مشق آخر

آن روزها
وقتی تیر و گلوله
بر قلب ها بوسه می زد
مشق مردانگی بود
که در دفتر شهادت نوشته می شد ...

دل شب مغرور نوری بود
که روح گل های پرپر را به آسمان پیوند می زد

مشق آخر ،
غرور برانگیزتر از همیشه ،
بوی خون و ایثار می داد ...

پی نوشت: این قطعه را روزی برای شهیدان راه ایران نوشته بودم. امروز آن را به سالار شهیدان تقدیم می کنم. همه از رفتن تو ناراحتند حسین اما من خوشحالم چرا که می دانم با رفتنت دل تاریخ را برای همیشه لرزاندی ...
 

اندوه هزارها

هزار پروانه
هزار عاشق
هزار ديوانه
و من!

هزار يار
هزار بلبل
هزار دلدار
و من!

و من
و هزار هاي رفته
و عمر مانده
و درد ...

20/10/86

تاريكخانه

در هزار توي مخوف زندگي
همچون مردگاني هستيم
كه با شمشيرهايي آخته
و نگاه هايي مضطرب
با شكي لايزال
به خويشتن و ديگران مي نگريم!

 

 

آنگاه كه چشم از خود برمي گيريم
باز هم چيزي جز خود نمي بينيم!
آنگاه كه دل به عاطفه مي بنديم
حكم اعدام خويش را در قلب هاي غير امضا مي كنيم!

 

 

پس عشق را گم مي كنيم
به ساحت آينه شك مي كنيم
و به دوست داشتن هايمان مي خنديم ...

 

 

و آنگاه
در تاريكخانه ي دنيا
زير نوري قرمز
منتظر ظهور عكس هايمان مي مانيم ...



پي نوشت 1 : اين خشم ، ياس و دغدغه ي انسان مدرن است از معنويتي كه ناديده گرفته شده ، نيست يا تمام شده است. اين انسان مي داند كه بر او چه رفته است و مي رود اما شرايط باعث شده كه چاره اي نداشته باشد جز آنكه منتظر بماند. منتظر ظهور عكس ها... شما را به دقت در اين واژه دعوت مي كنم!
پي نوشت 2 : مدتي پس از نگاشتن اين شعر اثري از صادق هدايت به همين نام را خواندم و متوجه قرابت معنايي عجيب آنها شدم.

جادوي يادها


تمام نشده است
هيچ چيز تمام نمي شود اي حسرت مدام
حتي من در من
يا تو در تو ...
چه رسد به تو در من ...
7.10.86

پي نوشت : آمده بودم تا مطلبي ديگر بنويسم اما ناگهان غربتي آشنا بر من هجوم آورد و خطوط فوق متولد شدند ...