من
مانند یک معجزه ام ؛
مانند معجزه ای که
هرگز نوشته نشده است!

من
مانند یک حدیثم ؛
مانند حدیثی که
روزی
بر زبان پیامبری
فریادی خواهد شد

من
مانند یک دستم ؛
مانند دستی که
برای گرفتن دست های نیکی
همواره دراز بوده
اما به مرور زمان
تحلیل رفته است

من
مانند یک غروبم ؛
مانند غروبی که
در انتظار طلوع
در سرخی خون خویش
غلتیده است...

من انتهای آغازم
من ابتدای پایانم

هستی
در من نفس می کشد
و با من می میرد

همه چیز
در من
به تمامیت خود می رسد
و بعد
در اوج نقص
می میرد

با این وجود
به عالم و آدم بدهکارم
حتی به خویش
حتی به خدا

اگر کسی باشد
که تلبی از او داشته باشم
یقینا زندگی است...

پس من
بدهی و تلبم را کنار هم می گذارم
و با هم خط میزنم

اینک پاکم ؛
پاک تر از خیالی که
آن نیز
هرگز نبوده است!

عید 88 - کرج