شلیک


انگشت ات روی ماشه بود:
بنگ!

شلیک مستقیم قهر به شقیقه ی من!

دیگر چیزی یادم نمی آید!
مرده ام آیا؟!

29.1.92
(ع.ن)

اگر هر راوی

فقط یک درصد از داستان روایت شده اش را بخورد!

اکنون از داستان آفرینش

استخوانش هم باقی نمانده است!


24.1.92

(ع.ن)

شاهکار

زندگی
شاهکار کوچکی ست
از یک درد همیشگی؛
که وقفه هایش را
خوشبختی می نامند!

21.1.92
(ع.ن)

این روزگار هرز


قندیل بسته ایم
بر صفحه ی یخ بسته ی این روزگار هرز
آنچنان نادانسته زیسته ایم
که نفهمیدیم چگونه دقایق عمر بی رحمانه گذشتند
آنچنان بی صدا در خودمان شکسته ایم
که حتی نزدیک ترین نزدیکانمان هم از آن بویی نبرده اند
آنچنان در نقش هایمان فرو رفته ایم
که حتی خودمان هم کم کم باورمان شده
که این نقش ها واقعیت ماست

قندیل بسته ایم
بر صفحه ی یخ بسته ی این روزگار هرز
نه خورشیدی ، نه گرمایی
نه امروزی ، نه فردایی
نه نجوا ، یا که آوایی

سرمای درونمان را
با لبخندی گرم
به یکدیگر تحویل می دهیم
و مرور میکنیم عمر بودنمان را
در این سردگون مایع یخ بسته ی تقدیر
میان همخوابی زمان و مکان
در قصاوت تقدیر اسیر

92.1.6 - (ع.ن)

تلنگر


وقتی شاد هستی
هیچ کس برایت احترامی قائل نیست
همه بی توجه از کنارت رد می شوند
شاید در دل به تو فحش هم بدهند!
اما همین که بغضت می شکند و
یک دفعه می زنی زیر گریه
ناگهان همه با تو مهربان می شوند
ناگهان همه با تو همدردی می کنند
ناگهان عزیز همه می شوی
حتی برای غریبه ها و عابران راه

انگار عاطفه در این دنیا
فقط با تلخی حال و روز آدمهاست
که جوانه می زند

شاید تنها اشتباه مان این باشد:
"برای خوب بودن
منتظر دلیل هستیم"

15.1.92
(ع.ن)