نامه هایی بدون پاکت ، بدون تمبر ، بدون امضا ، به خودم و خدا
خدایا ، زندگی در این دنیا و وجود مادی ام آنقدر برایم بی معناست که اگر از تمام آدمیان زمین یک قربانی برای تاوان پس دادن گناهکاران زمین را بخواهی من پیش قدم می شوم. خدایا تهی ام از هرچه غیر توست. می دانم که ره به خطا رفته ام. بارها و بارها... اما باز چشم امیدم به توست. خدایا تو می دانی که عذاب امروزم برای گناه دیروز من است و آینده ای که نمی دانم چیست.
برای زندگی کردن میان گناهکارانی که لباس زاهدی دارند. برای غرق شدن آدمها در هیچی و پوچی زندگی هایشان. برای کفرگستران عدل فروش... برای ظلمی که بر مردمم رفته و می رود ...
خدایا به خود می بالم که لااقل اهل تزویر و ریا نیستم و به گناهکاری ام معترفم. پس توئی که از رگ گردن به من نزدیکتری بشنو صدای بنده ی حقیرت را...
می دانم می شنوی صدایم را که اگر نشنیده بودی مرا اینقدر محتاج خودت نمی کردی. اینقدر رنج بر من نازل نمی کردی که به یادت بیفتم. اگر به یادم نبودی مرا میان خوشی های دروغین و نارفیقان رفیق تنها می گذاشتی و می رفتی.اما تو با من این کار را نکردی. عوض همه ی این ها پستی دیگران را به همراه نیمه ی تاریک خودم به من نشان دادی.
به من گفتی که این تو هستی و این هم دیگران ...
تو حقیقت زندگی را به من آموختی ...
با تمام تلخی اش ...
تو به من آموختی که زندگی مانند یک صفحه ی شطرنج سیاه و سفید است. هم می توان در خانه ها ی سیاه به سر برد و هم در خانه های سفید و همیشه مانند بازی شطرنج افرادی هستند که با تو متحد اند و افرادی هم علیه تو هستند. به من آموختی که همه در این بازی مشترک هستیم و با برد و باخت های ظاهری مان نمی توانیم پایان بازی را که مرگ و نیستی است عوض کنیم. تو بازی جوانمردانه را به من آموختی و از من یک عاشق ساختی...به من آموختی که هیچ کس و هیچ چیز برای ماندن نیست اما لحظه ها و همه ی آنچه که رنگ و بوی انسانیت دارند ، می مانند ...
برای زندگی کردن میان گناهکارانی که لباس زاهدی دارند. برای غرق شدن آدمها در هیچی و پوچی زندگی هایشان. برای کفرگستران عدل فروش... برای ظلمی که بر مردمم رفته و می رود ...
خدایا به خود می بالم که لااقل اهل تزویر و ریا نیستم و به گناهکاری ام معترفم. پس توئی که از رگ گردن به من نزدیکتری بشنو صدای بنده ی حقیرت را...
می دانم می شنوی صدایم را که اگر نشنیده بودی مرا اینقدر محتاج خودت نمی کردی. اینقدر رنج بر من نازل نمی کردی که به یادت بیفتم. اگر به یادم نبودی مرا میان خوشی های دروغین و نارفیقان رفیق تنها می گذاشتی و می رفتی.اما تو با من این کار را نکردی. عوض همه ی این ها پستی دیگران را به همراه نیمه ی تاریک خودم به من نشان دادی.
به من گفتی که این تو هستی و این هم دیگران ...
تو حقیقت زندگی را به من آموختی ...
با تمام تلخی اش ...
تو به من آموختی که زندگی مانند یک صفحه ی شطرنج سیاه و سفید است. هم می توان در خانه ها ی سیاه به سر برد و هم در خانه های سفید و همیشه مانند بازی شطرنج افرادی هستند که با تو متحد اند و افرادی هم علیه تو هستند. به من آموختی که همه در این بازی مشترک هستیم و با برد و باخت های ظاهری مان نمی توانیم پایان بازی را که مرگ و نیستی است عوض کنیم. تو بازی جوانمردانه را به من آموختی و از من یک عاشق ساختی...به من آموختی که هیچ کس و هیچ چیز برای ماندن نیست اما لحظه ها و همه ی آنچه که رنگ و بوی انسانیت دارند ، می مانند ...
تا همیشه ی زندگی و مردگی ام مدیون تو ام ...
از طرف کوچک ترین بنده ات
عماد
عماد
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 2:57 توسط عماد
|