اين بار با سه شعر از خودم به روز شدم :

 

 (( بیداری ))

 

خشكيد حرفم به محراب لب

من مانده ام و هجوم شب

جوششي در كار نيست ...

 

وجدان وجود را خط مي زنند

دوست را ز پشت ضربت مي زنند

رويشي در كار نيست ...

 

هيچ كس نخواند هم بغض سرود

هيچ كس نماند هم پاي صعود

اينجا گلي جز خار نيست ...

 

هر روز و هر زمان

يقين مي برم كه اين مكان

جاي شهيار نيست ...

آري ،

مرگ هم خوابيده است

خواب هم بيدار نيست ...

 

  (( خود ))

 

مي دانم

در دايره اي از ديگران گرفتار آمده اي

تا دير نشده

از فضاي اين دايره خارج شو

(( خود )) بودن را تمرين كن

و از هيچ كس پيروي مكن

چراغت را براي (( خود )) روشن نگه دار

كه خيلي ها لياقت روشني ندارند

پيله ي محدوديتت را بگشا

و همچون پروانه پرواز كن

به هر جا كه (( خود )) مي خواهي

اسير ديگران مشو

و اسير خود نيز مباش ؛

بگذار روح بر نفست حكومت كند

و قلب حاكم باشد

بگذار از (( خود )) بودن خود لذت ببري

بگذار پيروزي و غمت فقط و فقط مال خودت باشد ...

نردبان (( خود )) را كه بالا روي

در بلنداي خود

به خدا مي رسي ...

(( خود )) بودن را تمرين كن ...

 

   (( بهترين دوست ))

 

گشتم جهان را پي بهترين دوست

از محيط پيرامون ، تا زير پوست

ليك يافتم ولي به حيرت آورد مرا :

خودم ، كتاب ، خدا ...