اعجاز
-خود-
آن تلنگری باش
که بر باد رفته را
بی هیچ منتی
به منتهایِ زندگی
رهنمون می کند
-خود-
آن تلنگری باش
که در قفس مانده را
بی هیچ قیدی
تا بلندایِ ذهن اش
پرواز می دهد
اعجاز تویی؛
پرواز تویی؛
معجزه ای کن
که ما را از دستِ خودمان
نجات دهد!
96.3.5
-خود-
آن تلنگری باش
که بر باد رفته را
بی هیچ منتی
به منتهایِ زندگی
رهنمون می کند
-خود-
آن تلنگری باش
که در قفس مانده را
بی هیچ قیدی
تا بلندایِ ذهن اش
پرواز می دهد
اعجاز تویی؛
پرواز تویی؛
معجزه ای کن
که ما را از دستِ خودمان
نجات دهد!
96.3.5
92.1.6 - (ع.ن)
در این ناکامی کوچک
همه مان
بر یک اصل
و در یک نقطه
مشترک بودیم :
آزادی...
25.9.89 - رودسر
پی نوشت 1 : امیدواریم کسی ناکام از این دنیا نرود!
پی نوشت 2 : آنچه یافت می نشود آنم آرزوست!
قوانین حاکم بر طبیعت
به طرز دلهره آوری
خشونت بار است ؛
و قوانین حاکم بر اجتماعات انسانی
به طرز امیدوار کننده ای
انسانی ؛
حال سوال اینجاست :
به طبیعت برگردیم ؛
یا انسانی باشیم ؟
20.9.89 - رودسر
پی نوشت 1 : این یک سوال فیلسوفانه در قالب شعر است که هر انسانی با کمی دقت در احوال گیتی می تواند از خودش بپرسد. با ریز شدن در ذات طبیعت و گیتی مورد شناخت ما یعنی زمین و فضای پیرامون آن و قوانین سخت و خشک حاکم بر آنها و نیز تمام آنچه که ما را بر آن داشته که با این همه نیستی همچنان مصرانه برای هستی و بودن بنابر ابتدایی ترین اصول همزیستی به سمت گذار از نیستن و نبودن در تکاپو باشیم.
پی نوشت 2 : آیا قوانین تعریف شده ی ما برای هستی بسیار خردتر و شکننده تر از قوانین پیچیده ی طبیعت برای نیستی نیستند ؟
پی نوشت 3 : کدام ساعت بیولوژیک انسان ها را از ابتدای پیدایش بسمت نیستی سوق داده است؟ فرآیند پیری و مردن سلول ها نشان از چیست؟
پی نوشت 4 : شمارش معکوس از زمان تولد آغاز شده است ...
چیزی به ابتدای صبح نمانده
ای انتهای شب ، افول کن!
20.9.89 - رودسر
بمیر ای قانون مرده
ای خشم فرو خفته
و ای عقده ی دیرین از فراموشی آزادی
بمیر که کلمه ی انسان را
چارپایان به نجوا نشسته اند
شیاطین کباده اش را می کشند
نیک می دانم
وقتی پای قدرت در میان باشد
قانون
نقض آشکار حقوق انسانی می شود
تا قانونگذار یا قدرتمند
به مقاصد خویش برسند
و در این میان
دین و اعتقادات و باورهای مردم
تمسکی بیش نیستند
تا واقعه را آنطور که می خواهند ببینید
من نوعی ؛
ای خسته از قانون بی قانونی
تا من و تو ما نشویم
گریزی نیست
29.2.89 - رودسر
تا چیزی را گم نکنیم
هیچگاه به فکر یافتن نخواهیم بود
و انسان امروز
خودش را گم کرده است ...
عماد - 20.2.1389
اگر گرفتار سایه ی خود هستیم
ما به نور پشت کرده ایم
نه نور به ما
گرداب زوال در راه است
ای فسیل خاطره!
به زندگی دل نبند...
اندوه گزاره هاي رفته را
تا به كي سوختن؟
تا به كي ساختن؟
قايقي ديگر خواهم ساخت...
۱۸/۴/۸۸ - تهران
انسانیت
به حالت تعلیق در آمده است
از کجای این ناکجا
خودم را پیدا کنم؟
رنگي رنگ مي بازد ؛
رنگي مي ميرد ؛
و ما تماميت خويش را
در كنار رنگي كه مي ميرد
رنگ مي بازيم...
27.2.88 - تهران
همیشه دستی هست
که برای فرو بردنت در مرداب
به سویت دراز شده باشد
همیشه چشمی هست
که برای نادیده گرفتن و هاشور زدن تو
به رویت باز باشد
همیشه عده ای هستند
که برای خار کردن تو
در تقلا باشند
تا دیگران به فکر خشکاندن اند
تو خود به دنبال شکفتن باش
راه دیگری نیست
تنهایی
هیچگاه معنای پرواز نخواهد گرفت
جز آنکه در پیله ی خویش
پروانه شدن را آموخته باشی
راه دیگری نیست
11.2.88- تهران
با وجود اين همه مردان نا مرد
و زنان نا زن ،
واي كه چه واژه ي عظيمي است اين ازدواج :
سقوط
به همين عظمت!
21.12.87 - تهران
پی نوشت : متاسفانه فونت بلاگفا از سایز 7 بالاتر نمی رفت وگرنه عظمت کلمه ی (( سقوط )) را بیشتر و بیشتر به شما نشان می دادم!
(( نا آرامي اي رفيق!
درياي آرام و بي بديل قلبت را چه شد؟ ))
- ماهيكان گم نام عشق
در ورطه ي طوفاني دلم مي گويند -
اي شكوه نمناك و دور!
چه غريبانه بر من نازل مي شوي اي نفيس!
و من
از عظمت نگاهت
چه دورم.
راه پيداست :
راه من و تو.
پس ،
اي راهي ناكجاي عشق
مسافر باش
نه عابر
۲۳.۲.۸۶
خسته ام از این دنیای آویزی!
من دردم را به شانه های تو می آویزم و
تو دردت را به شانه های من
و اسمش را می گذاریم :
همدردی!
من شادی ام را به تو می آویزم و
تو شادی ات را به من
و اسمش را می گذاریم :
خوشبختی!
چه دنیای سختی است!
هر کس گویی دنبال آویزکی است
تا از گردن او
شادی و خوشبختی و ثروت خویش را
بیاویزد!
و وقتی گردنی شکست
به دنبال گردنی دیگر باشد...
دریغ...
دریغ...
7.6.87 رودسر
اي بهشت گم شده ي من
پايان لذت و ذلت زميني
پايان اندوه ها و آه ها
پايان راه ها و چاه ها
پايان عشق
پايان درد
كجايي؟
كجايي پايان غم انگيز و بي صداي من؟
نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟
اين قصه ي تلخ و بي بديل هميشگي
اين كه زندگي اش مي نامند
تا كجا بايد ادامه پيدا كند؟
مسافران جاده ي تنهايي را
كدامين شراب عشق
مدهوش خواهد ساخت
و به كام آتشگاه زندگي خواهد كشاند؟
و بعد
آنگاه كه مست مست اند
يوغ اسارت و بندگي را
بر گردن هايشان خواهد آويخت؟
و وقتي جهان اينگونه بوي سقوط مي دهد
چگونه مي توان ضربان هاي دل را
روي ساعت عشق
تنظيم كرد؟
و چگونه مي توان
مفهوم حقيقي دوست داشتن را
در ژرفاي ثانيه هاي بي هدف
با انسان هاي محبوس و بي نشان
تقسيم كرد؟
آزادگي
اي تنها دليل ماورايي بودن ام
به عظمت و شكوه تو سوگند
كه اگر نبودي
تاوان هميشگي دانستن و دانايي
چيزي جز مرگ نبود ...
نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟
27.9.87 - تهران
آری
روزی خواهد رسید
که مرگ
بر چهره ی خسته و زخمی ام
خواهد خندید
بی تردید
و آنگاه
دستان تو
برای در کفن پیچیدن و
به خاک سپردن من
خواهد لرزید
بی تردید
افسوس که بهانه ،
زندگی است ...
افسوس ...
19.9.87 - کرج
پی نوشت :
این شعر را بدون آنکه خود بدانم در سومین روز درگذشت پدر بزرگم سروده ام
روحش شاد
عبور!
بر دروازه ي هر قلبي كه رسيدم
نگاشته بودند :
عبور!
و من
تنها در قلب خويش
به سكون رسيدم.
در هزار توي مخوف زندگي
همچون مردگاني هستيم
كه با شمشيرهايي آخته
و نگاه هايي مضطرب
با شكي لايزال
به خويشتن و ديگران مي نگريم!
آنگاه كه چشم از خود برمي گيريم
باز هم چيزي جز خود نمي بينيم!
آنگاه كه دل به عاطفه مي بنديم
حكم اعدام خويش را در قلب هاي غير امضا مي كنيم!
پس عشق را گم مي كنيم
به ساحت آينه شك مي كنيم
و به دوست داشتن هايمان مي خنديم ...
و آنگاه
در تاريكخانه ي دنيا
زير نوري قرمز
منتظر ظهور عكس هايمان مي مانيم ...
![]()
پي نوشت 1 : اين خشم ، ياس و دغدغه ي انسان مدرن است از معنويتي كه ناديده گرفته شده ، نيست يا تمام شده است. اين انسان مي داند كه بر او چه رفته است و مي رود اما شرايط باعث شده كه چاره اي نداشته باشد جز آنكه منتظر بماند. منتظر ظهور عكس ها... شما را به دقت در اين واژه دعوت مي كنم!
پي نوشت 2 : مدتي پس از نگاشتن اين شعر اثري از صادق هدايت به همين نام را خواندم و متوجه قرابت معنايي عجيب آنها شدم.

تمام نشده است
هيچ چيز تمام نمي شود اي حسرت مدام
حتي من در من
يا تو در تو ...
چه رسد به تو در من ...
7.10.86
پي نوشت : آمده بودم تا مطلبي ديگر بنويسم اما ناگهان غربتي آشنا بر من هجوم آورد و خطوط فوق متولد شدند ...
بريده ام از اين زندگياز اين همه خستگي
از اين همه بردگي
بر كدامين آينه پشت كرده امكه روشني بر چهره ام نمي تابد؟
بر طلوع كدام عروجي گريسته ام
كه شادي از بند بند وجودم رخت بسته؟
اي دنيا به كامان شاد بته!براي بي كسي ام نسخه نپيچيد!
جوهر قلم هاتان را فداي تنهايي ام نكنيد!
اگر زنده اي هست ،از بهر زندگي نيست ؛
از بهر عشق است ...
(ع.ن)
حق با توست!
حق با توست نازنينم!
حتي اگر به ناحق
جفايي بر من رفته باشد
حتي اگر عدل
اين آرزوي محال
ميان ما به تساوي تقسيم نشده باشد
حتي اگر حكم تو
نابودي و ناديده گرفتن من باشد
بعد از اين
به هيچ بني بشري
از ظلم هاي عاشقانه و خاموش
سخني نخواهم گفت
و اعتراضي نخواهم كرد
و براي تحقق معناي عشق
و زنده ماندن ته مانده ي وجداني
كه هنوز آن را نفروخته ام
ديگر هيچ نمي گويم ...
حق با توست!
حق با توست نازنينم ...
۴/۹/۸۶
مي ترسم حتي ذره اي از عشق گويم
كه حكم بطلان و فسيل شدن مغزم را
با پسوند ديوانگي
در دادگاه منور الفكرها
امضا مي كنند!
مي ترسم از مردن خنده هايم بگويم
كه خاكستر خنده هايم را
در كفن سود و زيان دنيايي شان
بر باد مي دهند!
مي ترسم از خاموشي انسانيت زمانه گويم
كه براي روشن ماندن آتش نفرت هاشان ،
- آن روشنايي مسموم -
فقط جسم و روح من و امثال من را مي جويند!
مي ترسم از واژه ي نامانوس زندگي گويم
كه قرن هاست لاشخورها و كفتارهاي زمانه
به اسم بشريت و تمام چيزهاي خوب
مردگي اش را جشن گرفته اند!
مي ترسم از روشنايي آينده فكر برانم
كه مدت هاست بر بالاي سرم
- در آسمان آرمان ها! -
به جاي جيك جيك گنجشك ها
غار غار كلاغ ها را مي شنوم!
مي ترسم حتي با خدا سخن برانم
كه سكوت تلخش بر باورم
بيش از هر چيز
روح و جانم را مي آشوبد و مي خراشد!
اين حرف ها را براي سايه ام مي نويسم
براي او كه هميشه با من مي زيد ؛
تا مرگ
و حتي پس از آن!
مي ترسم آن را به تو بگویم.
((عماد))
![]()