اين حرف ها را براي سايه ام مي نويسم
براي او كه هميشه با من مي زيد ؛
تا مرگ
و حتي پس از آن!
مي ترسم آن را به تو بگويم.

مي ترسم حتي ذره اي از عشق گويم
كه حكم بطلان و فسيل شدن مغزم را
با پسوند ديوانگي
در دادگاه منور الفكرها
امضا مي كنند!

مي ترسم از مردن خنده هايم بگويم
كه خاكستر خنده هايم را
در كفن  سود و زيان دنيايي شان
بر باد مي دهند!

مي ترسم از خاموشي انسانيت زمانه گويم
كه براي روشن ماندن آتش نفرت هاشان ،
- آن روشنايي مسموم -
فقط جسم و روح من و امثال من را مي جويند!

مي ترسم از واژه ي نامانوس زندگي گويم
كه قرن هاست لاشخورها و كفتارهاي زمانه
به اسم بشريت و تمام چيزهاي خوب
مردگي اش را جشن گرفته اند!

مي ترسم از روشنايي آينده فكر برانم
كه مدت هاست بر بالاي سرم
- در آسمان آرمان ها! -
به جاي جيك جيك گنجشك ها
غار غار كلاغ ها را مي شنوم!

مي ترسم حتي با خدا سخن برانم
كه سكوت تلخش بر باورم
بيش از هر چيز
روح و جانم را مي آشوبد و مي خراشد!

اين حرف ها را براي سايه ام مي نويسم
براي او كه هميشه با من مي زيد ؛
تا مرگ
و حتي پس از آن!
مي ترسم آن را به تو بگویم.

((عماد))