یه شعر نو و یه شعر کلاسیک از من
(( قصه ي من و تو ))
قصه ي من و تو
بي شك قصه ي برگ و درخت است؛
برگي كه از درخت جان مي گيرد
به پايش مي سوزد و
در پاي همان درخت هم
مي ميرد ...![]()
(( شمع وجود من ))
دنبال پناه بودم و سرپناه نيافتم
تكيه گاه بودم و تكيه گاه نيافتم
من در اين شب و خاموشي راه
چراغ ديگري شدم و خود راه نيافتم
پر پروازم در آتش حسرت بسوخت
شادي بيافريدمو جز آه نيافتم
مه وجودم روشني بخش ديگران بود
مه ديگران بودم و خود ماه نيافتم
اكنون ولي چو شمع به خود مي بالم
گرچه سوختم ره به گناه نيافتم
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۸۴ ساعت 2:3 توسط عماد
|