(( آخرین تصویر من ))

بعد تو
از زندگانیم سرابی بیش نماند
روبرویم همه خاموشی بود و
شبح تلخ فراموشی...
و من
در گرداب هبوط باورهای خویش
بیش از پیش
فرو می رفتم

بعد تو
آیینه ها بر من تیره شدند
صبح از من گریخت
آفتاب برایم گریست
مرگ به رویم خندید
و واژه ها
آری ؛ تنها واژه ها
تسلا دهنده ی قلب خسته ام شدند

بعد تو
امید از زندگانیم پر کشید
نفرت مرا شناخت
و عاشقی با من بیگانه شد

نمی دانم بالهای زخمی ام را
کدامین طوفانت
ربود و در هم شکست
و آنگاه من
تنهای تنها
سالخورده از اندوه و یاس
و قربانی احساسی عاشقانه و ازلی
بی کسی ام را
در محضر اشک و آه
به نظاره نشستم

بعد تو ،
آخرین تصویر من ،
سکوت محض بود ...

17.4.87 19:20