت رو از دست ندين ...
از اين مطلب كه بگذريم يك قسمت از نويسنده ي مورد علاقم يعني جبران خليل جبران آماده كردم كه خيلي زيباست :
(( روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدند و به هم گفتند : بيا در دريا شنا كنيم. در آب شنا كردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبايي نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت ، از برهنگي خويش شرم كرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت ...
تا اين زمان نيز مردان و زنان ، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند ، اما اندك افرادي هم هستند كه چهره ي زيبايي را مي بينند و فارغ از جامه هايي كه بر تن دارد او را مي شناسند و برخي نيز چهره ي زشتي را مي شناسند و لباس هايش او را از چشم هاي اينان پنهان نمي دارد. ))
اين هم دو تا داستان كوتاه خيلي زيبا كه توصيه مي كنم حتما بخونين :
آن سوي پنجره
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد
×××
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))
هر چند سيزده نكته ي ماركز رو امكان داره خيلي جاها ديده باشين اما چون قشنگه منم اونو ميارم :
سيزده نكته مهم زندگي و عشق از گابريل گارسيا ماركز يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .
دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود
سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است
عاشق لبخند تو شود .
هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .
هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .
ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .
دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
در پایان هم یه شعر خیلی زیبا از مولانا :
اگر عالم همه پر خار باشد دل عاشق همه گلزار باشد
وگر بیکار گردد چرخ گردون جهان عاشقان بر کار باشد
همه غمگین شوند و جان عاشق لطیف و خرم و عیار باشد
وگر تنهاست عاشق نیست تنها که با معشوقه پنهان یار باشد
سوار عشق شو وز وهم میاندیش که اسب عشق بس رهوار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند اگرچه راه ناهموار باشد ...
|