دوباره ها

دوباره تمام می شوم
دوباره خراب می شوم
بی تو
از تو

و تو
ای ساکت مدام
باز هم بی رحمانه
نبودنت را به رخم می کشی
تا زخم تنهایی ام
از درد نبودنت
نمک پذیرد!

مدت هاست که سکوت کرده ای
همچون جسد مرده ای که
به روحم پیوند خورده
و بی خبر از تحرکات عالم و آدم
مراحل فساد ، تشریح و تجزیه ی قلبم را
بی صدا
و ویروس وار
تا گندیدن تمام آنچه که هستم
و حتی بدون گذشتن از کوچکترین ذره های روحم
دنبال می کند

درد ما
نه خوش باوری من بود
نه بی مرامی تو
نه بی صدایی ما بود
نه هم صدایی غربت

درد ما
فاصله بود و
حادثه بود و
خاطره ...

و دوباره ها ؛
و دوباره ها ؛
دوباره هایی که تمام نشدند
دوباره هایی که خراب نشدند

17:30 11.5.87
رودسر - خانه

بیداری

خواه یا ناخواه
دیر یا زود
زمانی خواهد آمد که همه چیز را وا می گذاری و می روی
زمانی که نبودنت ،
بودنت را در خاطرات موهوم آدمک ها
زمزمه خواهد کرد
و بعد
و بعد ،
و بعد...
آنگاه که دیگر نیستم
نیستم ،
نیستم...

در آن آخرین لحظه
باز هم از تو هیچ نمی خواهم
و فقط حرفهایم را
آرزوهایم را
باورهایم را
و کلمه به کلمه
و حرف به حرف ؛
قلبم را
برای چشمان عاشق خدا واگویه خواهم کرد

و وقتی چشمانم را برای همیشه بستم
تنها آرزویم این است
که از این خواب مضطربانه ی همیشه
- عشق -
بیدار شده باشم

8.5.87
کنار ساحل زیبای رودسر

 

آخرین تصویر من

(( آخرین تصویر من ))

بعد تو
از زندگانیم سرابی بیش نماند
روبرویم همه خاموشی بود و
شبح تلخ فراموشی...
و من
در گرداب هبوط باورهای خویش
بیش از پیش
فرو می رفتم

بعد تو
آیینه ها بر من تیره شدند
صبح از من گریخت
آفتاب برایم گریست
مرگ به رویم خندید
و واژه ها
آری ؛ تنها واژه ها
تسلا دهنده ی قلب خسته ام شدند

بعد تو
امید از زندگانیم پر کشید
نفرت مرا شناخت
و عاشقی با من بیگانه شد

نمی دانم بالهای زخمی ام را
کدامین طوفانت
ربود و در هم شکست
و آنگاه من
تنهای تنها
سالخورده از اندوه و یاس
و قربانی احساسی عاشقانه و ازلی
بی کسی ام را
در محضر اشک و آه
به نظاره نشستم

بعد تو ،
آخرین تصویر من ،
سکوت محض بود ...

17.4.87 19:20