تقدیم به خودش!
(( عشق حقيقي ))
تو شور كدام غزلي
كه اين چنين به دل مي نشيني
يا اينكه لبخند كدام گلي
كه برايم عزيزتريني
تو شبنم كدام برگي
كه براي من كويري
درياتريني
يا اينكه تفسير كدام آئينه اي
كه بازتاب يك فرشته بر زميني
نميدانم اما هر چه كه هستي
تو را نه از جنس يك رويا
بلكه از جنس حقيقت
دوستت دارم
(( معناي خوشي هاي من ))
آنجا كه غم هايم به خاطره ها مي پيوندد
آنجا كه شادي را با تمام وجود لمس مي كنم
آنجا كه سرشار از حس اميدم
و آنجا كه دليل زندگي كردن را مي يابم ...
به تو فكر مي كنم
و از تو مي خوانم
زيرا تو
معناي تمام خوشي هايم هستي
(( حرفي از جنس باران ))
تكرار يك حرف به روي لبانم
هيچگاه خسته ام نمي كند
در روز و شب
خواب و بيداري
مستي و هشياري
آن حرف از ذهنم پرواز نمي كند
اگر مرا چو عيسي به صليب بكشند
چون ابراهيم به آتش اندازند
و چون حسين به شهادت رسانند
آن حرف لبانم را رها نميكند
گذر زمان
شادي و غصه
و حسرت و اندوه
آن حرف را از من جدا نميكند
آن حرف اسم توست كه همواره در فلبم بوده و خواهد ماند
چرا كه اسمت
در تمام تنم
مي جوشد و جريان دارد
(( فكرم بوي گل مي دهد! ))
عجيب است!
اتاق خالي ام سرشار از رايحه اي عجيب است!
اما منشأ آن
هنوز هم نامعلوم
اين عطر زيبا نبايد از من باشد
اين
شايد عطر يگانگي با روحي ديگر است
عطر پيوند دو قلب
و من به او فكر ميكنم و
فكرم بوي گل مي دهد ...