این روزگار هرز
بر صفحه ی یخ بسته ی این روزگار هرز
آنچنان نادانسته زیسته ایم
که نفهمیدیم چگونه دقایق عمر بی رحمانه گذشتند
آنچنان بی صدا در خودمان شکسته ایم
که حتی نزدیک ترین نزدیکانمان هم از آن بویی نبرده اند
آنچنان در نقش هایمان فرو رفته ایم
که حتی خودمان هم کم کم باورمان شده
که این نقش ها واقعیت ماست
قندیل بسته ایم
بر صفحه ی یخ بسته ی این روزگار هرز
نه خورشیدی ، نه گرمایی
نه امروزی ، نه فردایینه نجوا ، یا که آوایی
سرمای درونمان را
با لبخندی گرم
به یکدیگر تحویل می دهیم
و مرور میکنیم عمر بودنمان را
در این سردگون مایع یخ بسته ی تقدیر
میان همخوابی زمان و مکان
در قصاوت تقدیر اسیر
92.1.6 - (ع.ن)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 4:5 توسط عماد
|