و باز شعرهایی از من ...
سلام دوستان
امشب ميخوام دو تا شعر بنويسم كه دو ديدگاه من هستن يكي در زمان حال و ديگري در سه ماه قبل؛ شعر دومم در واقع پاسخي به شعر اوله . در پايان هم شعر يكي بايد بيايد رو تقديم ميكنم به همه ي اونايي كه مثل من يه گمشده دارن :
همراهم كو؟
رفيق راهم كو؟
راهم عشق است
همراهم نيست
رفيق راهم نيست ...
اگر راهت درست است
آن را بپيما
حتي بدون همراه
و من راه عشق مي پيمايم
هر چند كه مرا همراهي نيست
و مسيرم دشوار
ولي مي دانم
راه حقيقت مي پيمايم.
(( يكي بايد بيايد ))
رويايم را باد برد
از چه روي شكوه آغاز كنم؟
فرياد شكايتم در حنجره مرد
من مانده ام و
كوله باري از اشك
كه به هيچ كس نتوانمش داد
كاش يكي مي آمد كه ارزش اشك ريختن داشت
ارزش فدا شدن داشت ...
هيچ راهي براي رسيدن به مراد نيست
آن كه روزي گوهر عشق برايش ارزش بود
اينك به گوهر مي انديشد
يكي بايد بيايد
مي ترسم اشك ريختن فراموشم شود ...