(( قصه ي من و تو ))

 

قصه ي من و تو

بي شك قصه ي برگ و درخت است؛

برگي كه از درخت جان مي گيرد

به پايش مي سوزد و

در پاي همان درخت هم

مي ميرد ...

 

 ((  شمع وجود من  ))

 

دنبال پناه بودم و سرپناه نيافتم

تكيه گاه بودم و تكيه گاه نيافتم

من در اين شب و خاموشي راه

چراغ ديگري شدم و خود راه نيافتم

پر پروازم در آتش حسرت بسوخت

شادي بيافريدمو جز آه نيافتم

مه وجودم روشني بخش ديگران بود

مه ديگران بودم و خود ماه نيافتم

اكنون ولي چو شمع به خود مي بالم

گرچه سوختم ره به گناه نيافتم