این شعر خودم رو تقدیم به ( ف.ا ) میکنم

 (( چگونه مي توانم فراموشت كنم؟ ))

 

چگونه فراموشت كنم؟

فكرم غم تو دارد

دلم شور تو دارد و

نگاهم تمناي تو

چگونه فراموشت كنم؟

وقتي كه هر ضربان قلبم ياد آور توست

وقتي كه ثانيه ها را به اميد تو ميشمارم

و وقتي كه هر لحظه ي سكوت سردم

آكنده از گرماي ياد توست

چگونه ميتوانم فراموشت كنم؟

من معناي عشق را با تو فهميدم

من دوست داشتن را از تو آموختم

من سادگي را از تو آموختم

اگر سكوت ميكنم دليل از بي حرفي من نيست

واژه ها در مقابل تو كوچك اند

و من در ميان نامردي اين واژه ها گرفتار شده ام ...

اگر دنيا را زيبا ميبينم

دليلش اين است كه دلم

جايي خيلي دور از من

در كنار قلب توست

 

31/5/84 ساعت : 00:55

فصل کودکی ها

 (( فصل كودكي ها ))

 

دليلم را نپرس

من به سوي جائي خواهم رفت

پشت دلواپسي ها

كنار خاطرات زيبا

آنجا كه همه چيز بي رياست

به فصل كودكيها ...

 

كاش هرگز به بلوغ نمي رسيدم!

و دنيايم

به همان سادگي و صداقت كودكي بود

كاش ميتوانستم در بي آلايشي آن زمان غوطه ور گردم

دوباره همچون كودكان اشك بريزم

سبك شوم و تا عرش بالا روم

هر چند كه گذشت

اما هنوز هم

قلب كودكي ام

در وجودم مي تپد...

 

به خاطراتت برگرد

قلبت كودك خواهد شد!

 

31/5/84 ساعت : 01:30

4 تا شعر دیگه از خودم

 (( حرفت را بزن ))

 

هر چند كسي نيست

كه احساست را

قلبت را

عشقت را

و حرفت را

درك كند

اما تو حرفت را بزن

شايد امروز براي دركت زود است

اما يقينا

آينده

حرفت را باور مي كند

 

 

 (( خيال من ))

 

مرا درياب چون آب

مرا بنويس در قلب

مرا چون يك بغل نور

بازتابانم تا مرگ

در ابن راه و در اين سنگر

بيا تا عشق ، تا باور

خيالم را نبر از سر

خيالم را نبر از سر ...

 

 

 (( جست و جو ))

 

من همچنان خواهم گشت

شايد بخت برگشت

و آنكه در روياها

مي جويم او را

پيدا شد و

همچو من

شيدا گشت

 

 

  (( يخبندان باورها ))

 

فصل يخبندان باورهاست

سكوت سرد و بي انتهاست

خانه ي دوست كجاست؟

آنكه با من آشناست

آه ...

مي دانم ...

دل من از ساير دلها جداست

چاره ي دردهايم فقط خداست

سه تا شعر دیگه ی خودم

  (( راه زندگي ))

 

زندگي راه و برنامه ايست

براي رسيدنت به كمال

اين راهي است كه بايد بپيمائي

فقط

فكر دو چيز نباش

همراه و

خطرهاي  راه

 

  (( برخيز... ))

 

امروز به جاده ي عاطفه قدم گذاشتم

خالي بود و تا چشم كار ميكرد سراب

گردي صدها ساله بر آن نشسته بود

و رد پاي هيچ آدمي ديده نميشد

كنار جاده دستان عشق را ديدم

كه به گدائي افتاده بود

و چهره ي سرخ محبت را ...

كه گوئي از تمام آدمها سيلي خورده بود

و چهره ي يك وجدان

كه از سياهيش شرم داشت به چشم هايم بنگرد...

شايد موقع آن رسيده

دستان عاطفه ، وجدان ، عشق و محبت را

با تمام وجود در دست گيريم ...

پس ،

برخيز ...

 

 

 (( رنگ عشق من ))

 

رنگين كمون باورم

به رنگ عشق تو رسيد

بين همه قشنگيا

يه رنگ زيبا برگزيد

آخه دلم با دل تو

به لمس بارون مي رسيد

نگاه من توي نگات

رنگ خدا رو مي شنيد

اینم توصیه ی دوستانه ی من به شماها

ازین زمینیها شو جدا

به خود  آ و  به خدا

 

اینو امشب سرودم تقدیمش میکنم به همتون

 (( آخرالزمان ))

 

دل ديگر چه ارزشي دارد؟

پشت همين كوچه فخر مي فروشند

پاي همين جاده اشتباه را با گناه پاسخ مي دهند

و روي شاخه ي همين درخت انسانيت را به دار مي آويزند

دل ديگر چه ارزشي دارد؟

وقتي كه ديگر از آن آينه ي دل سنگي به جا مانده

وقتي كه كلمه ي عشق با تمام زيباييش بازيچه ي دستهايي كثيف شده

و وقتي كه هيچ اشكي براي هيچ قلبي از روي صداقت ريخته نمي شود

ما را چه شده؟

شايد اين نزديك شدن آخرالزمان باشد!

اما هر چه كه هست

من وجودم را به بدي نمي فروشم

تو هم مفروش

تو هم مفروش ...

تقدیم به خودش!

 (( عشق حقيقي ))

 

تو شور كدام غزلي

كه اين چنين به دل مي نشيني

يا اينكه لبخند كدام گلي

كه برايم عزيزتريني

 

تو شبنم كدام برگي

كه براي من كويري

درياتريني

يا اينكه تفسير كدام آئينه اي

كه بازتاب يك فرشته بر زميني

 

نميدانم اما هر چه كه هستي

تو را نه از جنس يك رويا

بلكه از جنس حقيقت

دوستت دارم

 

 

 (( معناي خوشي هاي من ))

 

آنجا كه غم هايم به خاطره ها مي پيوندد

آنجا كه شادي را با تمام وجود لمس مي كنم

آنجا كه سرشار از حس اميدم

و آنجا كه دليل زندگي كردن را مي يابم ...

به تو فكر مي كنم

و از تو مي خوانم

زيرا تو

معناي تمام خوشي هايم هستي

 

 

 (( حرفي از جنس باران ))

 

تكرار يك حرف به روي لبانم

هيچگاه خسته ام نمي كند

در روز و شب

خواب و بيداري

مستي و هشياري

آن حرف از ذهنم پرواز نمي كند

اگر مرا چو عيسي به صليب بكشند

چون ابراهيم به آتش اندازند

و چون حسين به شهادت رسانند

آن حرف لبانم را رها نميكند

گذر زمان

شادي و غصه

و حسرت و اندوه

آن حرف را از من جدا نميكند

آن حرف اسم توست كه همواره در فلبم بوده و خواهد ماند

چرا كه اسمت

در تمام تنم

مي جوشد و جريان دارد

 

 

 (( فكرم بوي گل مي دهد! ))

 

عجيب است!

اتاق خالي ام سرشار از رايحه اي عجيب است!

اما منشأ آن

هنوز هم نامعلوم

اين عطر زيبا نبايد از من باشد

اين

شايد عطر يگانگي با روحي ديگر است

عطر پيوند دو قلب

و من به او فكر ميكنم و

فكرم بوي گل مي دهد ...

4 شعر جدید از من

 (( بهتر است به خواب روم ... ))

 

از خواب برخاستم

خوابي ديدم

آشفته و پريشان

خاموش و بي وجدان

در خوابم

حرمت عشق شكسته ميشد

درهاي آزادگي

 به روي مردم بسته ميشد

اما

آنچه  در واقعيت مي بينم

از خوابم نيز بدتر است

 

بهتر است به خواب روم

بهتر است به خواب روم ...

 

22/5/84  ساعت 2:00

 

 

  (( فرصت ))

 

زندگي لذت از دست ندادن فرصت هاست

هر كه آن را دريافت

از هجوم غم ها رهاست ؛

فرصتت را درياب ...

 

21/5/84 

 

 (( راه دل ))

 

براي نجات خويشتن ، فكر دل بايد بود

براي احقاق خواستن ، راه دل بايد رفت

براي لمس عشق ، سوز دل بايد خورد

براي ترك تظاهر ، حرف دل بايد گفت

 

فكر دل بايد بود   راه دل بايد رفت

سوز دل بايد خورد حرف دل بايد گفت

 

21/5/84 

 

 (( مي مانم ))

مي مانم

براي نقاشي سپيدي

در دل شب

مي مانم

براي فرياد زدن حقيقت عشق

ميان اين جماعت در سكوت مرده

مي مانم ...

در اين سفر

در اين راه پر خطر

مي مانم و

دوستت دارم را

با فرياد

مي خوانم

تنهایی

 (( تنهايي ))

 

دل من وسعت يك تنهايي است

و در آن پهنه ي نور

جاي يك گل خالي است

مبادا بلور دلم

با دستهاي پليدي

آلوده شود

مبادا چيني احساست

با مرگ دلم

آسوده شود ...

يادم كن

مرا از قفس تنهايي

آزادم كن

اما نه

شايد تنهايي

راهي است كه بايد

پيموده شود ...

 

 18/5/84 ساعت 01:20

شعر جدیدم که همین امشب سرودمش

   (( ياد واژه ها ))

 

زندگي    دركي است متقابل

عشق   بزرگترين دليل است براي زندگي

مرگ    پاياني است براي يك آغاز

افتخار    نام نبكويي است پس از پرواز

و معرفت    گذشتن است از پل هاي خودخواهي

و چقدر زيباست كسي كه

با ياد اين واژه ها

زندگي كند

 

18/5/84  ساعت 00:30 

دوستت دارم مادرم

 

و مادر بعد از خدا تنها كسي است كه ميتوان به او نه نگفت ....

اعتقاد

توضيح : اين شعر رو همين امروز سرودمش و همين امروزم گذاشتمش توي وب

 

(( اعتقاد ))

 

مي خواهم رها شوم

از اين آدم ها

از اين سيل بيهودگي ها

جدا شوم ...

خدا ،

براي اين منظور

براي گذشتن

براي عبور

به من چه داد؟

طعم شيرين يك اعتقاد ...

هیچ کی مادر نمیشه

 

هیچ عشقی روی زمین به پاکی عشق مادر به فرزندش نیست .