قصه ي پر غصه ي همه و هيچ!

همه به دنبال هيچ اند!
و من كه هيچ ام ،
به دنبال همه!

همه را در او يافتم
اويي كه در هيچ هم هست...


اسفند 84 - عماد

گفت و گو

به او گفتم :

 (( خدایا ،

 این ها کیستند که آفریدی؟!

 یک مشت آدم آهنی

 که قلبشان زنگ زده است

 یک مشت آدم برفی

 که فصل بودنشان فقط زمستان است

 آن هم سرد سرد

  یک عده بازیگر

 که نقش های تحمیل شده ی دیگران را بازی می کنند

 و یک مشت بچه

 که خود را عالم مطلق می دانند! ))

خندید!

و آهسته به من گفت :

 (( عینک آفتابی ات مبارک است! ))

 

  زمستان 84 - عماد

جشن عشق!

وقتی عاطفه در نگاهت

 پشت شیشه ی مغازه هاست

 و یا دستانی که

 با خود هدیه ای می آرند؛

 

(( کالا )) همان ترجمان عشق است

 و تو عریانی فکرت را

 با آنچه که عشق می نامی

 جشن می گیری!

 

 زمستان 84 – عماد

حقیقت عشق

عشق مقصد راه نیست ؛

 خود قاصدی است

 که راه را می نماید

 

 و ما جسم و فکر و روحمان را یکجا به او می سپاریم

 تا بدانیم (( معنویت ))

  پشت کدام فاصله گم شده است

 

 زمستان 84 - عماد