اعجاز

-خود-

آن تلنگری باش

که بر باد رفته را

بی هیچ منتی

به منتهایِ زندگی

رهنمون می کند

 

-خود-

آن تلنگری باش

که در قفس مانده را

بی هیچ قیدی

تا بلندایِ ذهن اش

پرواز می دهد

 

اعجاز تویی؛

پرواز تویی؛

 

معجزه ای کن

که ما را از دستِ خودمان

نجات دهد!

96.3.5

این جنگ همیشه

صبح که می شود
بعد از چند مرحله تعقیب و گریز با ساعت
سنگر گرفتن پشت بالش و
نادیده گرفتن دشمن فرضی
بالاخره عمودی می شویم!
بعد
کلت کمری اندیشه را برداشته و
با فشنگ های نه میلیمتری انسانیت
به دقت مسلح اش می کنیم!
روبروی آیینه می ایستیم و
تکانی به خودمان می دهیم و
ابرویی بالا می دهیم!
"به جنگ زندگی می رویم"

شب که می شود
بدون شلیک حتی یک گلوله
به خانه می آییم و
جا به جا افقی می شویم!
بر رخت خوابی از باورهای کهنه و
بی خبر از این دنیای ضد گلوله!

18.3.92
(ع.ن)

یک وقت هایی،
یک جورهایی،
می خواهمت انگار

بی وقت،
ناجور،
بی دلیل انگار

6.3.92

(ع.ن)


به دیدار من اگر می آیی
تمام تسلیحات نظامی ات را همراه بیاور!
- چشمهایت را می گویم! -
بسوزد پدر چینی نازک تنهایی و این صحبت ها!

28.2.92

(ع.ن)

سرگیجه


صدای تو در گوشم می پیچد و
من در خودم می پیچم و
و فراموشی من در تو
و همه تعادل خود را از دست می دهیم!
مثل کسی که دور خودش پیچیده باشد

10.1.92
(ع.ن)

شاهکار

زندگی
شاهکار کوچکی ست
از یک درد همیشگی؛
که وقفه هایش را
خوشبختی می نامند!

21.1.92
(ع.ن)

این روزگار هرز


قندیل بسته ایم
بر صفحه ی یخ بسته ی این روزگار هرز
آنچنان نادانسته زیسته ایم
که نفهمیدیم چگونه دقایق عمر بی رحمانه گذشتند
آنچنان بی صدا در خودمان شکسته ایم
که حتی نزدیک ترین نزدیکانمان هم از آن بویی نبرده اند
آنچنان در نقش هایمان فرو رفته ایم
که حتی خودمان هم کم کم باورمان شده
که این نقش ها واقعیت ماست

قندیل بسته ایم
بر صفحه ی یخ بسته ی این روزگار هرز
نه خورشیدی ، نه گرمایی
نه امروزی ، نه فردایی
نه نجوا ، یا که آوایی

سرمای درونمان را
با لبخندی گرم
به یکدیگر تحویل می دهیم
و مرور میکنیم عمر بودنمان را
در این سردگون مایع یخ بسته ی تقدیر
میان همخوابی زمان و مکان
در قصاوت تقدیر اسیر

92.1.6 - (ع.ن)

تلنگر


وقتی شاد هستی
هیچ کس برایت احترامی قائل نیست
همه بی توجه از کنارت رد می شوند
شاید در دل به تو فحش هم بدهند!
اما همین که بغضت می شکند و
یک دفعه می زنی زیر گریه
ناگهان همه با تو مهربان می شوند
ناگهان همه با تو همدردی می کنند
ناگهان عزیز همه می شوی
حتی برای غریبه ها و عابران راه

انگار عاطفه در این دنیا
فقط با تلخی حال و روز آدمهاست
که جوانه می زند

شاید تنها اشتباه مان این باشد:
"برای خوب بودن
منتظر دلیل هستیم"

15.1.92
(ع.ن)

کوچک بی ادعا


کوچک بی ادعا را
شکستند

نه خودش را
نه ادعایش را
و نه حتی قلبش ؛

اندیشه اش را شکستند...

و بر بلندای باورش
خارهای سنتی را نعل کردند
که خود نیز بدان اعتقاد نداشتند

نتیجه تداوم سوختن بودو
رخساره ای سرخ از خواستن
خواستنی که پایه هایش را شکستند
محتوایش را به تاراج بردند
و صحبت از آن را نیز
مترود اعلام کردند

آری ؛
کوچک بی ادعا
آزادی میخواست
و این آخرین کلامش بود...


14.12.89 - رودسر

ناتمامی دلیل ناتوانی نیست

من ، تو ، ما
حادثه سازان این دردیم
بزن ، بکش ، اما
به گذشته برنمی گردیم

1 اسفند 89
- عماد

ناکامی

در این ناکامی کوچک

همه مان

بر یک اصل

و در یک نقطه

مشترک بودیم :

آزادی...

25.9.89 - رودسر


پی نوشت 1 : امیدواریم کسی ناکام از این دنیا نرود!

پی نوشت 2 : آنچه یافت می نشود آنم آرزوست!

خودت انتخاب کن!

قوانین حاکم بر طبیعت

به طرز دلهره آوری

خشونت بار است ؛

و قوانین حاکم بر اجتماعات انسانی

به طرز امیدوار کننده ای

انسانی ؛

حال سوال اینجاست :

به طبیعت برگردیم ؛

یا انسانی باشیم ؟


20.9.89 - رودسر


پی نوشت 1 : این یک سوال فیلسوفانه در قالب شعر است که هر انسانی با کمی دقت در احوال گیتی می تواند از خودش بپرسد. با ریز شدن در ذات طبیعت و گیتی مورد شناخت ما یعنی زمین و  فضای پیرامون آن و قوانین سخت و خشک حاکم بر آنها و نیز تمام آنچه که ما را بر آن داشته که با این همه نیستی همچنان مصرانه برای هستی و بودن بنابر ابتدایی ترین اصول همزیستی به سمت گذار از نیستن و نبودن در تکاپو باشیم.

پی نوشت 2 : آیا قوانین تعریف شده ی ما برای هستی بسیار خردتر و شکننده تر از قوانین پیچیده ی طبیعت برای نیستی نیستند ؟

پی نوشت 3 : کدام ساعت بیولوژیک انسان ها را از ابتدای پیدایش بسمت نیستی سوق داده است؟ فرآیند پیری و مردن سلول ها نشان از چیست؟

پی نوشت 4 : شمارش معکوس از زمان تولد آغاز شده است ...

خشم خاموش

چیزی به ابتدای صبح نمانده

ای انتهای شب ، افول کن!

20.9.89 - رودسر

قانون بی قانونی

بمیر ای قانون مرده

ای خشم فرو خفته

و ای عقده ی دیرین از فراموشی آزادی

بمیر که کلمه ی انسان را

چارپایان به نجوا نشسته اند

شیاطین کباده اش را می کشند

نیک می دانم

وقتی پای قدرت در میان باشد

قانون

نقض آشکار حقوق انسانی می شود

تا قانونگذار یا قدرتمند

به مقاصد خویش برسند

و در این میان

دین و اعتقادات و باورهای مردم

تمسکی بیش نیستند

تا واقعه را آنطور که می خواهند ببینید

من نوعی ؛

ای خسته از قانون بی قانونی

تا من و تو ما نشویم

گریزی نیست

29.2.89 - رودسر

نایاب

تا چیزی را گم نکنیم

هیچگاه به فکر یافتن نخواهیم بود

و انسان امروز

خودش را گم کرده است ...

عماد - 20.2.1389

گرفتار

اگر گرفتار سایه ی خود هستیم

ما به نور پشت کرده ایم

نه نور به ما

زوال

گرداب زوال در راه است

ای فسیل خاطره!

به زندگی دل نبند...

قصه ی ما

ما سکوت کردیم
ما هیچ نگفتیم
بر ما تاختند

ما فریاد زدیم
ما اعتراض کردیم
ما را شکستند

قصه از آنجا شروع شد
که آنها آمدند

آنها شکستند
آنها تاختند
و تعجب برانگیزتر آنکه
آنها جزئی از ما بودند...

معجزه

من
مانند یک معجزه ام ؛
مانند معجزه ای که
هرگز نوشته نشده است!

من
مانند یک حدیثم ؛
مانند حدیثی که
روزی
بر زبان پیامبری
فریادی خواهد شد

من
مانند یک دستم ؛
مانند دستی که
برای گرفتن دست های نیکی
همواره دراز بوده
اما به مرور زمان
تحلیل رفته است

من
مانند یک غروبم ؛
مانند غروبی که
در انتظار طلوع
در سرخی خون خویش
غلتیده است...

من انتهای آغازم
من ابتدای پایانم

هستی
در من نفس می کشد
و با من می میرد

همه چیز
در من
به تمامیت خود می رسد
و بعد
در اوج نقص
می میرد

با این وجود
به عالم و آدم بدهکارم
حتی به خویش
حتی به خدا

اگر کسی باشد
که تلبی از او داشته باشم
یقینا زندگی است...

پس من
بدهی و تلبم را کنار هم می گذارم
و با هم خط میزنم

اینک پاکم ؛
پاک تر از خیالی که
آن نیز
هرگز نبوده است!

عید 88 - کرج

رویای منجمد


شب است و شب
سکوت است و سکوت
فاجعه است و فاجعه

و من
خالی از تردید
آوای بی هم آوای تنهایی ام را
تا انتهای فکر
در صحت قلب
و با کمال روح
سر می کشم!
تا زخم پوشالی انجماد لب هایت را
بر پیکر باورهای معصومانه ی قلبم
چون نقش سرخی خونی
میان خروارها برف
از یاد ببرم

شب است و شب
سکوت است و سکوت
فاجعه است و فاجعه

تو نیستی
و من
تنهای تنها
رد خون خویش را
از صفحه ی یخ زده ی روزگار
پاک می کنم

آنسوترها
جایی که از سرما و یخبندان خبری نیست
مردی
تکیه داده به قلبش
و خسته از نصیحت ها و مسکن های معمول
سکوت هزار ساله اش را می شکند :
دنیا را وفا نبود
شاعری دیگر شکست...

4.11.87 رودسر - خانه 

قايق نو

اندوه گزاره هاي رفته را

تا به كي سوختن؟

تا به كي ساختن؟

قايقي ديگر خواهم ساخت...

۱۸/۴/۸۸ - تهران

مدار صفر

انسانیت

به حالت تعلیق در آمده است

از کجای این ناکجا

خودم را پیدا کنم؟


16.4.88 - تهران

تقدير كور

رنگي رنگ مي بازد ؛

رنگي مي ميرد ؛

و ما تماميت خويش را

در كنار رنگي كه مي ميرد

رنگ مي بازيم...

27.2.88 - تهران


پیله

همیشه دستی هست
         که برای فرو بردنت در مرداب
                                به سویت دراز شده باشد
 
همیشه چشمی هست
         که برای نادیده گرفتن و هاشور زدن تو
                                                 به رویت باز باشد

همیشه عده ای هستند
         که برای خار کردن تو
                             در تقلا باشند

تا دیگران به فکر خشکاندن اند
تو خود به دنبال شکفتن باش
راه دیگری نیست

تنهایی
هیچگاه معنای پرواز نخواهد گرفت
جز آنکه در پیله ی خویش
پروانه شدن را آموخته باشی
راه دیگری نیست

11.2.88- تهران

واژه ي عظيم!

با وجود اين همه مردان نا مرد

و زنان نا زن ،

واي كه چه واژه ي عظيمي است اين ازدواج :


سقوط


به همين عظمت!

21.12.87 - تهران

پی نوشت : متاسفانه فونت بلاگفا از سایز 7 بالاتر نمی رفت وگرنه عظمت کلمه ی (( سقوط )) را بیشتر و بیشتر به شما نشان می دادم!

روياي خاكستري

(( نا آرامي اي رفيق!

   درياي آرام و بي بديل قلبت را چه شد؟ ))

- ماهيكان گم نام عشق

در ورطه ي طوفاني دلم مي گويند -

سكوت مي كنم
و عمودي كنار آرمان ها
آه سردي مي كشم و
بغض درون خفته را فرو مي خورم
افقي مي شوم...


بر مي آشوبم از هيچي و پوچي اذهان
از هستي و نيستي انسان
از خاموشي و مدهوشي زمان


چيزي از درون مرا مي خورد
و من
بي ادعا
نظاره مي كنم باقي عمر خستگي را
باقي عمر بردگي را
باقي عمر سادگي را ...

آلوده ام
آلوده ي اين زندگي
سرپناهم نيست

آلوده ام
آلوده ي مرگ
تكيه گاهم نيست

افسوس كه درد را
از هر طرف كه بخواني
درد است ...

16.11.87 - كرج

راه

اي غريق وا‍ژه هايم!

اي شكوه نمناك و دور!

چه غريبانه بر من نازل مي شوي اي نفيس!

و من

از عظمت نگاهت

چه دورم.

راه پيداست :

راه من و تو.

پس ،

اي راهي ناكجاي عشق

مسافر باش

نه عابر

۲۳.۲.۸۶

دنیای آویزی

خسته ام از این دنیای آویزی!
من دردم را به شانه های تو می آویزم و
تو دردت را به شانه های من
و اسمش را می گذاریم :
همدردی!
من شادی ام را به تو می آویزم و
تو شادی ات را به من
و اسمش را می گذاریم :
خوشبختی!

چه دنیای سختی است!
هر کس گویی دنبال آویزکی است
تا از گردن او
شادی و خوشبختی و ثروت خویش را
بیاویزد!
و وقتی گردنی شکست
به دنبال گردنی دیگر باشد...
دریغ...
دریغ...

7.6.87 رودسر

نشاني

اي بهشت گم شده ي من

پايان لذت و ذلت زميني

پايان اندوه ها و آه ها

پايان راه ها و چاه ها

پايان عشق

پايان درد

كجايي؟

كجايي پايان غم انگيز و بي صداي من؟

نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟


اين قصه ي تلخ و بي بديل هميشگي

اين كه زندگي اش مي نامند

تا كجا بايد ادامه پيدا كند؟


مسافران جاده ي تنهايي را

كدامين شراب عشق

مدهوش خواهد ساخت

و به كام آتشگاه زندگي خواهد كشاند؟

و بعد

آنگاه كه مست مست اند

يوغ اسارت و بندگي را

بر گردن هايشان خواهد آويخت؟


و وقتي جهان اينگونه بوي سقوط مي دهد

چگونه مي توان ضربان هاي دل را

روي ساعت عشق

تنظيم كرد؟

و چگونه مي توان

مفهوم حقيقي دوست داشتن را

در ‍ژرفاي ثانيه هاي بي هدف

با انسان هاي محبوس و بي نشان

تقسيم كرد؟


آزادگي

اي تنها دليل ماورايي بودن ام

به عظمت و شكوه تو سوگند

كه اگر نبودي

تاوان هميشگي دانستن و دانايي

چيزي جز مرگ نبود ...

نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟


27.9.87 - تهران

بهانه

آری

روزی خواهد رسید

که مرگ

بر چهره ی خسته و زخمی ام

خواهد خندید

            بی تردید

و آنگاه

دستان تو

برای در کفن پیچیدن و

به خاک سپردن من

خواهد لرزید

           بی تردید


افسوس که بهانه ،

زندگی است ...

افسوس ...

19.9.87 - کرج


پی نوشت :

این شعر را بدون آنکه خود بدانم در سومین روز درگذشت پدر بزرگم سروده ام

روحش شاد

درد دردها

زندگي
پيشترها مهربان بودي ، شايد!
ولي من اينك
چقدر از تو دورم

كاش تو را نمي شناختم
                         كه شناختم
كاش احمق بودم
                  كه نبودم
درد من نفهميدن و نديدن نيست
درد من نشنيدن و لمس نكردن نيست
از بس كه تو را فهميده ام به ستوه آمده ام
از بس كه فريادهاي بي صدا شنيده ام به ستوه آمده ام
                                                            اي راه تلخ و صعب بي انتها...
قسم به ثانيه ها كه تو را از اولين لحظه ي وجود شناختم
كه ناله ها و گريه هاي بغض و اعتراض من در آن ثانيه هاي نخستين
خود گواه روشني بر مدعاي من اند

و اينك اي زندگي
چه وحشيانه از تو كام مي گيرم!
تا تلخي ات بر لبم بماند و
آنگاه ستوني از دود
سرد و جنون آميز
شش هاي زخمي ام را
در آرزوي گم كردن توهم تو
به سيطره ي خويش در آورد!

كام مي گيرم از تو اي زندگي
مثل يك سيگار!
و تو پليدي ات را به من نشان مي دهي
مثل دشمنان ديرينه ام!

با من نگو كه اگر درد هست
                     درمان نيز هست
كه در آرزوي درمانت
                بيش از هر دردي
                                درد كشيده ام ...
با من نگو اگر خشم هست
عشق هم هست
كه در اين سكوت سردم
   هزاران مرتبه از عاشق هايت
                      عاشق تر بوده ام ...

مرا با شهوت هم آغوشي ات نتواني فريفت
اي عجوزه ي هزار داماد!

اي زندگي
اگر با تو مي زيم
اسير توام
و ضعيف يا نامرد هم نيستم
كه اسارتم را نيمه كاره رها كنم
كه اگر اين اسارت ها و بند ها نبود
سالها پيش
تو را به اسارت خويش در مي آوردم

اگر قصد جانم را كرده اي
كفنم را پوشيده ام
زودتر بيا!

9.9.87 - كرج

حباب

 
روی خط ابدی
از ازل
و تا انتهای بودنهایمان
سرگردانیم ؛
تنها و غریب
و کجا می رسیم ،
اگر برسیم
و کجا نمی رسیم ،
اگر نرسیم
و به کجای تاریخ بر می خورد
اگر ما نباشیم؟!

گویی وصال
مطلوب نهایی آدم هاست
و رهایی
مثل خودمان
فراموش شده...

25.8.87 - کرج

ما

هر کسی
از آنچه که واقعا هست
شرمی پنهان دارد
و این چنین است
که قصه ی پلیدی آغاز می شود...

و با زوال آرزو های موهوم
رزالت تا آنجا ادامه می یابد
که آدمی حتی به خود نیز دروغ می گوید...

ما چیستیم؟
انسان؟!

22.7.87   رودسر
 

سكون

عبور!

بر دروازه ي هر قلبي كه رسيدم

نگاشته بودند :

عبور!

و من

تنها در قلب خويش

به سكون رسيدم.

دوباره ها

دوباره تمام می شوم
دوباره خراب می شوم
بی تو
از تو

و تو
ای ساکت مدام
باز هم بی رحمانه
نبودنت را به رخم می کشی
تا زخم تنهایی ام
از درد نبودنت
نمک پذیرد!

مدت هاست که سکوت کرده ای
همچون جسد مرده ای که
به روحم پیوند خورده
و بی خبر از تحرکات عالم و آدم
مراحل فساد ، تشریح و تجزیه ی قلبم را
بی صدا
و ویروس وار
تا گندیدن تمام آنچه که هستم
و حتی بدون گذشتن از کوچکترین ذره های روحم
دنبال می کند

درد ما
نه خوش باوری من بود
نه بی مرامی تو
نه بی صدایی ما بود
نه هم صدایی غربت

درد ما
فاصله بود و
حادثه بود و
خاطره ...

و دوباره ها ؛
و دوباره ها ؛
دوباره هایی که تمام نشدند
دوباره هایی که خراب نشدند

17:30 11.5.87
رودسر - خانه

بیداری

خواه یا ناخواه
دیر یا زود
زمانی خواهد آمد که همه چیز را وا می گذاری و می روی
زمانی که نبودنت ،
بودنت را در خاطرات موهوم آدمک ها
زمزمه خواهد کرد
و بعد
و بعد ،
و بعد...
آنگاه که دیگر نیستم
نیستم ،
نیستم...

در آن آخرین لحظه
باز هم از تو هیچ نمی خواهم
و فقط حرفهایم را
آرزوهایم را
باورهایم را
و کلمه به کلمه
و حرف به حرف ؛
قلبم را
برای چشمان عاشق خدا واگویه خواهم کرد

و وقتی چشمانم را برای همیشه بستم
تنها آرزویم این است
که از این خواب مضطربانه ی همیشه
- عشق -
بیدار شده باشم

8.5.87
کنار ساحل زیبای رودسر

 

آخرین تصویر من

(( آخرین تصویر من ))

بعد تو
از زندگانیم سرابی بیش نماند
روبرویم همه خاموشی بود و
شبح تلخ فراموشی...
و من
در گرداب هبوط باورهای خویش
بیش از پیش
فرو می رفتم

بعد تو
آیینه ها بر من تیره شدند
صبح از من گریخت
آفتاب برایم گریست
مرگ به رویم خندید
و واژه ها
آری ؛ تنها واژه ها
تسلا دهنده ی قلب خسته ام شدند

بعد تو
امید از زندگانیم پر کشید
نفرت مرا شناخت
و عاشقی با من بیگانه شد

نمی دانم بالهای زخمی ام را
کدامین طوفانت
ربود و در هم شکست
و آنگاه من
تنهای تنها
سالخورده از اندوه و یاس
و قربانی احساسی عاشقانه و ازلی
بی کسی ام را
در محضر اشک و آه
به نظاره نشستم

بعد تو ،
آخرین تصویر من ،
سکوت محض بود ...

17.4.87 19:20


 

درد من

دردی دارم
  از جنس مرد

دورم از آنچه که هستند
  و نزدیک به آنچه باید باشند

افسوس که زندگی
  تمرین خوب بودن میان بد هاست
   تمرین شیشه بودن میان سنگ هاست...

دردی دارم
  از جنس مرد
     از جنس حرف
        از جنس سکوت...

جاده ی اعتقاد
           چه پر از خالی است!
ره فریب و ریا
           وای ، چه ازدحامی دارد!

دردی دارم
  از جنس مرد

از جنس اشک های نریخته ام
  از جنس (( انسان )) که ندیده ام
      از جنس (( روح )) که نشنیده ام

دردی دارم
به وسعت تمام حرف های نگفته
                    تمام راه های نرفته
                      تمام فکر های نپخته...

سلوک

جاده ی سلوک را می پیمودم
خارج از تمام آنچه که مرا به زمین پیوند می زد
و فارغ از هر رنگ و ریایی

پله به پله
و مرحله به مرحله
بالا و بالاتر می رفتم
و شفاف و شفاف تر می شدم

به انتهای راه که رسیدم
تابلویی نصب شده بود :
 (( اگر تنها آمده ای
                       برگرد ... ))

 

مارماهی های کاهی

اينجا
همه چيز واقعي است
از قلب های برون آمده از سینه گرفته تا
چروك هاي سيرتي كه تا مرگ عاشق ماند...
از هوس بازي غيرت فروش بالاي شهر گرفته تا
اشك هاي تلخ فاحشه از گناه رفته و
سرپناه و تكيه گاهي كه نيست ...
از كاخ نشينان كوخ لباس
تا كوخ نشینان كاخ دار...
حتي از قورباغه هاي پرنده!
هواسيل هاي مورچه خوار!
و مارماهي هاي كاهي...
آري،
روي كاغذ
و در حجم بودن ها
همه چيز امكان پذير است!
پس بنشين و
تمام تنهايي ات را بنويس
اي انسان نو گرا ...

19/10/86 (( عماد ))
 

مرد ناعادل

در دادگاه عشق
            هرگاه خواستم میان من و تو
                                        یکی را تبرئه کنم
                                               تو را انتخاب کردم ...
من عادل نبودم ...
می دانم ...


17.11.86 (( عماد ))

آبستن خاکستر

اين جماعت سنگ صفت
جاده هاي زندگي را سنگ فرش كرده اند
كجا مي پاشي بذر محبتت را
اي باغبان ناشناش؟
اينجا جز گل سنگ
چيزي نمي رويد ...
مي دانم
تو هم چون من به تنگ آمده اي از اين همه غريبي گل ها
از اين همه سكوت و
هجوم ویرانگر سايه ها ...
اما چه كنيم كه جز دل هايمان
جايي براي روئيدن گل ها نمانده...
پس آخرين دانه ي بذرت را
به قلب خسته ی من بسپار
تا شايد روزي گلي به بار آيد
از خاكستر قلب سوخته ام ...

24.10.86

شاید فردایی ، فریادی ، شاید ...


به من می گویند : (( انسان ))
سکوت می کنم
می گویند : (( عشق ))
سکوت می کنم
می گویند : (( مظلوم ))
سکوت می کنم
می گویند : (( خدا ))
سکوت می کنم
می گویند : (( سکوت ))

و آنگاه فریاد می زنم تمام سکوتم را
و واژه های ناتمام را
یکی یکی
تمام می کنم...

(( سکوت انسان ...
   سکوت عشق ...
   سکوت مظلوم ...
   سکوت خدا ... ))

پی نوشت : تقدیم به روح بلند فریدون فروغی ... کسی که فریادش بزرگترین سکوت بود و سکوتش بلندترین فریاد
 

مشق آخر

آن روزها
وقتی تیر و گلوله
بر قلب ها بوسه می زد
مشق مردانگی بود
که در دفتر شهادت نوشته می شد ...

دل شب مغرور نوری بود
که روح گل های پرپر را به آسمان پیوند می زد

مشق آخر ،
غرور برانگیزتر از همیشه ،
بوی خون و ایثار می داد ...

پی نوشت: این قطعه را روزی برای شهیدان راه ایران نوشته بودم. امروز آن را به سالار شهیدان تقدیم می کنم. همه از رفتن تو ناراحتند حسین اما من خوشحالم چرا که می دانم با رفتنت دل تاریخ را برای همیشه لرزاندی ...
 

اندوه هزارها

هزار پروانه
هزار عاشق
هزار ديوانه
و من!

هزار يار
هزار بلبل
هزار دلدار
و من!

و من
و هزار هاي رفته
و عمر مانده
و درد ...

20/10/86

تاريكخانه

در هزار توي مخوف زندگي
همچون مردگاني هستيم
كه با شمشيرهايي آخته
و نگاه هايي مضطرب
با شكي لايزال
به خويشتن و ديگران مي نگريم!

 

 

آنگاه كه چشم از خود برمي گيريم
باز هم چيزي جز خود نمي بينيم!
آنگاه كه دل به عاطفه مي بنديم
حكم اعدام خويش را در قلب هاي غير امضا مي كنيم!

 

 

پس عشق را گم مي كنيم
به ساحت آينه شك مي كنيم
و به دوست داشتن هايمان مي خنديم ...

 

 

و آنگاه
در تاريكخانه ي دنيا
زير نوري قرمز
منتظر ظهور عكس هايمان مي مانيم ...



پي نوشت 1 : اين خشم ، ياس و دغدغه ي انسان مدرن است از معنويتي كه ناديده گرفته شده ، نيست يا تمام شده است. اين انسان مي داند كه بر او چه رفته است و مي رود اما شرايط باعث شده كه چاره اي نداشته باشد جز آنكه منتظر بماند. منتظر ظهور عكس ها... شما را به دقت در اين واژه دعوت مي كنم!
پي نوشت 2 : مدتي پس از نگاشتن اين شعر اثري از صادق هدايت به همين نام را خواندم و متوجه قرابت معنايي عجيب آنها شدم.

جادوي يادها


تمام نشده است
هيچ چيز تمام نمي شود اي حسرت مدام
حتي من در من
يا تو در تو ...
چه رسد به تو در من ...
7.10.86

پي نوشت : آمده بودم تا مطلبي ديگر بنويسم اما ناگهان غربتي آشنا بر من هجوم آورد و خطوط فوق متولد شدند ...

قحطي جوهر

بريده ام از اين زندگياز اين همه خستگي
از اين همه بردگي

بر كدامين آينه پشت كرده امكه روشني بر چهره ام نمي تابد؟
بر طلوع كدام عروجي گريسته ام
كه شادي از بند بند وجودم رخت بسته؟

اي دنيا به كامان شاد بته!براي بي كسي ام نسخه نپيچيد!
جوهر قلم هاتان را فداي تنهايي ام نكنيد!

اگر زنده اي هست ،از بهر زندگي نيست ؛
از بهر عشق است ...

(ع.ن)

 

حق با توست!

حق با توست!
حق با توست نازنينم!

حتي اگر به ناحق
جفايي بر من رفته باشد
حتي اگر عدل
اين آرزوي محال
ميان ما به تساوي تقسيم نشده باشد
حتي اگر حكم تو
نابودي و ناديده گرفتن من باشد

بعد از اين
به هيچ بني بشري
از ظلم هاي عاشقانه و خاموش
سخني نخواهم گفت
و اعتراضي نخواهم كرد
و براي تحقق معناي عشق
و زنده ماندن ته مانده ي وجداني
كه هنوز آن را نفروخته ام
ديگر هيچ نمي گويم ...

حق با توست!
حق با توست نازنينم ...

۴/۹/۸۶

برای سایه ام

اين حرف ها را براي سايه ام مي نويسم
براي او كه هميشه با من مي زيد ؛
تا مرگ
و حتي پس از آن!
مي ترسم آن را به تو بگويم.

مي ترسم حتي ذره اي از عشق گويم
كه حكم بطلان و فسيل شدن مغزم را
با پسوند ديوانگي
در دادگاه منور الفكرها
امضا مي كنند!

مي ترسم از مردن خنده هايم بگويم
كه خاكستر خنده هايم را
در كفن  سود و زيان دنيايي شان
بر باد مي دهند!

مي ترسم از خاموشي انسانيت زمانه گويم
كه براي روشن ماندن آتش نفرت هاشان ،
- آن روشنايي مسموم -
فقط جسم و روح من و امثال من را مي جويند!

مي ترسم از واژه ي نامانوس زندگي گويم
كه قرن هاست لاشخورها و كفتارهاي زمانه
به اسم بشريت و تمام چيزهاي خوب
مردگي اش را جشن گرفته اند!

مي ترسم از روشنايي آينده فكر برانم
كه مدت هاست بر بالاي سرم
- در آسمان آرمان ها! -
به جاي جيك جيك گنجشك ها
غار غار كلاغ ها را مي شنوم!

مي ترسم حتي با خدا سخن برانم
كه سكوت تلخش بر باورم
بيش از هر چيز
روح و جانم را مي آشوبد و مي خراشد!

اين حرف ها را براي سايه ام مي نويسم
براي او كه هميشه با من مي زيد ؛
تا مرگ
و حتي پس از آن!
مي ترسم آن را به تو بگویم.

((عماد))