|
زندگی خیلی سخت شده ؛ پر از تظاهر و فریب... نمی دونی فردا چه اتفاقی میافته امروزتم دیگه مثل سابق جالب نیست. هر چقدر بیشتر که جلو میری بیشتر می فهمی که کسی زبونتو نمی فهمه و همه هم زبونن نه همدل. کم کم به نقطه ای میرسی که دلت میخواد از همه چی جدا و آزاد شی . اول میری دنبال خدا اما خیلی زود می فهمی که پاسخی برای دردات پیدا نمی کنی تازه می فهمی مشکل از خودته و میای به سمت اصلاح خودت اینجاست که متوجه میشی دیگه توانی و انرژی ای برات نمونده و همه ی انرژیتو توی راه از دست دادی.پس نقطه میزنی و میای سر سطر. دیگه نه راه پس داری نه پیش؛ نه میتونی بمونی و نه میتونی بری. پس تبدیل به سه نقطه ی بی انتها میشی... دیگه نه پایانی داری نه آغازی ؛ پس میمونی و بی نام و بی نشان ، دلسوخته و لامکان ، بریده از جهان و زمان ، زجر می کشی... و خلاصه میشی در سه نقطه ی بی انتها... ...
تهران - 27.1.88
|