اعجاز

-خود-

آن تلنگری باش

که بر باد رفته را

بی هیچ منتی

به منتهایِ زندگی

رهنمون می کند

 

-خود-

آن تلنگری باش

که در قفس مانده را

بی هیچ قیدی

تا بلندایِ ذهن اش

پرواز می دهد

 

اعجاز تویی؛

پرواز تویی؛

 

معجزه ای کن

که ما را از دستِ خودمان

نجات دهد!

96.3.5

همین چند ثانیه

بگذار همین چند ثانیه،
همین چند ثانیه،
آزاد باشیم؛
همین چند ثانیه ای که می خواهیم در افکارمان
رو در روی هم
به احترام آنها که فکرمان به فکرشان بدهکار است
سکوت کنیم...

بگذار همین چند ثانیه،
همین چند ثانیه،
عاشق باشیم؛

بی آنکه حرفی بزنیم...

2.10.92
(ع.ن)

بورس

خدا

آخرین "سرمایه گذاری" اش را کرده است ؛

تو هستی

که روی "بورس" نیستی!

گوشه ها


اسکناس بدون گوشه ای در دستم
لبخند مبهمی بر لب
اسکناس را تا می کنم و به راننده می دهم
به او می گویم :
"ببخشید که گوشه ندارد!"
راننده با نگاهی براندازم می کند
مرا به پوزخندی مهمان می کند و
طعنه وار می گوید :
"اهمیتی ندارد؛
این روزها آدم ها هم گوشه ندارند!
چه رسد به این اسکناس!"

و هر دو لبخند می زنیم!

20.4.92
(ع.ن)

خوبان


خوبان ، خوبی را به تو دیکته نمی کنند
مجبورت نمی کنند به خوبی؛
آنها فقط خوبی را به تو نشان می دهند
و تو را در انتخابش آزاد می گذارند
...

11.5.92

(ع.ن)

آنقدر همه چیز سر جایش نبوده و نیست
که باید از سر جا بودن شلوارت هم مطمئن شوی!
"اینجا ایران است"

11.5.92
(ع.ن)

این جنگ همیشه

صبح که می شود
بعد از چند مرحله تعقیب و گریز با ساعت
سنگر گرفتن پشت بالش و
نادیده گرفتن دشمن فرضی
بالاخره عمودی می شویم!
بعد
کلت کمری اندیشه را برداشته و
با فشنگ های نه میلیمتری انسانیت
به دقت مسلح اش می کنیم!
روبروی آیینه می ایستیم و
تکانی به خودمان می دهیم و
ابرویی بالا می دهیم!
"به جنگ زندگی می رویم"

شب که می شود
بدون شلیک حتی یک گلوله
به خانه می آییم و
جا به جا افقی می شویم!
بر رخت خوابی از باورهای کهنه و
بی خبر از این دنیای ضد گلوله!

18.3.92
(ع.ن)

ما همه خوابیم؛ تو برخیز!

میان دو هجا
ناشیانه
می نشینیم و
فکر می کنیم ایستاده ایم :
"خدا"

11.3.92
(ع.ن)

یک وقت هایی،
یک جورهایی،
می خواهمت انگار

بی وقت،
ناجور،
بی دلیل انگار

6.3.92

(ع.ن)


به دیدار من اگر می آیی
تمام تسلیحات نظامی ات را همراه بیاور!
- چشمهایت را می گویم! -
بسوزد پدر چینی نازک تنهایی و این صحبت ها!

28.2.92

(ع.ن)