شعر
(( پرواز را فراموش كن ))
جاي نيش سرما
روي بال هاي كبوتر است
پرنده مردني است !
پرواز را فراموش كن ...
(( فرهنگ ))
كمتر كسي را مي يابي
كه عزيز مرده اي نداشته باشد!
و تو نيز
مرده ي متحركي بيش نيستي!
چه دنياي زيبايي!
- حقيقت از دست آدمها خودكشي كرده است!
- عشق را فقط در سمساري ها مي توان يافت!
از فرهنگ كه سخن مي گويي
مي گويند :
برو بچه مثبت!
بايد فكري كرد
حق بشر که فقط نان و آب نيست!
فرهنگ را هم بايد ساخت ...
(( تنهايي من ))
تنهايي ام را به عشق گفتم
ديوانه شد
به دوست گفتم
بيگانه شد
به باد گفتم
طوفان شد و ويران نمودم
به ابر گفتم
يك دريا گريست
به خورشيد گفتم
برايم سوخت ...
مي ترسم آن را به تو بگويم ...
(( قطره ي آب ))
كوله بارم را خواهم بست
شهر يخي
زادگاه قطره ي آب نيست
اينجا هيچ چيز جز سراب نيست
گوشه ي آسايشي گر بيابي
طعمه گاه صيادان زندگي است
شفاف نمي توان بود
كه شيشه شكستني و
آب تبخير شدني است
سنگ گونه بايد زيست!
سنگ گونه بايد زيست ...
(( تابلوي روزگار ))
كينه چه رنگي است؟
ريا را چگونه مي كشند؟
دروغ را چگونه مي توان نقش كرد؟
مي خواهم تابلوي روزگارم را بكشم ...
(( مرا بپذير ))
دستان تو
بي شك دستان شفابخش نيست
كه اينگونه مرا بيمار كرد ...
سياهي چشم هاي تو
بي شك خاموش نيست
كه اينگونه نورانيم كرد ...
مرا بپذير
در من ،
زندگي را خواهي يافت.