من مانند یک معجزه ام ؛ مانند معجزه ای که هرگز نوشته نشده است!
من مانند یک حدیثم ؛ مانند حدیثی که روزی بر زبان پیامبری فریادی خواهد شد
من مانند یک دستم ؛ مانند دستی که برای گرفتن دست های نیکی همواره دراز بوده اما به مرور زمان تحلیل رفته است
من مانند یک غروبم ؛ مانند غروبی که در انتظار طلوع در سرخی خون خویش غلتیده است...
من انتهای آغازم من ابتدای پایانم
هستی در من نفس می کشد و با من می میرد
همه چیز در من به تمامیت خود می رسد و بعد در اوج نقص می میرد
با این وجود به عالم و آدم بدهکارم حتی به خویش حتی به خدا
اگر کسی باشد که تلبی از او داشته باشم یقینا زندگی است...
پس من بدهی و تلبم را کنار هم می گذارم و با هم خط میزنم
اینک پاکم ؛ پاک تر از خیالی که آن نیز هرگز نبوده است!
عید 88 - کرج
|