شب است و شب
سکوت است و سکوت
فاجعه است و فاجعه

و من
خالی از تردید
آوای بی هم آوای تنهایی ام را
تا انتهای فکر
در صحت قلب
و با کمال روح
سر می کشم!
تا زخم پوشالی انجماد لب هایت را
بر پیکر باورهای معصومانه ی قلبم
چون نقش سرخی خونی
میان خروارها برف
از یاد ببرم

شب است و شب
سکوت است و سکوت
فاجعه است و فاجعه

تو نیستی
و من
تنهای تنها
رد خون خویش را
از صفحه ی یخ زده ی روزگار
پاک می کنم

آنسوترها
جایی که از سرما و یخبندان خبری نیست
مردی
تکیه داده به قلبش
و خسته از نصیحت ها و مسکن های معمول
سکوت هزار ساله اش را می شکند :
دنیا را وفا نبود
شاعری دیگر شکست...

4.11.87 رودسر - خانه