نشاني

اي بهشت گم شده ي من

پايان لذت و ذلت زميني

پايان اندوه ها و آه ها

پايان راه ها و چاه ها

پايان عشق

پايان درد

كجايي؟

كجايي پايان غم انگيز و بي صداي من؟

نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟


اين قصه ي تلخ و بي بديل هميشگي

اين كه زندگي اش مي نامند

تا كجا بايد ادامه پيدا كند؟


مسافران جاده ي تنهايي را

كدامين شراب عشق

مدهوش خواهد ساخت

و به كام آتشگاه زندگي خواهد كشاند؟

و بعد

آنگاه كه مست مست اند

يوغ اسارت و بندگي را

بر گردن هايشان خواهد آويخت؟


و وقتي جهان اينگونه بوي سقوط مي دهد

چگونه مي توان ضربان هاي دل را

روي ساعت عشق

تنظيم كرد؟

و چگونه مي توان

مفهوم حقيقي دوست داشتن را

در ‍ژرفاي ثانيه هاي بي هدف

با انسان هاي محبوس و بي نشان

تقسيم كرد؟


آزادگي

اي تنها دليل ماورايي بودن ام

به عظمت و شكوه تو سوگند

كه اگر نبودي

تاوان هميشگي دانستن و دانايي

چيزي جز مرگ نبود ...

نشاني آسماني ات را از كدامين زميني بپرسم؟


27.9.87 - تهران

بهانه

آری

روزی خواهد رسید

که مرگ

بر چهره ی خسته و زخمی ام

خواهد خندید

            بی تردید

و آنگاه

دستان تو

برای در کفن پیچیدن و

به خاک سپردن من

خواهد لرزید

           بی تردید


افسوس که بهانه ،

زندگی است ...

افسوس ...

19.9.87 - کرج


پی نوشت :

این شعر را بدون آنکه خود بدانم در سومین روز درگذشت پدر بزرگم سروده ام

روحش شاد

درد دردها

زندگي
پيشترها مهربان بودي ، شايد!
ولي من اينك
چقدر از تو دورم

كاش تو را نمي شناختم
                         كه شناختم
كاش احمق بودم
                  كه نبودم
درد من نفهميدن و نديدن نيست
درد من نشنيدن و لمس نكردن نيست
از بس كه تو را فهميده ام به ستوه آمده ام
از بس كه فريادهاي بي صدا شنيده ام به ستوه آمده ام
                                                            اي راه تلخ و صعب بي انتها...
قسم به ثانيه ها كه تو را از اولين لحظه ي وجود شناختم
كه ناله ها و گريه هاي بغض و اعتراض من در آن ثانيه هاي نخستين
خود گواه روشني بر مدعاي من اند

و اينك اي زندگي
چه وحشيانه از تو كام مي گيرم!
تا تلخي ات بر لبم بماند و
آنگاه ستوني از دود
سرد و جنون آميز
شش هاي زخمي ام را
در آرزوي گم كردن توهم تو
به سيطره ي خويش در آورد!

كام مي گيرم از تو اي زندگي
مثل يك سيگار!
و تو پليدي ات را به من نشان مي دهي
مثل دشمنان ديرينه ام!

با من نگو كه اگر درد هست
                     درمان نيز هست
كه در آرزوي درمانت
                بيش از هر دردي
                                درد كشيده ام ...
با من نگو اگر خشم هست
عشق هم هست
كه در اين سكوت سردم
   هزاران مرتبه از عاشق هايت
                      عاشق تر بوده ام ...

مرا با شهوت هم آغوشي ات نتواني فريفت
اي عجوزه ي هزار داماد!

اي زندگي
اگر با تو مي زيم
اسير توام
و ضعيف يا نامرد هم نيستم
كه اسارتم را نيمه كاره رها كنم
كه اگر اين اسارت ها و بند ها نبود
سالها پيش
تو را به اسارت خويش در مي آوردم

اگر قصد جانم را كرده اي
كفنم را پوشيده ام
زودتر بيا!

9.9.87 - كرج