فصلی برای آدمک ها

 

آدمك

به غربت چشمانم نخند

به تمناي عشق

ميان اين سكوتي كه هميشه هست ،

به بودني كه

بي تو نابود شد ...

به انزواي درونم ،

مردن خنده هايم ،

گلايه هاي بي صدايم ...

 

آدمك

رفيق لحظه ها نبودي ؛

شانه هايت براي درك عشق كوچك بود

شريك غصه ها نبودي ؛

قله ي غرورت رفيع تر از همدلي بود

 

آدمك

معرفتت را جشن بگير!

پادشاهي سايه ها گرامي ات باد!

لباس گرم بپوش!

زمستان در راه است ...

 

بازی باطل

به هر كس گفتم عشق از من آزرده شد
       گفت قصه ي بي پايان دردم زنده شد

نفرين بر آنكس كه بازي عشق را برد
        نفرين بر آنكس كه در آن بازنده شد...

شکارچی احساس

ای شکارچی احساس
ای نا رفیق در پیکر رفیق
ای مار بزرگ شده در آستین
ای سوزاننده ی روح ، ای حریق

کجای مهربانیم جفا بود؟
که قلب و روحم را شکستی؟
کجای عشقم تهی ز خدا بود؟
که فراموشی ندایت شد؟
...
تو را در سر چه سودا بود؟
...
ای فسیل دوست!
ای حرمت شکن بدیع ، ای درشت!
ای خون دلمه بسته بر پیکر وجدان
ای پژواک سایه ، مترسک انسان!

محکوم به ظلمت خویش بودن
اوج عذاب توست
پس آزاد باش
در محکومیت خویش