مارماهی های کاهی

اينجا
همه چيز واقعي است
از قلب های برون آمده از سینه گرفته تا
چروك هاي سيرتي كه تا مرگ عاشق ماند...
از هوس بازي غيرت فروش بالاي شهر گرفته تا
اشك هاي تلخ فاحشه از گناه رفته و
سرپناه و تكيه گاهي كه نيست ...
از كاخ نشينان كوخ لباس
تا كوخ نشینان كاخ دار...
حتي از قورباغه هاي پرنده!
هواسيل هاي مورچه خوار!
و مارماهي هاي كاهي...
آري،
روي كاغذ
و در حجم بودن ها
همه چيز امكان پذير است!
پس بنشين و
تمام تنهايي ات را بنويس
اي انسان نو گرا ...

19/10/86 (( عماد ))
 

مرد ناعادل

در دادگاه عشق
            هرگاه خواستم میان من و تو
                                        یکی را تبرئه کنم
                                               تو را انتخاب کردم ...
من عادل نبودم ...
می دانم ...


17.11.86 (( عماد ))

یک سوال بزرگ

آدمی وسعت سکوتی است که به فریاد می انجامد.
حال سوال اینجاست ؛
کی و کجا؟



پی نوشت : تا زمانی که انسان ها یکدیگر را به خاطر عقایدشان تبعید ، شکنجه یا ترور می کنند نه تنها به حقیقت خویش دست نمی یابند بلکه معنای آزادی نیز هیچگاه محقق نمی شود
 

آبستن خاکستر

اين جماعت سنگ صفت
جاده هاي زندگي را سنگ فرش كرده اند
كجا مي پاشي بذر محبتت را
اي باغبان ناشناش؟
اينجا جز گل سنگ
چيزي نمي رويد ...
مي دانم
تو هم چون من به تنگ آمده اي از اين همه غريبي گل ها
از اين همه سكوت و
هجوم ویرانگر سايه ها ...
اما چه كنيم كه جز دل هايمان
جايي براي روئيدن گل ها نمانده...
پس آخرين دانه ي بذرت را
به قلب خسته ی من بسپار
تا شايد روزي گلي به بار آيد
از خاكستر قلب سوخته ام ...

24.10.86

شاید فردایی ، فریادی ، شاید ...


به من می گویند : (( انسان ))
سکوت می کنم
می گویند : (( عشق ))
سکوت می کنم
می گویند : (( مظلوم ))
سکوت می کنم
می گویند : (( خدا ))
سکوت می کنم
می گویند : (( سکوت ))

و آنگاه فریاد می زنم تمام سکوتم را
و واژه های ناتمام را
یکی یکی
تمام می کنم...

(( سکوت انسان ...
   سکوت عشق ...
   سکوت مظلوم ...
   سکوت خدا ... ))

پی نوشت : تقدیم به روح بلند فریدون فروغی ... کسی که فریادش بزرگترین سکوت بود و سکوتش بلندترین فریاد
 

نامه هایی بدون پاکت ، بدون تمبر ، بدون امضا ، به خودم و خدا

خدایا ، زندگی در این دنیا و وجود مادی ام آنقدر برایم بی معناست که اگر از تمام آدمیان زمین یک قربانی برای تاوان پس دادن گناهکاران زمین را بخواهی من پیش قدم می شوم. خدایا تهی ام از هرچه غیر توست. می دانم که ره به خطا رفته ام. بارها و بارها... اما باز چشم امیدم به توست. خدایا تو می دانی که عذاب امروزم برای گناه دیروز من است و آینده ای که نمی دانم چیست.
برای زندگی کردن میان گناهکارانی که لباس زاهدی دارند. برای غرق شدن آدمها در هیچی و پوچی زندگی هایشان. برای کفرگستران عدل فروش... برای ظلمی که بر مردمم رفته و می رود ...
خدایا به خود می بالم که لااقل اهل تزویر و ریا نیستم و به گناهکاری ام معترفم. پس توئی که از رگ گردن به من نزدیکتری بشنو صدای بنده ی حقیرت را...
می دانم می شنوی صدایم را که اگر نشنیده بودی مرا اینقدر محتاج خودت نمی کردی. اینقدر رنج بر من نازل نمی کردی که به یادت بیفتم. اگر به یادم نبودی مرا میان خوشی های دروغین و نارفیقان رفیق تنها می گذاشتی و می رفتی.اما تو با من این کار را نکردی. عوض همه ی این ها پستی دیگران را به همراه نیمه ی تاریک خودم به من نشان دادی.
به من گفتی که این تو هستی و این هم دیگران ...
تو حقیقت زندگی را به من آموختی ...
با تمام تلخی اش ...
تو به من آموختی که زندگی مانند یک صفحه ی شطرنج سیاه و سفید است. هم می توان در خانه ها ی سیاه به سر برد و هم در خانه های سفید و همیشه مانند بازی شطرنج افرادی هستند که با تو متحد اند و افرادی هم علیه تو هستند. به من آموختی که همه در این بازی مشترک هستیم و با برد و باخت های ظاهری مان نمی توانیم پایان بازی را که مرگ و نیستی است عوض کنیم. تو بازی جوانمردانه را به من آموختی و از من یک عاشق ساختی...به من آموختی که هیچ کس و هیچ چیز برای ماندن نیست اما لحظه ها و همه ی آنچه که رنگ و بوی انسانیت دارند ، می مانند ...
تا همیشه ی زندگی و مردگی ام مدیون تو ام ...

از طرف کوچک ترین بنده ات
عماد