ای شکارچی احساس
ای نا رفیق در پیکر رفیق
ای مار بزرگ شده در آستین
ای سوزاننده ی روح ، ای حریق

کجای مهربانیم جفا بود؟
که قلب و روحم را شکستی؟
کجای عشقم تهی ز خدا بود؟
که فراموشی ندایت شد؟
...
تو را در سر چه سودا بود؟
...
ای فسیل دوست!
ای حرمت شکن بدیع ، ای درشت!
ای خون دلمه بسته بر پیکر وجدان
ای پژواک سایه ، مترسک انسان!

محکوم به ظلمت خویش بودن
اوج عذاب توست
پس آزاد باش
در محکومیت خویش