آدمك

به غربت چشمانم نخند

به تمناي عشق

ميان اين سكوتي كه هميشه هست ،

به بودني كه

بي تو نابود شد ...

به انزواي درونم ،

مردن خنده هايم ،

گلايه هاي بي صدايم ...

 

آدمك

رفيق لحظه ها نبودي ؛

شانه هايت براي درك عشق كوچك بود

شريك غصه ها نبودي ؛

قله ي غرورت رفيع تر از همدلي بود

 

آدمك

معرفتت را جشن بگير!

پادشاهي سايه ها گرامي ات باد!

لباس گرم بپوش!

زمستان در راه است ...