شعرهاي جديدم :

 

(( غم نداشتنت ))

 

ديروز

خاطراتم را بوسيدم!

خاطراتم عطر تو مي دهند

غم نداشتنت

زلزله را مي لرزاند!

چه رسد به قلب نازك من ...

كاش عطوفتت را مي ديدم

كاش صداقتم را مي ديدي ...

 

(( هم پيمان ))

 

وقت است در قلب هايمان

چراغ معرفت روشن كنيم

دير پايي است در جاده ي انسانيت

رد پاي انسان نمي بينم

همه دم از عشق و معرفت مي زنند و

در اين هستي طوفان زده

يك با ايمان نمي بينم

از فراق عشق سخن مي گويند

دريغا

سوخته جان نمي بينم

كيست كه پيمان عشق ببندد؟

دريغ كه يك هم پيمان نمي بينم

 

(( نبضت را به من بسپار ))

 

نور دلت به من مي تابد

اما من

محكوم نيمه تاريك قلبت شده ام ...

بين تاريك و روشن

يك تپش فاصله است

نبضت را به من بسپار

 

(( اگر بزرگ هستي ... ))

 

غم

هميشه ياد آور خاطرات است

اگر بزرگ هستي

در خوشحالي ها

يادش كن

 

(( انسانيت ))

 

آخرين گلبرگ از شاخه جدا شد

آخرين عاشق به دار آويخته شد

آخرين شاعر با شعرش دفن شد ...

وقت رفتن است

كوله بارت را به سوي حقيقت ببند

كه اينجا هيچ كس زمزمه ي دور را نمي شنود

بالاترها

جايي كه يكرنگي جريان دارد

ندائي تو را مي خواند

اگر نداي را پاسخ گويي

پاسخ سوال هايت را خواهي يافت...

فقط به يك چيز نياز داري :

بگذار وجود نفس هايت از انسانيت پر و خالي شود