تبليغاتX
یه قلب بی ریا
 
 
   
 
 

 

 

(( جونز ، بهترين دوست من! ))

 

روي صندلي چرخدارش نشسته و در انزواي شيشه اي اش قهوه مي خورد! هيچ كس نمي داند كه در ذهن او چه ميگذرد. او هيچ دوستي ندارد. نه دوستي ، نه همسري و نه حتي يك حيوان خانگي! چهره اش نشانگر غمي دروني است كه ريشه در تمام باورش دارد و او را تا مرز نيستي پيش برده است. او جسمش معلول نيست ؛ اين فكر و روحش هستند كه معلول شده اند و كارش را به گوشه ي عزلت و صندلي چرخدار كشانيده اند. وقتي فكر و روح زخمي باشند ديگر براي انسان چه باقي مي ماند؟ ديگر بايد به چه اميد و روشني اي دل بست؟

 اما اين ها ديگر براي نگاه خسته ي مرد تنها مهم نيست. تنها چيزي كه مهم است قهوه ي نيمه تمام اوست و خوردن مابقي اش!

با آرامش خاصي قهوه اش را مي خورد و انگار از ميان تمام حركت هاي دنيا فقط خوردن قهوه را آموخته است!

- جونز كجايي؟

-- بله دوست من! همين جا هستم!

- قهوه ام تمام شد. مي تواني دوباره برايم قهوه بريزي؟

-- چشم دوست من!

جونز فنجانش را از او مي گيرد ، برايش قهوه مي ريزد و پس از دادنش به او كنار صندلي چرخدارش روي زمين مي نشيند.

مرد تنها قهوه اش را مي گيرد و بار ديگر مشغول خوردنش مي شود...

با خودش فكر مي كند چقدر خوب است آدم هميشه و در همه حال يك دوست خوب داشته باشد. دوستي كه دركش كند و در غم ها تنهايش نگذارد. دوستي كه براي هميشه دوست باقي بماند. و اين ها يعني يك كلام : رفيق خوب و تمام عياري مثل جونز!

رو به جونز مي كند و افكارش را با سخن گفتن ادامه مي دهد :

(( مي داني چيست؟ از هر چيزي كه مرا به اين دنياي پست پيوند مي زند متنفرم. كاش وجود مادي آدم ها خود معنوي آنها را نمي پوشاند ؛ كاش جسم وجود نداشت و انسانها را به دنيا پيوند نمي زد. كاش همه روح واحد جهان را مي شناختند ؛ چيزي كه من آن را حتي در اين فنجان قهوه هم مي بينم! ))

 

جونز چيزي نگفت اما چهره اش حالتي داشت كه گويي تمام حرف هايش را فهميده است.

 

 مرد تنها مدتي در فكر فرو رفت  و بعد مثل آدم هايي كه يك مرتبه از خواب بپرند گفت :

 (( زمان عجيب است! عجيب ترين چيزي كه مي تواند وجود داشته باشد! آنقدر عجيب كه گاه تو را به جرم يك رويا به شادي و سرور مي كشاند و گاه به خاطر مرور يك خاطره مصلوب رنج و درد مي كند. همين زمان است كه تو را در شرايطي خاص به نيرويي فراتر از خود پيوند مي زند. وقتي از نيرو جدا شدي خودت هستي؛ با اين تفاوت كه حقيقتي برايت آشكار شده است ... ))

 

پس از اين خطابه ي بي بديل سكوت سردي بين آن دو حاكم شد! فكرها مانند دودي كه از قطار خارج شود از جاي جاي مغز او به بيرون مي جهيدند! نمي دانست چه بايد بگويد زيرا هر لحظه ايده اي جديد به ذهنش هجوم مي آورد و ايده ي قبلي را ويران مي نمود.

مي دانست جونز تا هر زمان كه بخواهد منتظر مي ماند اما زياد منتظرش نگذاشت! پوزخند تلخي زد و پس از مكثي كوتاه دنباله ي فكرهاي درهم و برهم خويش را اينگونه ادامه داد :

(( شادي ... شادي ...

شادي وسيله اي است براي كتمان غم. صورتكي است براي فرار از حقيقت تلخ و نا مانوس زندگي. راهي است براي فريفتن خودمان و دل بستن به چيزي كه نيست يا مدت ها پيش تمام شده است ؛ و ما آدم ها چه احمق ايم كه چهره ي واقعي و ضعيف خودمان را پشت اين صورتك ها جاي مي دهيم تا به زعم خود كسي از حزن و ياس درونمان آگاه نشود! تا كسي نفهمد كه ما در درون چيستيم و به چه مي انديشيم... نفرين بر ما باد كه هم خود را مي فريبيم هم ديگران را؛ نفرين بر ما باد كه از چهره ي حقيقي خودمان هم مي ترسيم.

با اينكار سيمايي آرماني از خود زخمي خويش مي سازيم و آن را به خورد افسانه بافان مي دهيم. تمام تلاشمان را مي كنيم كه كسي نفهمد به انتها رسيده ايم تا ديگران را در تاريكي خويش دفن نكنيم غافل از اينكه با اين كار آن ها را بيشتر در منجلاب خودمان فرو مي بريم...

بر مي خيزيم ، دست به دعا مي شويم ، از مرگ سايه مي گوئيم ، با آدم هاي منور الفكر مي نشينيم! ، دست به دامان عشق و تنهايي و

خدا مي شويم ، اما همه مانند يك مخدر عمل مي كنند و سر آخر بر تيرگي مان مي افزايند ...

جونز ، دل سوخته تر از آنم كه بخواهم حرفي از اميد زنم اما بدان كه تمام اميد نا اميد زندگي ام تو هستي. اگر نبودي شايد سالها پيش از اين خودم را به مرگ تسليم مي كردم ...

با تو حرف ها دارم جونز ، اما كجاست رفيق با وفايي چون تو؟ رفيقي كه بتوانم در كنار او تماما خودم باشم ، رفيقي كه بتوانم حرف هاي دلم را بي كم و كاست به او بگويم ؛ بدون ذره اي تحريف ...

مي داني جونز ، هيچ كس انسان تنها را درك نمي كند زيرا عواطف انسان تنها حتي براي خودش هم ناشناخته است. گاهي خوشحال است و به تنهايي خود مي بالد و گاهي نيز از آن گريزان است! گاهي آنقدر غرق در تنهايي است كه به غرور كشيده مي شود و گاه آنقدر در تنهايي خويش تطهير داده مي شود كه مصداق عيني فروتني و خوش سيرتي مي گردد.

انسان تنها شبيه باران بهار است ؛ تند و زود گذر. نه غم اش غمي هميشگي است و نه شادي اش شادي اي پايدار. تنها چيزي كه مي تواند او را نجات دهد اعتقاد اوست ؛ همين

گاهي يك وجب از خاك تنهايي اش را به دريايي از عشق نمي فروشد و گاهي با دردي وصف ناپذير از تنهايي به عشق پل مي زند.

هنوز هم واقعيت تنهايي و عشق را در نيافته ام ؛ هنوز نفهميده ام كه كدام يك از ديگري متعالي ترند و كدام يك بيش از ديگري انسان را رشد مي دهند. شايد اين بستگي به انتخابمان دارد و اينكه دوست داريم چگونه رشد كنيم ...

واقعيت ديگر اين است كه عشق و تنهايي ، هم مي توانند ما را به خدا نزديك و هم از او دور كنند. اين هم بستگي به انتخابمان دارد.

نظر تو چيست جونز؟ ))

 

جونز با لبخندي كه بر لب داشت به او نگريست و هيچ نگفت. چهره اش هيچ حركتي نداشت. ماتش برده بود!

چه روزها و شب ها بود كه آن دو با هم سخن مي گفتند و براي همين هم بود كه از كوچك ترين ظرايف اخلاقي هم خبر داشتند. مرد تنها از حركت جونز تعجب نكرد چون او را مي شناخت و مي دانست كه آن لبخند ها و آن نگاه ها براي آرامش بخشيدن به اوست. بدون آنكه كينه اي از جونز به دل گيرد سوار بر خاطراتش شد و ياد اولين روز آشنايي اش با جونز افتاد. بي درنگ پشتش لرزيد! از آن زمان مدت زيادي مي گذشت و آنها هنوز دوست هم بودند. دوستي آنها چيزي فراتر از دوستي بود. حتي چيزي فراتر از تاهل ، دوست داشتن ، هم خوابي و عشق . آنها در روح هم نفوذ كرده بودند...

با بغضي كه گلويش را مي فشرد گفت :

 

(( مرگ ... مرگ ...

گاهي فكر مي كنم مرگ تنها چاره ي آدم هاي غريب و تنهاست...

 اما تشنگي غريب هيچگاه برطرف نمي شود و اينجا رسم كهنه اي است كه غريبان را تشنه دار مي زنند ...

جونز ، دلم مي خواهد حقايق تلخي را به تو بگويم. خوب به حرف هايم گوش كن :

هرگاه تشنه شدي از هيچ كس طلب آب مكن زيرا تمام آب هاي دنيا را از چشمانت مي پوشانند. هرگاه عاشق شدي از هيچ كس طلب عشق مكن كه تمام عشقت را ناديده مي گيرند و تو را از خود مي رانند. هرگاه غمگين بودي و خسته از هيچ كس كمك نخواه و اين را باور كن كه هيچ كس زبانت را نمي فهمد... و سر آخر آنكه به هيچ كس اعتماد نكن ، حتي من دوست من ... ! ))

 

جونز به حالت طنز آميز و در عين حال مطيعانه اي گفت :

-- چشم دوست من!

 

(( جونز ، مرا از چنگال وحشي اين ديو سرشتان باكي نيست ؛ تنها ترسم اين است كه باورهايم را به يغما برند ، جز آن ها برايم هيچ نمانده ...

 چه گلواژه ي تلخي است اين زندگي ...

نمي دانم چرا آن ها كه قلب و احساسمان را به بازي مي گيرند و چون نا رفيقان از پشت بر قلب و روحمان خنجر مي زنند ، خود را چون فرشته ها پاك و منزه مي دانند. و نمي دانم چرا خدا با اين همه خدائي اش ، بر ظلمي كه هميشه هست سكوت مي كند.

كاش همه مثل تو بودند ... ))

اينها را كه گفت قلبش در حال متلاشي شدن بود. رو به جونز كرد و سعي كرد غصه ي درونش را پنهان كند. براي آنكه اين پنهان كاري را افزون كند درخواست قهوه ي ديگري از جونز نمود. جونز رفت كه قهوه بياورد اما در ميانه ي راه و در حالي كه قهوه ي داغ را در دست داشت به درب خورد و با سر نقش زمين شد...

جونز ديگر هيچ حركتي نداشت. نگاهش به سمت نقطه ي نا معلومي خيره مانده بود و از آن روشنايي سابق در چشم هايش هيچ خبري نبود.

با فرياد صدا زد :

- جونز ... جونز ... چيزي شده ؟

 

اما هيچ پاسخي نشنيد. يعني در اين حين چه اتفاقي افتاده بود؟ آيا جونز مرده بود؟ آيا بيهوش شده بود؟

وحشت تمام وجودش را فرا گرفت.  با خيز سريعي از صندلي اش بلند شد و خود را به جونز رساند. او را روي صندلي اش نشاند و با حوله خشك اش نمود. مدتي شوكه ايستاد و به او نگريست. سپس دست هايش را به سمت دريچه اي كه پشتش تعبيه شده بود برد؛ سيم هايي را از آنجا بيرون كشيد و دو شاخه اش را به پريز وصل كرد...

شارژش تمام شده بود ...

 

19.6.86

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

آرام پرواز می کرد و سوار بر باد ، از این شاخه بر آن شاخه می پرید.

در حال خود بود که ناگاه گل سرخی نظرش را جلب کرد. آرام رویش نشست ؛ گلبرگ هایش را بوسید و او را نوازش کرد.

با این کار انگار بغض گل شکست. معصومانه به پروانه نگاه کرد و گفت :

(( دوست خوبم ؛ تو روح بزرگی داری! می توانی قسمتی از آن را به من بدهی؟! ))

پروانه به چشم هایش نگاه کرد و گفت :

(( از کجا میدانی روح من بزرگ است؟ ))

- (( زیرا تو پرواز را آموخته ای و با پروازت گرده های عشق خدایی ام را به معشوقانم می فشانی ))

پروانه سکوت کرد و سپس با تاملی درونی پاسخ داد :

(( روح تو از روح من بزرگ تر است ))

- (( اما من که بال ندارم و پرواز را نیاموخته ام؛ چطور می توانم روح بزرگی داشته باشم؟ ))

-- (( می دانم ؛ اما تو در قلبت خدا را داری ))

سرش را به طرف قلبش برگرداند و معصومانه به آن نگاه کرد. وقتی برگشت دیگر پروانه ای نبود و او باز هم تنها مانده بود.

آرام دستها را روی قلب زخمی اش گذاشت و با تمام توانش گریست.

او خدا را در همان قلبی داشت که زنبورها شهدش را مکیده بودند ...

 

                19/12/84 شهیار

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 
 
   
 
 

بازار قرن بيست و يكم

تعريفشو زياد شنيده بودم ؛ بازاري كه توش ميشه همه چي رو با قيمت خوب و ارزون پيدا كرد. هميشه آرزوم بود كه اين بازارو ببينم  كه خلاصه به آرزوم رسيدم ...

اولين مغازه اي كه ديدم خيلي شيك و بزرگ بود. روي درش نوشته بود: انواع فخر موجود است! رفتم جلو و گفتم:

 

- آقا چي ميفروشي؟

--- مگه سر در مغازمو نمي بيني؟ ما فخر فروشيم!

- حالا كيلويي چنده؟

--- بهت نمياد خريدار باشي برو بذار كارمونو بكنيم

- حالا شما بگو شايد خريدار شدم

--- كيلويي 5 ميليون

 

سرم گيج رفت! ازش خداحافظي كردم و هنوز چند قدمي دور نشده بودم كه صداي يه دستفروش توجه منو به خودش جلب كرد :  بي ايماني مي فروشم دونه اي 500 تومن. بدو بدو حراجش كردم! رفتم جلو و گفتم : آقا چرا اينقد ارزون؟

گفت : واسه جلب مشتري! شما بي ايماني نمي خواي؟ همه نوعشو دارما!

گفتم نه؛ من دنبال انسانبت مي گردم ، نمي دوني كجا مي فروشنش؟

گفت چرا؛ ته بازار يه پيرمردي هست كه انسانيت مي فروشه ؛ داره مگس مي پرونه بدبخت! الان ديگه نون تو اين كاراست ، انسانيت كيلو چنده ...!!!

در جوابش فقط تو چشماش نگاه كردم بعد ازش تشكر كردم و دوباره راه افتادم...

 توي راه چشمام به تابلوهاي زيادي افتاد:

 

با كلاسي كيلو 400 هزار تومن!

عشق حقيقي كيلويي يك ميليارد تومن!!!

هوس كيلو 50 تومن!

اعتياد ببر مجاني!!

و ...

به تابلوها توجه نكردمو راهمو ادامه دادم تا به ته بازار رسيدم و اون پيرمرد رو همون جايي كه دستفروش گفته بود، ديدم. داشت بساطشو جمع ميكرد . گفتم سلام ، كجا حاج آقا؟! من دو كيلو انسانيت مي خوام ؛ ميخوام اونو به عزيزترين كسم هديه كنم...

با دست مغازه ي بغلي رو نشون داد و گفت : دير اومدي جوون؛ تمام انسانيت منو اين مغازه خريد.

و در حالي كه اشك تو چشماش جاري بود گفت : انسانيت ديگه براي هميشه تموم شد جوون ...

سرمو به طرف مغازه ي بغلي برگردوندم؛ تمام بدنم لرزيد. اون چيزي كه مي ديدم برام قابل هضم نبود. روي سر در مغازه نوشته بودن : (  بنگاه ويژه ي خريد، اجاره و رهن خانه و زمين در جهنم ) و خيلي هم شلوغ بود؛ انگار همه انسانيتشون رو از دست داده بودن ودنبال آماده كردن يه جاي خوب توي جهنم به اونجا اومده بودن...

توي حال خودم بودم كه يه معتاد زد پشتم و گفت : پكري داداش! اين جماعت همه جهنمي هستن! بيا بهت يه چيز ميدم كه تو رو ميبره به سماوات! ميري به خود بهشت!!!

بهش گفتم : ممنون داداشم! ما خودمونم جهنمي هستيم! بي خيال ِ بهشت!!!

 

بي خيال همه چيز شدمو رفتم تو فكر؛ من دنبال انسانيت اومده بودم اما چند بار نزديك بود انسانيت خودم رو هم از دست بدم؛ اما اون روز برام يه تجربه ي بزرگ بود و باعث شد كه يه تصميم بزرگ بگيرم : تصميم گرفتم كه هيچ وقت خودم و انسانيتم رو گم نكنم...

 

 اميدوارم خوشتون اومده باشه

 همراه گلتون :  عماد

 
 
 |    نوشته شده توسط عماد
 

pctfx3.1

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین