من اسطوره نيستم!

سلام بر دوستان پنهان و آشكار من. همه ي آنهايي كه با من در ارتباط بوده و نبوده اند! همه ي آنها كه مرا شناخته و نشناخته اند!
نمي دانم كدام قانون را نقض كرده ام كه بعضي ها در اذهان خود از من اسطوره ساخته اند. نمي دانم چه معجزه اي كرده ام كه از من بتي ساخته اند!
اما امروز مي خواهم براي شما اعترافي كنم : من هيچم دوستان ؛ حتي هيچ تر از هيچ.
از شما دوستان جديد و ديرين خواهشي دارم :‌ مرا بزرگ نكنيد! از من اسطوره نسازيد دوستان!
به همان خدايي كه مي پرستيد قسمتان مي دهم كه من پر از گناهم. گناهكارتر از آنم كه بخواهم كسي را ارشاد كنم. كوچك تر از آنم كه بخواهم راهنما و مراد كسي باشم. اين شعرها و نوشته ها را از زبان خودم و براي خودم مي نويسم. آنها هستند كه مرا بزرگ مي كنند نه من آنها را! آنها چون آيينه اي بر روحم مي تابند و از من خودي ديگر مي سازند و به همين خاطر است كه آنها را دوست دارم و مي نگارم. به اين اميد كه شايد چون مني هم باشد كه آنها را بخواند و از آن لذت ببرد.

به اين اميد كه شايد چون مني هم باشد كه همين حرف ها مدت هاست گوشه ي قلب و ذهنش خاك مي خورند اما نمي تواند آنها را بنگارد و من در اين ميان فقط يك نماينده باشم ؛ از قلبي تا قلبي ديگر ، از ذهني تا ذهني ديگر ، از روحي تا روحي ديگر ...

دوستان من ، من انسان هستم و هر انساني كشمكش هاي ديرينه ي عقل و نفس را ميان حلال و حرام ، هميشه و همه وقت ، دارد.
دوستان من ، آنهايي كه هنوز مرا نمي شناسيد ، من به خدا و عشق اعتقاد دارم ، اعتقادي قلبي و هميشگي ...
اما نه نماز مي خوانم و نه روزه مي گيرم! من خدا را با اعمالم مي پرستم و به شكل خودم. و باورم اين است كه اگر خوب باشم و به معناي واقعي كلمه ( آدم ) باشم خدا را پرستيده ام و تمام هم وغم من نيز همين است. در زندگي تمام سعي و تلاشم اين است كه آدم خوبي باشم ، خواه به اهدافم برسم يا خير ، اگر اين حرف ها نشان از كفر من اند ، من كافرم.

متنفرم از اينكه در صف هاي نمازي بايستم كه سجاده هايش بوي ريا مي دهند ، و دوست دارم آنهايي را كه ملحدند ولي انسانيتشان بيشتر از متظاهران است ، آنهايي كه هيچ ديني ندارند و به اصطلاح گبرند اما وقتي حادثه اي رخ داد قلبشان مانند يك گنجشك مي تپد و هر چه انسانيت و برادري دارند و مي شناسند براي كمك به همنوع خويش در طبق اخلاص مي گذارند. و دوست دارم آنهايي را كه به واقع مسلمانند و از اسلام تنها نام آن را نياموخته اند. براي من انسانيت مهم است اين مهم نيست كه چه ديني داريد رنگ پوستتان چطور است ، از چه قوميتي هستيد و يا چقدر از سنتان مي گذرد مهم اين است كه در عمل چقدر انسانيت داريد. همه روي كاغذ و در شعارها انسانند و دم از حقوق بشر و رفع تبعيض مي زنند. همه در حرف دموكرات هستند. اما پاي عمل خيلي ها مي لنگد. دغدغه ي من اين است دوستان!

بعيد مي دانم كسي انسانيت داشته باشد و به عشق اعتقاد نداشته باشد و بعيد مي دانم كسي عاشق باشد و به خدا كه بزرگترين عاشق است اعتقاد نداشته باشد.

دوستان من ، براين امر اعتقاد قلبي دارم كه در زندگي هر چه كه بر سرمان مي آيد به علت عدم آگاهي است . اگر در زندگي بيش از آنچه كه بايد ضربه مي خوريم از عدم آگاهي و اشتباهات خودمان است نه چيز ديگر. پس آگاهي خود را افزايش دهيد و اين همان چيزي كه من امروزبه شدت به دنبال آنم

اما دوستان ، راه من از راه تمامي شما جداست! من در روياهايم هميشه دوست داشتم كه نه خوب باشم و نه بد! ولي تحقق اين رويا نياز به يك انزواي كامل دارد و به همين خاطر هرگز نتوانسته ام بدان دست يابم. پس مجبور شده ام كه بين خوب يا بد بودن ، خوب بودن را انتخاب كنم!

سخن آخر : يك انسان آگاه يك انسان برنده است اما برندگان واقعي آنهايي هستند كه از آگاهي خويش به نفع بشريت و در جهتي انساني استفاده نمايند.
 

قحطي جوهر

بريده ام از اين زندگياز اين همه خستگي
از اين همه بردگي

بر كدامين آينه پشت كرده امكه روشني بر چهره ام نمي تابد؟
بر طلوع كدام عروجي گريسته ام
كه شادي از بند بند وجودم رخت بسته؟

اي دنيا به كامان شاد بته!براي بي كسي ام نسخه نپيچيد!
جوهر قلم هاتان را فداي تنهايي ام نكنيد!

اگر زنده اي هست ،از بهر زندگي نيست ؛
از بهر عشق است ...

(ع.ن)

 

حق با توست!

حق با توست!
حق با توست نازنينم!

حتي اگر به ناحق
جفايي بر من رفته باشد
حتي اگر عدل
اين آرزوي محال
ميان ما به تساوي تقسيم نشده باشد
حتي اگر حكم تو
نابودي و ناديده گرفتن من باشد

بعد از اين
به هيچ بني بشري
از ظلم هاي عاشقانه و خاموش
سخني نخواهم گفت
و اعتراضي نخواهم كرد
و براي تحقق معناي عشق
و زنده ماندن ته مانده ي وجداني
كه هنوز آن را نفروخته ام
ديگر هيچ نمي گويم ...

حق با توست!
حق با توست نازنينم ...

۴/۹/۸۶