غمی از جنس باران

نمی دانم شاید این رسم تقدیر است که همیشه باعث می شود آدمهای خوب بسوزند و بسازند... آدمهای بد را ببینند و در بدیهای آنها گرفتار شوند؛ در حسرت آدمی خوب بمانند وغمی فراتر از تصور را همیشه با خود داشته باشند, غمی که به علت غریبی و تفاوت با یک جامعه است ؛ جامعه ای که نمی تواند آنها را به عنوان آدمی خوب بپذیرد زیرا مدتهاست این جامعه آدم خوبی را در خود ندیده است.

اینم یکی دیگه از شعرهام

فریاد می زنم سکوتم را

از عشق می خوانم و درنگ می کنم

لبها خاموشند

و گوشها نمی شنوند

و عشق گویا مرده است

کجاست گوش شنوایی که بشنود پیام عشق را

و کجاست هم صدایی که با من عشق را بخواند ...

غم من

غم من از قلب های عاشق است  غم من به وسعت دقایق است

غم من از جنـس تنهایـی نیست غم من جنس گل شقایق است

 

                                     دوست خوبتون : عماد