اين جماعت سنگ صفت
جاده هاي زندگي را سنگ فرش كرده اند
كجا مي پاشي بذر محبتت را
اي باغبان ناشناش؟
اينجا جز گل سنگ
چيزي نمي رويد ...
مي دانم
تو هم چون من به تنگ آمده اي از اين همه غريبي گل ها
از اين همه سكوت و
هجوم ویرانگر سايه ها ...
اما چه كنيم كه جز دل هايمان
جايي براي روئيدن گل ها نمانده...
پس آخرين دانه ي بذرت را
به قلب خسته ی من بسپار
تا شايد روزي گلي به بار آيد
از خاكستر قلب سوخته ام ...

24.10.86