سه تا شعر دیگه ی خودم
(( راه زندگي ))
زندگي راه و برنامه ايست
براي رسيدنت به كمال
اين راهي است كه بايد بپيمائي
فقط
فكر دو چيز نباش
همراه و
خطرهاي راه
(( برخيز... ))
امروز به جاده ي عاطفه قدم گذاشتم
خالي بود و تا چشم كار ميكرد سراب
گردي صدها ساله بر آن نشسته بود
و رد پاي هيچ آدمي ديده نميشد
كنار جاده دستان عشق را ديدم
كه به گدائي افتاده بود
و چهره ي سرخ محبت را ...
كه گوئي از تمام آدمها سيلي خورده بود
و چهره ي يك وجدان
كه از سياهيش شرم داشت به چشم هايم بنگرد...
شايد موقع آن رسيده
دستان عاطفه ، وجدان ، عشق و محبت را
با تمام وجود در دست گيريم ...
پس ،
برخيز ...
(( رنگ عشق من ))
رنگين كمون باورم
به رنگ عشق تو رسيد
بين همه قشنگيا
يه رنگ زيبا برگزيد
آخه دلم با دل تو
به لمس بارون مي رسيد
نگاه من توي نگات
رنگ خدا رو مي شنيد
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۴ ساعت 0:39 توسط عماد
|